تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part17-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part17-I dont know

سلام به همه دوستای گلم اینم از این پارت اگه بد بود ببخشید دیگه تند تایپ کردم نفهمیدم چی شد خودمم البته بگم ملیسا خانم با اب قند برو ادامه مطلب خوب دیگه اینکه الن جان وظیفه ام بود البته نتونستم بازم مثل خودت وب رو فعال نگه دارم چون کامی خیلی اوضاعش خراب بود و اینکه اگه نظرا کم باشه دیگه خودتون میدونید چی میشه

برید دادمه......

صبح بود حدود ساعت 9 یا 10 سارا و یونگ داشتن تمرین رزمی که از عمو یاد گرفته بودن انجام میدادن و عمو هم تشویقشون میکرد

یونگ از سارا بهتر یاد داشت سارا رفت پاشو بلند کنه که از خودش دفاع کنه که وای وای پاش محکم خورد جای حساس یونگ

یونگ افتاد روی زمین و به خودش میپیچید سارا هم که رنگش پریده بود و اصلا نمیدونست چی شده

عمو: نگاش کن چجوری رنگش پریده نگران نباش فقط به جای بدی لگد زدی

سارا: اااا متاسفم

و سرخ شد و رفت تو اتاقش

یه چیز براش خیلی واضح نبود این که چهره یونگ براش اشنا بود ولی نمیتونست بگه کیه

یونگ هم همین احساس و فکر رو داشت

یونگ: سارا نمیای بقیه مبارزه رو ادامه بدیم

سارا سرشو از پنجرا اورد بیرون

سارا: بهتر شدی

یونگ: اره بیا فقط از این به بعد مواظب باش نزدیک بود ناکارمون کنیا

سارا: ببخشید متاسفم

یونگ: اشکالی نداره قلبم بیا پایین زود

سارا: قلبم

یونگ: اره قلبم

سارا یه احساس که انگار قبلا تجربه اش کرده بود رو توش حس کرد و نا خدا گاه دستش رو گذاشت رو قلبش و نشست روی صندلی انقدر تو افکارش غرق شده بود که یادش رفت بره پایین

در اتاق صدا کرد

سارا: بله

یونگ: میشه بیام داخل

سارا اشکایی که نمیدونست به خاطر چی صورتش رو خیس کرده بود رو پاک کرد

سارا: البته

یونگ در رو خیلی اروم باز کرد دستش یه دسته گل رز قرمز بود که خیلی قشنگ تزیین شده بود سارا حس میزد سلیقه خاله باشه

یونگ: تقدیم به قلبم

سارا: ولی..... ممنون

یونگ: نمیدونم ببین سارا میرم سر اصل مطلب این که ما یه گردنبد گردنمونه نشان اینکه ازدواج کردیم ولی بر اثر ضربه ای که هنگام بیهوشی به سرمون خورده یعنی به سنگ خورده باعث شده یه قسمت از حافظه که مربوط به زندگیمون از دست بدیم من من همه درسام و حتی سوالای امتحانی دانشگاهم رو یادمه ولی خانوادم یادم نمیاد شهری که توش زندگی میکنم یادم نمیاد اسم عشقم یادمه ولی قیافش یادم نمیاد اینا یعنی چی

سارا: میخوای بگی من همسر توئم

یونگ: اهوم

سارا ناخداگاه گردنبندش رو لمس کرد

سارا: از کجا اینقدر مطمئنی

یونگ: چون امروز چهره هانا یادم اومد اون کسی نیست جز تو خانوادم یادم اومد شهرم یادم اومد میدونی منم انقدر غرق افکارم شدم که یادم رفت الان ساعت 4 عصر 6 ساعت فکر کردن بدون مکث تو این دو سال اینقدر به مخم فشار نیاورده بودم

سارا: کجاست شهرمون کجاست خونوادمون کجاست عشق من هان

در حالی که اشک میریخت

یونگ: سئول اقای کیم شرکت مخابراتی کشور

سارا: پدر من

یونگ: اره پدر تو ومن اقای هیو شرکت صنایع پترو شیمیایی کشور

سارا: هیو یونگ سنگ

یونگ: اره دیدی من عشقتم تو عشقمی

یونگ سارا رو در اغوشش گرفت

سارا: پس بریم 

یونگ: نه ما باید جواب زحمات خاله و عمو رو بدیم اونا الان حتما ما رو دیگه فراموش کردن یا حداقل یه ...

سارا: یا فکر میکنن ما مردیم

یونگ: اصلا نباید به روی خودت بیاری اونا فکر میکنن ما عاشق هم شدیم ارزشون میخوایم یه چشم نامزدی برامون بگیرن و زندگیمون رو همین جا ادامه میدیم هر دو پزشکی خوندیم میتونیم تو دهکده کار کنیم و پول در بیاریم

سارا: اهوم

......

