تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت فایو قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت فایو قصه عشق
سلام سلام خوشگلای خودم حالتون چطوره ؟ پیشاپیش عیدتون هم مبارك  امروز داستانمو یكم بیشتر نوشتم  پس دیگه نگین كم بود  تصمیم دارم برای تعطیلات هر هفته ترجمه یكی از آهنگ های دابل اس رو بگذارم اگه آهنگ خاصی رو می خواین تو قسمت نظرات بگین تا براتون بگذارم  ممنون كه حمایتم می كنین حالا بفرمایید برای قسمت 5داستان

من كه با دیدن خونه خیلی هیجان زده شده بودم زبانم قفل شده بود و اصلا نمی تونستم چیزی بگم برای همین سارا گفت :سلام حالتون چطوره ؟من دوست الن جان، سارا هستم .كیوجونگ :اوه بله حالتون چطوره ؟ از دیدنتون خوشبختم .بعد در حالی كه در ماشین رو باز میكرد گفت بفرمایید باهم بریم . الن :نه لازم نیست خودمون میریم مزاحم شما نمیشیم . كیو جونگ :چه مزاحمتی ، از این جا تا ساختمون های اصلی خیلی راهه بفرمایید لطفا . موقعی كه سوار شدم تازه متوجه شدم كه جونگ مین روی  صندلی خوابه وقتی راه افتادیمناگهان از خواب پرید وگفت :كی دخترا رو سوار كردی ؟بعد با لبخندی  موذیانه ادامه داد :جدیدن تاحالا ندیده بودمشون .

سارا :ا این كه همون گنگستره ست . جونگ مین :چی گنگستر ؟اگه من گنگسترم پس توهم مطمئنا جزو مافیا هستی با اون رانندگی عالی ت . الن :ببخشیدا اولا اون  روز شما بی هوا از فرعی پیچیدین دوما من پشت فرمون نشسته بودم نه سارا .

جونگ مین :خب پس مترجم مون هم جزو مافیاست . سارا :محض اطلاعتون ما جزو یگان صلیب سرخ هستیم كه با شما گنگستر ها مقابله میكنه . جونگ مین : بیچاره صلیب سرخ كه شما جزوشون شدین. سارا :ببخشید آقای پارك . اما طبق آخرین نامه ای كه از انجمن حمایت از هویج ها و خرگوش ها دریافت كردم  خواستار ترور شما رو بودن . تاجونگ مین خواست جواب سارا رو بده  كیو جونگ گفت: بالاخره رسیدیم بعد خیلی آروم توگوش من گفت :از شر جونگ مین خلاص شدیم .خندیدم و باسر حرفش رو تائید كردم .وقتی از ماشین پیاده شدیم  با دو تا ساختمان خیلی قشنگ روبه رو شدیم اولی در طرف شرقی باغ قرار داشت ساختمان بزرگی كه نمای اون  از سنگ  سفید بود و دوطبقه  به نظر می رسید حدس زدم كه باید مال پسرا باشه و در كنارش ساختمان كوچكتر و ویلایی قرار داشت كه  احتمالا محل اقامت من بود . با پسرا خداحافظی كردیم در همان لحظه آقای كانگ به طرف من اومد و گفت به خونه ی جدیدتون خوش آمدین ومن رو به ساختمان كوچكتر برد از در كه وارد شدم چشمم به اتاق پذیرایی كه با مبل های خوشرنگ و هماهنگ با رنگ اتاق افتاد .دو اتاق خواب در طرف راست آن در كنار هم قرار داشت  و آشپزخانه نیز در قسمت جنوبی واقع شده بود . حمام و دستشویی در كنار اتاق خواب ها بود و همه چیز با وسایل بسیار زیبایی دكور شده بود . آقای كانگ :ببخشید كه بدون در نظر گرفتن سلیقه شما اینجارو آماده كردیم . حالا نظرتون چیه ؟ هرچیزی كه مطابق سلیقه شما نیست فقط كافیه بگید تا دستور بدم اون رو تغییر بدن.الن :نه لازم نیست همه چیز خیلی قشنگه سارا نظر تو چیه ؟ سارا : یه نظر من هم عالیه .آقای كانگ : پس اگر مشكلی نیست بهتره فردا اسباب كنید  من دونفر رو برای كمك  می فرستم .

 موقع بیرون رفتن سارا گفت : نمیشه من هم بیام و باتو زندگی كنم آخه خونه ت خیلی قشنگه .الن :قدمت روی چشم  ولی فكر نكنم مامانت بذاره مخصوصا اگه از وجود پسرا با خبر بشه . سارا :آره مشكل ما همینه مثلا قرار بود وقتی بزرگ شدیم باهم زندگی كنیم  خیلی نامردی .

