تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part19-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part19-I dont know

با سلام خوبید خوبم با مدرسه چه میکنید من امروز سر کلاس زیست اینطوری بودم

راستی تولد الن جون رو هم تبریک میگم و روز دختر هم به همه دختران دابل اسی گل تبریک عرض میکنم

ببخشید واقعا کمه وقت نکردم الانم دور چشم مامانم تو نتم  شاید وب سریا هم اپ کنم شاید......

بفرمایید ادامه ...........

 

هر دو با هم به راه افتادن یونگ در حالی که اشک میریخت و اظطراب زیادی داشت

یونگ: عمو اگه طوریش شده باشه چی؟

عمو: نمیدونم

یونگ: یعنی...

عمو: همه چی دست خداست توکلت به خدا باشه

عمو: رسیدیم از کجا افتاده....

یونگ: اممممممم اونجا از اون بالا

عمون: نه.... چجوری اصلا افتاده...

یونگ: داستانش مفصله عمو بجنبید خواهش میکنم

عمو: اونجاست ، سارا، عمو، سارا

یونگ: سارا عزیزم پاشو سارا

عمو: زود باش باید ببریمش شهر

یونگ خم شدو یه دستش رو زیر زانو های سارا و دستش دیگه اش رو زیر گردنش گذاشت و سارا رو بلند کرد طوری که موهاش اویزون بود

10 دقیقه بعد بالای دره جلوی ماشین جونگ مین

جونگی: حالش خیلی بده

یونگ: به سرش خیلی ضربه وارد شده خدایا سارا رو دست تو میسپرم

یونگ: عمو شما دیگه نیاید پیش خاله باشید

عمو: نه منم میام

یونگ: بهتره بمونید

عمو: باشه پس منو خاله منتظریم بی خبرمون نذاریدا

نیم ساعت بعد تو بیمارستان

یونگ: دکتر کمک کنید خواهش میکنم

دکتر: چه اتفاقی افتاده

یونگ: از بالای دره پرت شده پایین

دکتر: شما همسرش هستید

یونگ: بله

دکتر: فرم عمل رو پر کنید

یونگ: بله چشم

جونگی: دکتر عجله کنید

ا ساعت بعد توی اتاق عمل

دکتر داشت کمی استراحت میکرد تا بیمار برای عمل بعدی اماده بشه به چهره سارا چشم دوخت براش اشنا به نظر میرسید

دکتر: هانا کیم هانا نه نه وایی......

پرستار: چیزی شده

دکتر: نه نه نه

4 ساعت بعد داخل بیمارستان

یونگ: دکتر چی شده حال سارا خوبه

دکتر: سارا یا هانا

جونگ: کیم هیونگ جون تو اینجا چکار میکنی

هیونگ: برای درمان یکی از بیمارام اومده بودم که.....

جونگ: ولی گفتی هانا هانا رو جایی دیدی

هیونگ: این خانم کیم هانا هستن ولی اینجا....

جونگی: پس یونگ سنگ تو تو...

یونگ: دکتر جواب منو بده حال سارا چطوره این چرندیات چیه میگی خانم من ساراست چو سارا

هیونگ: ولی من مطمئنا این هانم هاناست

جونگی: ولی...

یونگ: دکتر با شما هستم میگم حال سارا چطوره؟

هیونگ: هانا، خوبه فقط...

یونگ: فقط چی....

هیونگ: ضربه زیادی به سرش وارد شده اگه حافظش...

یونگ: نه نه سارا نه مقاومت سارا بیشتر از ایناست..

جونگی: الو سلام

اره

بیمارستان

باشه حال الن چطوره؟

نه وای خدای من

باشه

خدانگه دار

یونگ: حال الن خانم چطوره...

جونگی: بچه ... مرده...

یونگ: نه نه خدای من

جونگی: یونگ سنگ واسه چی داری...

یونگ: دارم چی...

جونگی: مخفی کاری....

یونگ: نه جونگ مین نگوما تا امروزم هیچ چیز یادمون نمیومد چز یه لسم...اما امروز...

