تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part20-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part20-I dont know

سلام سلام به همه دوستان خوفید ترو خدا ببخشید دیر شد به خدا این مدرسه واسه ادم وقت سر خاروندن نمیذاره امروزم که یه اتفاق بد برام افتاد و حال روحیم اصلا  خوب نیست فکرم هم که مشغوله مشغوله از بس......................

زیاد حرف نمیزنم و یه عذر خواهی از کسایی که نمیتونم استانش رو بخونم به خدا تو تابستون جبران میکنم باز

 راستی بچه ها من از این به بعد فقط 5 شنبه ها اپ میکنم و حدودا ساعا 2 تا 6 حتما میذارم بوس

خدایا به من توفیق تلاش در شکست
صبر در نومیدی
عظمت بی نام دین بی دنیا
عشق بی هوس عطا کن(دکتر شریعتی)

 

هانا: نه این خودمم نه پس یعنی نه خدای من .........

نشستم رو ی صندلی فکر کردم فکر کردم یعنی من مردم نه پس چرا ؟ نه نمیدونم نمیدونم بازم فکر کردم مغزم به هیچ جا راه نداد خدای من

فکر فکر فکر یه هو به خودم اومدم نه نه یعنی نه خدای من......

میخواستم از اتاق برم بیرون ولی هر کاری میکردم نمیتونستم در رو باز کنم دستم از در شیشه ای عبور میکرد کمی رفتم جلو تر ناگهان خودم رو اونطرف در دیدم

ترس عجیبی داشتم رفتم کنار یونگ سنگ نشستم بهش خیره شدم چقدر غمگین به چشاش که نگاه کردم تمام غم دنیا ریخت رو سرم قلبم اتیش گرفت نه من که دیگه قلبی ندارم........

هانا: یونگ سنگ یونگ سنگ چرا هیچ کس صدای منو نمیشنوه چرا هان چرا

یاد یه فیلم افتادم که خارجی بود در مورد ارواح یعنی منم الان یه.......

نه نه

رفتم دو باره تو اتاق به خودم خیره شدم دستام روو دور پاهام حلقه کردم و سرم رو گذاشتم رو پاهام اشک ریختم و اشک ریختم  دوباره یاد فیلم افتادم

ارواح میتونن جایی رو تصور کنن و برن اونجا تو اینترنت یه جایی که برام خیلی نا اشنا بود رو دیده بودم تصورش کردم چشامو باز کردم دیدم اونجام 

اداما رو صدا زدم ولی بازم هیچکس صدامو نشنید

اینجا کجاست چرا من نمیفهمم شما چی میگید چرا اینجا اینقدر شلوغه

...: اینجا ایرانه تو هم الان در شهری به نام تهران هستی اینجا مرقد یکی از بزرگان ایرانه

هانا: تو تو صدای منو شنیدی

...: اره اهل کره ای درسته

هانا: اره شما اهل انگلستانی

...: نه منم ایرانی هستم اسم من ساراست

هانا: سارا

یاد عمو و خاله افتادم یعنی....

سارا: و شما

هانا: هانا هستم کیم هانا

سارا: هانا هانا اهوم قشنگه

هانا: چرا هیچکس صدای منو نمیشنوه ولی تو....

سارا: من و تو هر دو روح هستیم

صدای تو ذهنم تکرار شد روح روح روح

هانا: نه چرا اخه

در حالی که اشکام سرازیر شده بود و به هق هق افتاده بودم

سارا: اینجا چکار میکنی

هانا: تصورش کردم

سارا: چرا اینطوری شدی

هانا: قضیه اش مفصله خودکشی

سارا: پس مثل همیم

هانا: تو واسه چی

سارا: واسه عشقم واسه تمام زندگیم عمرم رو به پاش گذاشتم میدونم درکش میکنم ولی برام ضربه بزرگی بود از دست دادنش

هانا: دوست داشت

سارا: نمیدونم

هانا: نمیدونی

سارا: اون منو اصلا تا حالا ندیده

هانا: ندیده تو هم ندیدیش

سارا: چرا دیدمش ولی فقط از پشت صفحه مانیتور

هانا: یعنی چی.....

