تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - I dont know -part 22

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

I dont know -part 22

با سلام به همه دوستام خوبید با درسا چطولید هه هه خوب بله داریم به تولد یونگ سنگ هم نزدیک میشیم داداش هیونم که البوم میده بیرون و .... ای بابا راستی بچه ها هفته دیگه شاید بخوام از طرف مدرسه بریم قم برای همین شاید نتونم داستان بذارم معذرت میخوام از همتون دابل اسی تو قم نداریم من بیام ببینمش نه حتی یه دونه

ممنون راستی گفتم تولد یونگ سنگ هنوز دو هفته مونده فیکس البته من خیلی ذوق دارم از الن برنامه ریزی کنید ا تولد یونگ سنگ همه خونه مااااااااااااااااااااا

بله بفرمایید ادامه..... راستی از تهران تا قم چقدر راهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

22:

هیون: الن الن عزیزم خدایا نه کمکم کن نمیخوام الن رو هم از دست بدم نههههههههههههههههههههههه

یونگی: عمو من میرم پیش هیون و الن ببینمچکار میکنن راستش از همه زحماتتون ممنونیم پدر و مادرمون رو هم پیدا کردیم راستش نمیدونم چجوری از این همه زحمات تشکر کنم من فکر دیگه ای داشتم ولی چیزه دیگه ای شد واقعا متاسفم از هر دوی شما عمو جون دوست دارم خاله شما هم مثل مادرم هستید دوستون دارم

اینقدر این بغض لعنتی لای گلومو گرفته بود که نفس کشیدن برام سخت بود وقتی میدیدم یونگ سنگ داره اینطوری اشک میریزه قلبم اتیش میگرفت هر لحظه احساس میکردم بیشتر به مرگ احتیاج دارم

اینقدر دلم گرفته بود که......

یونگ سنگ خداحافظی کرد و راه افتاد همینطور اشک میریخت خواستم دستش رو  بگیرم ولی ....

کنارش راه رفتم با اون قدم برداشتم با اون پلک زدم تا رسید به الن و هیون هیون اشک میریخت و فقط به الن که خیلی اروم تو اغوشش بود نگاه میکردم حس اینکه حتی لباشو تکن بده رو هم نداشت سرش رو بلند کرد  و به یونگ سنگ نگاه کرد تا حالا هیون رو اینطوری ندیده بودمچشاش از بس گریه کرده بود مثل کاسه از خون بود عصبانیت تو چشاش موج میزد لباش میلرزید  دوباره خم شدو الن رو تو اغوشش فشرد

با فریاد

هیون: نمیخوام از دستت بدمممممممممممممممم

صداش منعکس میشد نمیخوام از دستت بدم بدم بدممممممم

یونگی: نفس نفس زنان هیون جونگ چی شده  بذار ببینم الن

یونگ سنگ هم به طرف الن اومد نبضش رو گرفت

یونگی: نبضش ضعیفه زود باش باید برسونیمش بیمارستان

هیون: همینطور تو حال ودش بد اصلا انگار تو این دنیا نبود فقط اشک از چشاش سرازیر میشد و به الن خیره شده بود زیر لب چیزی زمزمه میکرد

که قلبم رو به درد اورد از خودم متنفر شدم میدونم میدونم هیون جونگ میدونم ولی اینطوری نگو خواهش میکنم

نسشتم روی زمین زانو هامو تو اغوش گرفتم و سرم رو گذاشتم رو زانو هام اشک  ریختم و اشک ریختم اینقدر تو خودم بودم که متوجه رفتن بچ ها نشدم به خودم اومدم یاد اون دختره سارا افتادم اونجا کجا بود که به من اینقدر ارامش میداد چی بود کی بوده او بزرگوار که اینقدر ....

تصورش کردم

سارا: چه عجب اینطرفا دختر

هانا: سلام

سارا: معلومه کجایی الان سه ساعته اینجام گفتم حتما فراموشم کردی

هانا: نه نه اینجا کجاست مرقد چه کسیه

سارا: گفتم اینجا تهرانه تهران که نه اطراف تهران اینجا شاه عبدالعظیمه

یه امام زاده است تو ایران یعنی یکی از امامزاده ها تو ایران

هانا: امامزاده یعنی چی

سارا: وایی قصه اش مفصله مثل حضرت مسیح ما هم یه پیامبر داریم که دامادش امام ما بود و پسرای بعدش امامای دیگه ما و ایشون هم یکی از پسران همین امام هاست

هانا: ها چی شد ها نه افتاد

سارا: گریه کردی

یاد یونگ سنگ الن هیون پدر و مادرم همه افتادم

هانا: اهوم

بغض باز لای گلمو گرفت

سارا: برو کنار حرم اروم میشی اصلا میخوای با هم بریم

هانا: اهوم

سارا: پس بیرم ولی چادر نداری نمیشه چادرم نپوشیاشکال نداره ولش کن وضعیت ما فرق داره

کنار سارا راه افتادم یه اقاهه بود که نمیدونم چی به

 خانما تذکر میداد از جلوش رد شدیم که سارا برگشت نگاهش کرد

سارا هم یه چیزی بهش گفت و....