الن: وایسا همین جا وایسا ببین هیون جونگ اینجا همون جایی که هانا و یونگ سنگ رو اون دختره عوضی انداخته حتما گرگا خوردتشون جونگ مین

جونگی: بله

الن: موافقی دو روز اینجا بمونیم شاید....

هیون: اینجا اینقدر بزرگه که الن یعنی دو روزه میتونی نه الن

ملیسا: منم با الن موافقم

جونگی: ملیسا

ملیسا: من با النم همین

هیون: باشه

جونگی: باشه چه میشه کرد

همه پیاد شدن از ماشین

......

سارا: خاله منو یونگ میریم یکم قدم بزنیم

خاله: بهش تا تاریک نشده بیاینا

سارا: چشم

سارا: بریم یونگ کجایی یونگ

یونگ: لباسات رو عوض نمیکنی

سارا: نه بریم و بیایم بعد

سارا یه لباس مشکی که رزمی کارا میپوشن فقط یکم بلند دور سرشم یه دستمال بسته بود( فیلم جومونگ رو دیدین دیگه چجوری لباس میپوشن همونوطوری)

یونگ هم مثل همون لباس کوتاهترش رو پوشیده بود یونگ صورتش رو خیلی وقت بود اصلاح نکرده بود برای همین زیاد چهرش مشخص نمیشد

سارا هم موهاشو ریخته بود دورش یه تیکه رو هم بالا بسته بود کمی هم کج توی صورتش ریخته بود  

سارا: بریم همون جا که خاله وعمو پیدامون کرده بودن اونجا زیاد تمشک داره یکم بیچینم تا کیک درست کنیم

یونگ: چشم خانم

سارا: یونگ سنگ

یونگ: ااااا اونا کین انگار دنبال چیزی میگردن

سارا: سلام دنبال چیزی میگردید

الن: سلام نه اینجا جایی برای موندن مثل یه الاچیق یا ....

سارا: هست میخواید شب بمونید

الن: بله

سارا: دنبال الاچیق پشت درخت میگشتید

ملیسا: نه دنبال دوستامون میگشتیم اونا دو سال پیش تو این جنگل

سارا: الن و ملیسا

یونگ: هیس هیچی نگو خوب

سارا: چجوری هان اونا اونا دنبال ما میگردن اونوقت

یونگ: خواهش میکنم

سارا در حالی که اشک میریخت و میدوید به طرف ابشار

سارا: یونگ دیگه نمیتونم

یونگ: سارا وایسا خواهش میکنم

الن: چشون شد اینا

هیون: بریم دنبالشون شاید اونا بدونن هانا و یونگ سنگ کجان

ملیسا: اره بدویید

سارا اینقدر دوید تا از پا دیگه افتاد جلوی ابشار افتاد زمین و گریه کرد اینقدر اشک ریخت تا به هق هق افتاد

یونگ: سارا خواهش میکنم اونا اگه بفهمن

سارا: نه یونگ سنگ نه

یونگ اروم سارا رو تو اغوشش گرفت

یونگ: گریه نکن هانا گریه نکن من طاقت گریه های تو رو ندارم خواهش میکنم

سارا: باشه باشه

الن: اقا کجا رفتید خانم کجایید ای بابا

یونگ: ببخشید خانمم حالش بد شد

ملیسا: شما کسایی به نام های کیم هانا و هیو یونگ سنگ میشناسید

سارا: هانا و یونگ سنگ نه کی هستن اینا

هیون: قضیه اش مفصله پس نمیشناسید

یونگ: متاسفم

جونگی: پس بریم دیگه اینجا خیلی سرده

سارا: ببخشید خانم

ملیسا: با منید

سارا: بله شما باردار هستید

ملیسا: نه

سارا: ولی هستید درست 2 ماه و سه روزشه

جونگی: هان چی دوماه و سه روزشه

سارا: پس شما پدر شدید مبارکه

الن: از کجا فهمیدید

سارا: من رشته اصلیم چیزی دیگه ایه ولی حدس زدم شاید ...

الن: بله درسته من میخواستم به ملیسا جون خبر رو بدم و مژده گونی بگیرم ولی انگار نشد

سارا: متاسفم

الن: اشکالی نداره

جونگی: چی شد الان هیون جونگ اینا چی میگن

هیون: مبارکه پسر بابا شدی

جونگ مین اینقدر خوشحال بود که ....

جونگی: کاش الان هانا و یونگ سنگ هم تو شادیمون شریک بودن

سارا کنار گوش یونگ

سارا: نمیدونم که هستن بد جورم شریک هستن

یونگ یه خنده دختر کش کرد و ریز ریز به سارا نگاه کرد

سارا: دو سال بعد ازدواجمون خوبه

یونگ یه اخم کرد

سارا: یه سال

یونگ دوباره اخم کرد

سارا: شب عروسی

یونگ که خندش گرفته بود

یونگ: نه به این زودیم دیگه

که همه زدن زیر خنده



طبقه بندی: i dont know،
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 16:09 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]