جونگی: امروز با دیدن ما...

یونگ: نه قبلش اتفاقاتی افتاد و....

جونگ مین رفت طرف یونگ سنگ

جونگی: برادر خوشحالم که پیداتون کردیم واقعا از صمیم قلب میگم

یونگی: منم همین طور ولی من یعنی ما باید زحمات خاله و عمو رو جبران کنیم یا نه...

جونگی: این طوری.... شما طور دیگه ای هم میتونید....

یونگی: نه حالا که این اتفاقات افتاده این که اونا تنها نباشن از همه چی براشون با ارزش تره

جونگی: خوب

یونگی: ما فوق تخصصمون رو میگیریم هر دو با هم و توی همین دهکده ها به مردم خدمت میکینیم

جونگی: ولی....

یونگ: ولی نداره...

..........

هیون: الن ببین با خودتو این دختر چکار کردی

الن: من....

هیون: میرم ببینم این دختره چطوره حالش تو همین بیمارستانه

الن: منم میام

هیون: تو استراحت کن ملیسا شما هم پیش الن باش من الان میام

الن: ولی

هیون: الن

الن: اهوم

.........

 هیون: سلام جونگ مین

جونگی: سلام هیون جونگ حال الن چطوره

هیون: بهتره حال سارا خانم چطوره بهترن

جونگی: سارا نه هانا و یونگ سنگ

هیون: چی هانا نه.....

جونگی: اره....

هیون: پس فداکاریش بی ثمر نبود

جونگی: چی....

هیون: هان هیچی

جونگی: ملیسا چطوره بچم حالش خوبه؟

در حالی که یه حالت جالب به لباش داده بود

هیون: خوبه یعنی خوبن

هیون رفت به طرف یونگ سنگ که روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دوتا دستاش گرفته بود

هیون: یونگ سنگ برادر من با غصه چچیزی درست نمیشه

یونگی: هیون جونگ

در حالی که سرش رو بالا اورد و به هیون نگاه میکرد و از جاش بلند شد

هر دو همدیگرو تو اغوش گرفتن و زدن زیر گریه

(حالا گریه نکن کی گریه کن)

یونگ: تماه زندگیمه اگه....

هیون: این حرفو نزن یونگ سنگ همه چی دست خداست

یونگی: اهوم

هیون: برم خبر رو به الن و ملیسا بدم

یونگی: اهوم

هیونگ: سلام هیون جونگ خوبی

هیون: سلام هیونگ جون تو... اینجا

هیونگ: وایسیدچی شد اصلا قضیه چیه هان

جونگ مینم تمام قضایا رو از ب بسم الله تا ن پایان تعریف کرد

و هیونگ هم همش اذیت کرد که باعث میشد یونگ سنگ لبخند بزنه

و اما..............

ملیسا: الن ... الن... کجایی الن ....

هیون: سلام الن کو

ملیسا: من رفتم دستام رو بشورم بهش ناهار بدم اومدم دیدم نیست

هیون: چی نیست

ملیسا: اره نیست

هیون: الن الن کجایی

تو کمد زیر تخت پشت پرده تو کاناپه هیچ جا نبود هیچ جا

هیون نشست رو صندلی و سرش رو بین دستاش گرفت

هیون: الن اخه کجایی

شب

هیون و یونگ سنگ هر دو حالش بد بود هیون تموم بیمارستان و شهر رو زیرو رو کرد ولی....

سارا نه یعنی هانا هم حالش همون طور بود و تغییری نکرده بود

.....

از جام بلند شدم فکر کردم اره یادم اومد الن قاتل .....

اینجا کجاست ..... بیمارستان بقیقه کجان بیرون اتاق من بهوش اومدم ولی چرا کسی نمیاد به دیدنم حتی یونگ سنگ اون کیه روی تخت

چی این کیه درسته خودشه نه نه نه خدای من نه

هانا: نه این خودمم نه پس..................





طبقه بندی: i dont know،
[ چهارشنبه 6 مهر 1390 ] [ 15:15 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات دابل اسی() ]