الن :این تقصیر من نیست تقصیر سرنوشت مونه .سارا :الن ،به نظرت من كی میتونم مثل تو مستقل زندگی كنم ؟جوابی نداشتم اما به فكر فرو رفتم  من چطوری به این جا رسیده بودم . از بچگی خیلی سختی كشیده بودم تنها كسی كه همیشه حمایتم می كرد مامانم بود و هست . بعد از فوت ناگهانی پدرم و رسیدن اون ارثیه ی زیاد به من اولین كاری كه كردم  این بود كه  به رویای دوران بچگیم یعنی آمدن به كره و در ارتباط بودن  با دابل اس  جامه ی عمل بپوشانم .پس بخشی از ثروتم رو در ایران سرمایه گذاری كردم و بخش  دیگری رو در بانك پس انداز كردم با باقیمانده آن هم  green card كره رو گرفتم و اینجا یه خونه خریدم. انقدر ثروت داشتم كه دیگه نیازی نبود تا آخر عمرم كار كنم اما از این كه از پولی لذت ببرم كه برای اون زحمتی نكشیدم بدم میومد همچنین علاقه زیادم به تحصیل و پزشكی  من رو وادار كرد تا برای دانشگاه اقدام كنم و بورسیه  ی تحصیلی كره رو بگیرم . از اول دبیرستان شروع به یادگیری زبان های مختلف كردم كاری كه بیشتر از همه بهش علاقه دارم .مادرم یه دبیر باز نشسته ست كه بیشتر وقتش رو با خوندن كتاب و دیدن فیلم میگذرونه  اون در تمامی مراحل زندگی  حمایت كننده من  بوده و هست حتی بر خلاف میلش با من تا كره هم اومد از این كه توی یه كشور غریبه اونو تنها میذارم  عذاب وجدان داشتماما اون خیلی خوشحاله ومیگه بالاخره داری بزرگ میشی . توی همین فكر ها بودم  كه سارا گفت :خوب بابا نمیخواد انقدر فكر كنی  من همین فردا میا م باهات زندگی میكنم چون نگرانتم .الن :خیلی ممنون من مراقب خودم هستم لازم نیست تو نگران من باشی . حالا بی شوخی فكر میكنی من با این اخلاقم میتونم  اینجا راحت زندگی كنم ؟سارا :آره چون تو همیشه خیلی خوب میتونی خودت رو باشرایط جدید وفق بدی .بالاخره اسباب كشی كردیم و من مستقر شدم . اون روز قرار بود اولین جلسه آموزش فرانسه پسرارو برگذار كنیم . سرساعت 4 به طرف ساختمان اونها راه افتادم . لباس هام كاملا پسرونه بود .در زدم و یكی از خدمتكارها در رو باز كرد به محض ورود با سالن پذیرایی روبه رو شدم كه دو برابر خونه ی من بود مبل های چرم خوش دوختی از وسط سالن خود نمایی میكرد . یه LEDبزرگ  حدود 62 اینچ ته اتاق همراه با یه سیستم استریوی خیلی پیشرفته اونجا بود . روی یكی از مبل ها نشستم و منتظر اومدن پسرا شدم داشتم همه چیزرو از نظر می گذروندم كه ناگهان با صدای سلام پسرا از جا پریدم . عین بچه مدرسه ای ها مرتب و منظم هركدوم روی یكی از مبل ها نشستن هیون جونگ پرسید :فكر نمی كنید به یه تخته نیازداریم ؟الن : بله نیاز داریم اما امروز جلسه اوله و فقط مكالمه كار می كنیم .در ضمن من سر كلاس فرانسه صحبت میكنم تا این زبان با گوشتون آشنا بشه همچنین اگه سوال یا مشكلی داشتین باید به انگلیسی بپرسین به طور كلی یعنی زبان مادری  توی این كلاس تعطیل . جونگ مین :ببخشیدا اون وقت سی كه انگلیسی بلد نیست باید چی كار كنه ؟الن :كسی كه انگلیسی بلد نیست فرانسه هم به دردش نمی خوره چون فرانسه برای كسی كه انگلیسی بلده مثل آب خوردن میمونه ودر ضمن تو عصر جدید كسی كه انگلیسی بلد نیست یعنی بی سواده البته فكر كنم همه ی شما انگلیسی بلد باشید درسته ؟ هیونگ جون :بله خیالتون راحت . یكم درباره زبان فرانسه صحبت كردم و چند تااز اصطلاحاتش رو یادشون دادم . جونگ مین هم مدام مزه می پروند و اعصاب من رو خرد میكرد . استعداد همشون تو یادگیری عالی بود موقع خداحافظی یونگ سنگ گفت :امروز خیلی خوش گذشت یاد دوران تحصیلم افتادم  از زبان فرانسه هم خوشم اومد البته فكر كنم به خاطر تدریس عالیه  خانم كیم  هم بوده .الن :نظر لطفتونه اما لطفا راحت باشین و من رو الن صدابزنید .هیونگ جون :اما ما هنوز در مورد یه چیزی فكر نكردیم همه با تعجب بهش نگاه كردیم و اون ادامه داد:این كه الن شی میخواد مارو چی صدا بزنه . جونگ مین :خب معلومه با اسم صدامون میزنه دیگه . الن :اما چون شماها از من بزرگ ترین من اینطوری راحت نیستم .یونگ سنگ :پس چطوره ما رو اوپا صدا بزنی نه ؟الن :خوبه اما میدونم آقای هیون جونگ از این كلمه بدش میاد . همه با تعجب به من نگاه كردن و هیونگ پرسید: تو اینو از كجا میدونی ؟من كه سوتی داده بودم گفتم :همین طوری توی یكی از مصاحبه هاتون اینو شنیده بودم و یادم مونده  بود . كیو جونگ :پس بهتره هیونگ صدامون بزنی جونگ مین :برو بابا اینطوری همش فكر میكنیم داره هیونگ جون رو صدامیزنه گیج میشیم