قضیه برام جالب شده بود دردای خودم یادم رفت

سارا: اون اون یه هنر پیشه نه یه خواننده کره ای بود که از طریق اینترنت باهاش اشنا شدم  ولی دو ماه پیش فهمیدم که ازدواج کرده من الان دقیق 7 ساله عاشقشم

هانا: ولی این کار احمقانه ایه اون اگه تو رو میدی حتما ..... تو خیلی خوشگلی

سارا: نه نه راستش یکمشم مربوط به دوستام بود ضربه های بزرگی از دوستام دیدم ادم حساسی هستم  طاقتم کمه خیلی صبورم ولی صبر هم.....

هانا: پس اینطور

سارا: تو واسه چی دست به این کار زدی

هانا: من .............

رفتم تو فکر حالا چی بگم بگم یه قاتلم بگم چی هان....

هانا: منم مثل تو

سارا: ولی دروغ نگی بهتره ها

هانا: خوب یعنی نه یعنی اره من من با بهترین دوستم مبارزه کردم من نمیدونستم اون بارداره برای دفاع از خودم یه لگد زدم توی شکمش و ...... من یه قالتم اره میدونم الان ازم بدت اومد من.....

سارا: غم انگیزه ولی تو از روی عمد اینکارو انجام ندادی که

هانا: نه ولی.......

سارا: پس قاتل نیستی

هانا: هستم

سارا: ولی تو بزرگترین و کامل ترین دین خدا میگه تو قاتل نیستی از عمد که این کارو نکردی که

هانا: دین خدااااااااااااااااااا

سارا: اره خدا اصلا....

هانا: میدونم من مسیحی هستم

سارا: مسیحی ولی تا حالا کتاب مقدستون رو خوندی نه نه هانا نخوندی وگر نه تو کتاب مقدس شما گفته شد پیامبری میاد که با خودش کتاب مقدسی میاره ولی ..... هیچکدومتون .....

هانا: توهین نکن من کتاب مقدس رو حفظ هستم و اصلا هم همچین چیزی وجود نداره مسیح اخرینه و بعد اون هم کسی نیست

( بچه ها ببخشید من در حد یه اطلاعات عمومی میدونم اگه جاییش اشکال داره تو رو خدا بگید)

سارا: ولی تو کتاب مقدس شما دستکاری شده

هانا: توهین نکن

سارا: من توهین نمیکنم

هانا: معذرت میخوام باید برم

سارا: خواستم ببینمت کجا بیام

هانا: همینجا کنار همین ستون

سارا: باشه باشه خدانگه دار

تصور بالای دره رو کرد

چشامو باز کردم  دور و برم رو نگاهی کردم

هانا: چه جالبه ولی هه هه

هانا: اون کیه اونجا.... الن .... اینجا چکار میکنه الن الن تو اینجا نه تو الان باید بیمارستان باشی

.........

هیونگ: راستش راستش خوب نمیدونم چجوری بگم خوب یعنی

یونگ سنگ: میگی یا نه..

هیونگ: هانا رفته تو حالت کما.......

یونگی: کماااااااااااااااااااااااااااا

هیونگ: اره راستش حالش خیلی بده

یونگی: نه نه هاناااااااااااااااااا اخه چرا واسه چی چرا باید اینطوری بشه نه خدای من

هیونگ: خواهش میکنم یونگ سنگ گریه نکن اروم باش

یونگی: چجوری هان چجوری نه نه هانا عزیزم من من بدون تو قلبم اتیش میگیره تنهام نذار

.....

یه احساسی بهم گفت باید برم بیمارستان

....

هانا: نه یونگ سنگ نه

یونگ سنگ رفته بود تو اتاقم کنار من نشسته بود یه دفه از جاش بلند شد و منو تو اغوش گرفت

هیونگ وارد اتاق شد

هیونگ: یونگ سنگ نه نه ......

