تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part21-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part21-I dont know

سلام به همه دوستان اخ نزنید

وای شرمنده همتونم

به خدا میدونم کمه ولی ااینم به زور و بلا تایپ کردم هنوز ادبیات نخوندم فردا امتحان دارم هه هه

بازم معذرت میخوام ببخشید

بووووووووووووس برید ادامه

نظر نشه فراموش نمره کم گرفتن فراموش ههه ههه ی گفتم

21:                                       

 

یونگی: الن الن تو جنگله کنار ابشار

هیون: تو از کجا میدونی

یونگی: هانا هانا بهم گفت

هیون: چجوری هانا ... که

یونگی: تو خواب بهم گفت

هیون: خیالاتی شدی ولی اگه........تو باش همینجا من میرم

یونگی: منم میام میخوام حقیقت رو به چشم خودم ببینم

هیون: ولی...

یونگی: خواهش میکنم من میرم پیش خاله وعمو

همه اینقدر غرق در اعمالشون بدون که یادشون رفته بود به خانواده ها خبر بدن

هیونگ بهشون خبر داد اونا هم سراسیمه اومدن همه عصبانی بودن و ناراحت

(بچه ها میدون خسته اید درباره خانواده ها زیاد توضیح نمیدوم خودتون حسش کنید بیشتر)

هیون و یونگ سنگ رفته بودن

.....

الن کنار ابشار نشسته بود و به قسطرات اب که چجوری با این سرعت پایین میریختن نگاه میکرد

تو فکر بود اینقدر تو فکر که متوجه اومدن هیون نشده بود متوجه صدا زدن هیون نشده بود

منم مثل الن رفتم تو فکر ولی نه باید این صحنه رو از دست نمیدادم هیون الن رو پیدا کرده وایییییییی خوشحالم خدایااااااااا ممنون

هیون: الن الن عزیزم امید زندگیم تمام عمر من واسه چی هان واسه چی

از پشت الن رو در اغوش گرفت و بوسه ای به سرش زد

الن تازه به خودش اومده بود

الن: هیون جونگ

هیون که هم عصبانی بود و هم خوشحال دوست داشت الن رو دعوا کنه ولی نوازشش کرد و .....

(بیقیه اش سانسورشده)

هیون: واسه چی همچین کاری کردی واسه چی اومدی اینجا ببین دستات سرده ببین صورتت از سردی سرخ شده ببین تو به عذا من راضی هستی

الن: نه هیون جونگ نه من هانا رو اینجا حسش میکنم انگار کنارمه داره نگاهم میکنه نمیدونم چرا همین حسی دارم نمیدونم هیون جونگ

هیون که دیگه طاقت نیاورد و اشک گونه هاش رو خیس کرده و الن رو تو اغوشش گرفت هردو عاشقانه در اغوش هم اشک ریختن و اشک ریخت

.......

یونگی: خاله عمو کجایید هستید

عمو: سلام پسرم کجایی تو از نگرانی مردیم حال سارا چطوره

یونگی: بده رفته تو کما

خاله:کما

یونگی: یه جوری در حد....

یونگ سنگ حرف میزد و گریه میکرد

عمو اونو تو اغوش گرفت

عمو: اروم باش امیدت به خدا باشه پسرم اروم باش

.....

هیون الن رو از خودش جدا کرد کتش رو در اورد و انداخت رو دوش های الن

الن میلیرزید و هق هق کنان گریه میکرد

هیون: فکر میکنی خدا میبخشدت اره نه یه بچه یه دختر رو یه کشتن دادی

النL)بافریاد)  نه تو دیگه نه هیون ولم کنید میدونم همش تقصیر منه میدونم ولم کنید بذارید من به درد خودم بمیرم

صدا منعکس میشد

بمیرم بمیرم مممممم

هانا: نه الن نه تو فداکاری اره تو تو بودی که…. به خاطر من از بچت گذشتی کدوم مادری اینکار رو میکنه هان

الن: من بچم رو از دست دادم به خاطر دوستم ولی اونم از دست دادم چرا خداااااااااااااااااااااااااااااااا

هیون: اروم باش عزیزم اروم باش تمام زندیگم

الن: رهام کن از این عذاب وجدان حدایااااااااااااااااااااااااااا

از هوش رفت

هیون: الن الن نه نه نه

[ جمعه 22 مهر 1390 ] [ 16:26 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]