این موضوع هم مشكلی شده بود . كه ناگهان فكری به ذهنم رسید:چطوره چون شما از من بزرگ ترین من شمارو سونبه صدابزنم . كیوجونگ :عالیه من از وقتی دبیرستان رو تموم كردم كسی من رو با این اسم صدا نكرده من موافقم  بعدرو به بقیه كردو گفت :شما ها چطور ؟هیونگ جون و جونگ مین و یونگ سنگ  با تكان دادن سر موافقت شون رو اعلام كردن هیون جونگ گفت: با این كه خیلی بچه گانه س اما من هم موافقم .شب بخیر گفتم و به طرف خونه ی خودم راه افتادم .

شب اصلا خوابم  نمی برد . همیشه عاشق این بودم كه شب وقتی همه خوابن توی یه باغ باله برقصم برای همین لباسم رو عوض كردم و رفتم به سمت باغ  برای رقص باله همیشه آهنگ findدابل اس رو میذاشتم اما اون موقع هیچ وسیله موسیقی نداشتم برای همین خودم شروع به خوندن كردم . در حال رقصیدن بودم كه حس كردم یكی داره با هام همخوانی میكنه  برگشتم و دیدم كه هیونگ جون پش سرم ایستاده و داره یخونه بادیدن چهره متعجب من خوندنش رو تموم كردو گفت:ببخشید نمیخواستم مزاحم بشم خوابم نمی برد برای همین اومدم یكم قدم بزنم خیلی قشنگ میخونی و میرقصی  این آهنگ یكی  از آهنگ های نسبتا قدیمی ماست توچطوری اینو انقدر خوب حفظی . با خودم گفتم چون من با آهنگ های شما زندگی كردم اما گفتم :خوب این یكی از آهنگ هایی بود كه خیلی دوست داشتم برای همین  حفظمش تازه من هرچقدر من قشنگ برقصم و بخونم به پای شما 5 تا نمیرسم. هیونگ جون :نظر لطفته اما من هنوز یه عذر خواهی به تو بابت روز مصاحبه  بدهكارم .میخوای در عوضش برات چی كار كنم ؟الن :نه این چه حرفیه . این منم كه باید معذرت خواهی كنم  كه اونطوری حرف زدم . من وقتی عصبانی میشم هیچ چیز جلودارم نیست وخیلی ترسناك میشم . یكم دیگه صحبت كردیم بعد از هم جداشدیم و هركدوم به سمت ساختمان های خودمون رفتیم . زندگی با پسرا خیلی لذت بخش بود چون هیچ وقت حوصله ت سر نمی رفت  اما از هفته ی دیگه كلاس های دانشگاه من شروع می شد و دیگه نمی تونستم  مدت زیادی رو با اون 5تاسپری كنم  و فقط هفته ای دوروز برای كلاس فرانسه همدیگرو میدیدیم  ومن تو این مدت یه حسی خاصی  نسبت به یكی از اون ها پیدا كردم .

پایان

این قسمت هم تموم شد دیدین این دفعه دختر خوبی بودم و زیاد گذاشتم پس شماهم زیاد نظر بدین ممنون كه خوندینش وپیشاپیش عیدتون هم مبارك





طبقه بندی: قصه عشق،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 15:29 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]