به طرفش رفت تا اونو از هانا جدا کنه

یونگی: بذار کنارش باشم بذار پیشش بمونم اون تنهایی میترسه نمیتونه بذار پیشش بمونم  من طاقت جدایی از اونو ندارم اگه اگه ار دستش بدم چی هیچوقت خودم رو نمیبخشم

اشک میریخت و گریه میکرد و داد میزد دور اتاق شلوغ شده بود

هانا: یونگ سنگ خواهش میکنم من طاقت دیدم غم تو رو ندارم منم تنهایی نمیتونم من همیشه کنارتم یونگ سنگ اروم باش

رفتم نوازشش کنم ولی..........

هانا: خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یونگ سنگ: هانا بیدار شو بگو پیشم میمونی بگو تنهام نمیذاری بگو بگو

تکیه ام رو به دیوار دادم و فقط نگاهش کردم و اشک ریختم چقدر سخته نتونی حتی عشقت رو نوازشش کنی سخته سخت

اونموقع هزار بار اروزو ی مرگ کردم نه چرا مرگ من در دو قدمی مرگ هستم اره خدایا کمکم کن خدایا ........

شنیده بودم ارواح میتونن تو خواب ادما برن ولی چجوری نمیدونم

یونگ سنگ روی صندلی نشسته بود وهیونگ دستاش رو چسبیده بود ارومتر شده بود هیونگ نوازشش کرد

اروم شده بود

فکر فکر فکر  با تمرکز هم شاید بشه .....

کنار یونگ سنگ نشستم  فکر کردم چحوریه نمیتونیم درو باز کنیم ولی رو صندلی نشستیم که یه دفه

هانا: اخخخخخخخخخخ صندلی شکست

بلند شدم نه خودم افتاده بودم یعنی رو صندلی هم نمیتونم بشینم نه خدای من

یونگ سنگ چشاشو بستش منم تمرکز کردم و چشامو بستم

یونگ سنگ: هانا عزیزم

هانا: یونگ سنگ

یونگی: دلم برات تنگ شده بود تو خوب شدی من مطمئن بودم

اینقدر خوشحال بودم که یادم رفت تو خوای یونگ سنگ هستم

هانا: منم همینطور

رفتم طرفش یونگ سنگ منو در اغوش گرفت چقدر اغوشش گرم بود سرم رو تو اغوشش پنهان کردم و اشک ریختم

بعد دقیقیقی یونگ سنگ منو از خودش جدا کرد

صورتش هر لحظه به صورتم نزدیک تر میشد قلبم برای یه لحظه احساس کردم وایساد چشامو بستم نمیخواستم این لحظه تموم شدنی باشه با تمام احساسم اونو بوسیدم یونگ سنگ سرم رو گرفت بین دستاش و بوسه ای به سرم زد موهام رو نوازش کرد چه احساس خوبی بود وقتی مطمئنی یه جای امن برات وجود داره قلبم به تپش در اومده بود شاید تو هر لحظه هزار بار تپید میخواست بیاد بیرون ولی کنترلش کردم

هانا: قلب من اروم باش اون پیش تو میمونه عاشق دلبسته

یونگی:تنهام نذار

هانا: ولی تو .............

یونگی: الن غیب شده

هانا: الن کنار ابشاره

یونگی: کدوم ابشار

هانا: تو جنگل خاله عمو بهش سر زدی

یونگی: چی  اری میگی هانا طوری حرف میزنی انگار میخوان تو رو از  من بگیرن

هانا: بیدار شدی الن برو سراغ الن هیون نباید تنهاش بذاره

یونگ سنگ رو تو اغوش گرفتم و.....

.....

یونگ سنگ چشاشو باز کرد و به تختی که من روش اروم خوابیده بودم زل زد

یونگی: یعنی همش خواب بود هانا تنهام نذار

اومد کنار دستم رو گرفت تو دستاش و بوسه ای به دستام زد از اعماق قلب

یونگ سنگ: دوست دارم هانا

هانا: منم دوست دارم عزیزم

یونگی بهم زل زد به خوابش فکر کرد

یونگی: الن

از جاش پاشد

یونگی: هیون هیون

از اتاق رفت بیرون

هیون:هان چی شده

یونگی: الن الن

هیون: الن چی

یونگی: الن تو





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 14 مهر 1390 ] [ 20:20 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]