هانا: چی شده

سارا: فکر کردم با ماست با این بچه کوچولو بود

هانا: اهوم

دور یه قبر رو خیلی زیبا به صورت یعنی به قول خودشون به صورت حرم درست کرده بودننورش طوری توی چشات بود که احساس میکردی تو بهشتی یه عطر خوبی به مشامت میرسید که زیبایی مکان رو برات بیشتر میکرد

بعد چند دقیقه اومدیم بیرون

هانا: یه چیزی بپرسم

سارا: راحت باش

هانا: اسم اون خواننده کره ای چیه شاید من بشناسمش

سارا: هیو یونگ سنگ

هانا: چیییییییییییییییییی

سارا: هیو یونگ سنگ

هانا: مطمئنی خواننده است

سارا: اره البته توی کره گسه دیگه ای که تو رشته پزشکی تو سئول درس میخونه هم به این نام هست  یعنی به نام تمام این 5 تا داداشیا

هانا: یعنی چی

سارا: کیم هیون جونگ هیون یونگ سنگ کیم هیونگ جون کیم کیو جونگ وپارک جونگ میناینا عضو یه گروهن

هانا: هم نام همشون هست

سارا: همه اینا هم اصلیا هم فرعیا ازدواج کردن

هانا:امار فرعیا رو از کجا داری

سارا: کار زیاد سختی نیست

هانا: موافقی بریم همسرم رو ببینی

سارا: اسمش چیه

هانا: هیو یونگ سنگ

سارا: راست میگی

هانا: دروغم چیه

سارا: بریم ولی... من که جاشو یاد ندارم

هانا: کلیسا تو سئول

سارا: اون که خیلی بزرگه

هانا: اره

سارا: بریم

تصورش کردیم

 هانا: رسیدیم

سارا: وووووووووووو یعنی من الن تو کره ام میشه ببری اون اصلی رو ببینم

هانا: شاید فرعیه هم شبیه اصلیه باشه

سارا: توجه کن هیچ کس جای یونگ سنگ منو نمیتونه بگیره افتاد

هانا: افتاد

سارا: حالا کجا بریم

هانا: باید با ماشین بریم تا بیمارستان خیلی راهه

سارا: اون ماشینه خوبه بزن بریم

......

سارا: وووووووووووو چه بیمارستان بزرگی

هانا: ااااااااا یونگ سنگه روی صندلی نشسته

سارا: کو کو

هانا: بیا اینجا

سارا: اینه

هانا: اره

سارا: نه

هانا: اره

سارا: نه امکان نداره

هانا: چی

سارا: این یونگ سنگ منه عشق منه تمام زندگیه منه

بهش خیره شدم برق خوشحالی رو تو چشاش دیدم اشک گونه هاشو خیس کرذه بود

از خوشحالی زبونش بند اومده بود

هانا: حالا زیاد به شوهرم نگاه نکن

سارا: خیلی مثل همن

هانا: ااا هیون جونگ هم اومد

سارا: نکنه خودشونن

هانا: نه

سارا: سارانهه سارانهه همتونو دوست دارم هیونگ جون هم اینجاست

هانا: اره بریم داخله

سارا: وایی بیبی تو لباس پزشکی چه شود

هانا: هان

سارا: بذار خودم پیداش میکنم

هانا: اکی

سارا: ببینم نه تو که نیستی نه نه نه اینم نیست اف اینو ببین وایی نه واایی هانا نیست که

هانا: کنارت

سارا همینچین اهسته داشت برمیگشت که پشتش رو ببینه

سارا: واییییییییییییییییییییی داداشی بیبی بین اخه وایییییییییییییییییییییییی

هانا: بیمارستانه ها

سارا: وایی هانا ممنون باورم نمیشه

هانا: اینا تازه فرعی هان اصلی ها رو فردا نشونت میدم

سارا: چجوری

هانا: حالا خواهید دید

وقتی خوشحالی سارا رو دیم به خودم افتخار کردم اما وقتی خواستم الن رو بهش نشون بدم

اهسته اهسته رفتیم به طرف در از پشت شیشه نگاهش کردم چشاش باز بود و ملیسا هم کنارش نشسته بود داشت باهاش صحبت میکرد

یه لحظه خندم گرفت ملیساچجوری میخواد بچش رو بزرگ کنه اون که از بچه متنفره  وایی

سارا: چرا میخندی

هانا: این دختره ملیسا ست که سر پا وایسا داره شکلک در میاره واسه الن خیلی از بچه بدش میاد حالا حامله است

سارا: واقعا

هانا: باور کن فکر کنم اون بچه رو دو روزه بزنه بکشه

(قابل توجه ملیسا خانم شاید یکم بخ خوشون بیان و داداشی م رو از خونه بیرون نکنه)

 

رفتیم داخل سارا رفت طرف الن تا الن رو از نزدیکتر ببینه

سارا: خیلی خوشگله خوش به حال شوهرش

هانا: هیون جونگه شوهرش

سارا: ووووووووووووووو

که یه دفه در اتاق باز شد و .........





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 28 مهر 1390 ] [ 14:07 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]