تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part18-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part18-I dont know

با سلام فرا رسیدن فصل مدارس و امتحانات و اضطراب را به همه دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم با ارزوی گرفت نمره 10 برید ادامه مطلب

البته یکم کمهههههههههههه

الن: گفتید یه الاچیقی چیزی اینجا وجود داره

سارا: بله یعنی نه یه کلبه کوچیکه هنوز تکمیل نشده میتونید شب اونجا بمونید ما براتون هیزم میاریم نگران نباشید

ملیسا: ممنون

سارا: خواهش میکنم

الن: اسم شما....

سارا: سارا هستم و ایشونم نامزدم یونگ هستن

هیون: هیو یونگ سنگ

با شنیدن این اسم رنگ یونگ پرید

سارا: چیزی شده یونگ

یونگ: نه

هیون: اسمتون تقریبا شبیه اسم دوست ماست

یونگ: افتخار بزرگیه

الن: مبارزه میکردید

سارا: بله

الن: تو چه رشته ای

سارا: نمیدونم  از همه رشته ها یکم رو یاد داریم کاراته جدو تکفاندو ....

الن: چه خوب من هم کاراته کارم میشه با هم مبارزه بدیم

هیون: ایشون از هر کدوم یه دونه هم یاد داشته باشن ....

سارا: نگران نباشید دوستانه میجنگیم

الن که یه شلوارک جین پاش بود با یه بلوز طوسی موهاش هم به طور فوق العاده ای بسته بود که خیلی جذاب شده بود

ملیسا هم یه شلوار جین پوشیده بود با یه بلوز قرمز که با جونگ مین ست کرده بودن موهاش هم طوری بسته بود که صورتش رو تپل تر نشون میداد اما بدن ظریفی داشت

سارا: ولی با این لباسا سخت نیست

الن: هست ولی اشکالی نداره

سارا: پس بزن بریم

هیون هم دوربین رو برای فیلم گرفتن اماده کرد

هم الن هم سارا مهارت زیادی داشتن هیچکس نمیتونست حدس بزنه برد با کدومه ناگهان یه لگد سارا تو شکم الن زد که الن افتاد روی زمین و شروع کرد به ناله کردن

هیون: الن عزیزم چی شد الن

الن: خوبم

سارا: وایسید ببینم الن نه چرا نگفتی

سارا در حالی که اشک گونه هاشو خیس کرده بود بلند شد و به طرف ابشار رفت

الن هنوز به خودش میپیچید

یونگ به طرف الن رفت اونم ناراحت برگشت

هیون: چی شده هان الن یه چیزی بگو سارا خانم چی شده هان

یونگ: واقعا متاسفم تقصیر خودشه البته نه شاید نمیدونسته

همه مات این سه نفر رو نگاه میکردن

هیون: پاشو دستت رو بده به من جونگ مین کمک کن ببریمش تو ماشین

سارا: هیون جونگ متاسفم من یه قاتلم منو ببخش

هیون: چی منظورت چیه

سارا: من چه میدونستم الن خودش خواست منم ....

هیون: دیگه نمیخوام چیزی بشنوم الن نه

در حالی که اشک میریخت و به الن نگاه میکرد

هیون: الن چرا هان تو مبارزه میدونی ممکنه هر اتفاقی سرت بیاد

الن: من خوبم

هیون: حرف نزن دیگه حرف نزن الن هیچی نگو

الن: ولی....

هیون یه دستش رو زیر زانو های الن گذاشت و یه دستش رو زیر گردنش و بلندش کرد به طرف ماشین حرکت کرد

سارا رو دوتا زانو هاش نشست

سارا: من قاتلم اره قاتل یه بچه ام دیگه از خودم متنفر سزای من مرگه اره

سارا: من دیگه اصلا وجودم الزامی نیست سزای یه قاتل هم مرگه سزای منم پس مرگه

از روی زمین بلند شد و به طرف دره دوید

یونگ: نه سارا نه هانا خواهش میکنم نه

ولی دیگه دیر شده بود

......

الن: هیون جونگ من خوبم باور کن

هیون: دیگه گفتم حرفی نزن الن هیچی میفهمی با خودت چکار کردی هان

هیون: موبایلت کجاست

الن: تو کیفم

هیون در کیف الن رو باز کرد و موبایلش رو برداشت و زنگ زد به جونگی

هیون: الو

سلام 

اره موبایلمم بیار

همونجاست دیگه

اره بای

هیون: الن درد داری

الن: نه زیاد

هیون: اخه من از دست تو چکار کنم هان تو اگخ میدونستی واسه چی

الن: من چه میدونستم اینطوری میشه

هیون: تو مبارزه ....

الن: میدونم میدونم لازم نیست تو به من یاد بدی

هیون: پس اگه میدونی واسه چی

الن: چون اون چهره برام خیلی اشنا بود میخواستم موهاش از روی صورتش بره کنار تا صورتش رو کاملا ببینم

هیون: ولی این فداکاری نیست اگه واقعا هم اون هانا باشه تو اونم عذاب میدی اون حالا فکر میکنه یه قاتله فکر میکنه عذاب وجدان ولش میکنه نه اون این فداکاری رو دوست نداره

الن: من....

هیون: نه الن هم خودت و هم هانا رو نابود کردی

صدای بوق یک سره شد

جونگ مین سرش رو از ماشین بیرون اورده بود

هیون: چیه

جونگی: الن خوبه

هیون: ای بدک نیست

جونگی: طناب تو ماشین داری

هیون: اره

جونگی: بزن کنار

هیون: چیزی شده

جونگی هم هیون رو یه کناری کشی و تمام قضایا رو براش تعریف کرد

هیون: نه الن نه ببین با زندگی یه دختر چکار کردی

جونگی: ملیسا هم با خودتون ببیرد تا من و یونگ هم سارا رو یه جوری....

هیون رفت تو ماشین نشست بعدشم ملیسا اومد

ملیسا رفت حرف بزنه

هیون: هیس

ملیسا: اهوم

هیون داغون بود همش فکر فکر فکر داشت دیوونه میشد

به ایست بازرسی که رسیدن

هیون: اقا ببخشید تا شهر چقدر فاصله است

...: حدودا ده کیلومتر دیگه

هیون: ممنون

......

یونگ: محکمه جونگ مین

جونگی: اره محکمه میرسه تا پایین اگه فکر میکنه کمه

یونگ: ارتفاعش حدودا 30 متر بیشتر نیست این طناب 40 متره

جونگ: خوب برو هر وقت رسیدی بگو تا طناب بعدی رو بفرستم ولی نه کمک نیاز داریم

یونگ: عمو وایسا همین جا تا من بیام خوب

در حالی که عرق سردی رو پیشونیش بود و اشک رو گونه هاش

.....

یونگ: عمو عمو کجایید

عمو از تو انبار اومد بیرون

عمو: چی شده

یونگ: بیاید زود باشید جون سارا در خطره

عمو: چی شده

خاله: اتفاقی افتاده

یونگ: سارا افتاده تو دره

خاله: چیییییییییییییییییییییییی

یونگ: زودباشید طناب هم اگه دارید

عمو: نیازی به طناب نیست از این ور به پایین دره رها داره زود عجله کنید اونجا ....

یونگ: ولی جونگ مین اونحا بالای دره منتظر منه

خاله: من میرم دنبالش

یونگ: باشه



[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 20:13 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]