تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part16-2-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part16-2-I dont know

سلام اینم از این پارت بفرمایید

16:

الن: هانا چی شد هانا

جونگی: یونگ سنگ

در حالی که همه ترسیده بودن و مادر پدرا داد میزدن

...: همه برن بیرون همه جز این دو نفر

مرد: شما کی هستید

...: اهای شما هم برید بیرون وگر نه شلیک میکنم

همه رفتن بیرون تنها هانا و یونگ سنگ بودن که وسط کلیسا در دست هم افتاده بودن خون زیادی ازشون رفته بود

 ...: یونگ سنگ ، یونگ سنگ اخه چرا من اصلا قصد کشتن تو رو نداشتم من فقط میخواستم این دختره عوضی رو بکش ولی حالا اشکال نداره تو لیاقت عشق منو نداشتی پس باید بمیری هانا و یونگ سنگ رو کشون کشون به داخل ماشینش برد و از در پشتی کلیسا خارج شد

هیون: یونگ سنگ هانا خوبید خانم شما کی هستید

جونگی: انگار جواب نمیده

ملیسا: بهتر نیست به پلیس خبر بدیم

الن: خداییش از اون موقع چرا به فکر هیچکدوممون نرسید

هیون: من زنگ میزنم

10 دقیقه بعد پلیسا رسیدن ولی تو کلیسا نه خبری از دختره بود نه خبری از هانا و نه یونگ سنگ

 الن: هانا و یونگ سنگ کجان

ملیسا: رد خون از این جا شروع شده

اقای چوی: ببخشید برید بیرون باید انگشت نگاری بشه و کارای دیگه خواهش میکنم

ملیسا: در پشتیه کلیسا اره از اونجا رفته

اقای چوی: کلیسا در دیگه ای هم داره

مرد: بله یه در پشتی هم داره که گاهی خودم از اونجا میرم و میام جای اون در رو فقط سلینا میدونه فقط اون

اقای چوی: پس این خانم از کجا میدونن

ملیسا: ببینید جای خون تا اینجاست پس حتما در دیگه ای هم داشته که تونسته مخفی بره و کسی نفهمه

اقای چو: یعنی شما حدس زدید پس باید دنبال سلینا باشیم

مادر هانا: خواهش میکنم دخترم خیلی حالش بد بود زود تر پیداش کنید

پدر هانا: اروم باش عزیزم اروم باش پیدا میشن

در حالی که صداش میلرزید

پدر یونگی: یعنی الان کجان چه اتفاقی براشون افتاده

مادر یونگی: الهی بمیرم واسه پسرم چرا همچین روزی

خلاصه ....

  یونگ سنگ وقتی بهوش اومد همه جا تاریک بود کمی دورو برش رو نگاه کرد و متوجه هانا شد که هنوز بیهوش بود خواست بلند شه ولی اونقدر درد داشت که نای بلند شدن نداشت ولی به زور هم که شده از جاش پا شد

یونگی: هانا ، هانا پاشو اینجا خیلی خطر ناکه

ولی هانا هیچ جوابی نمیداد                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

یونگ سنگ از جاش بلند و شد هر جور شده سعی کرد هانا رو بذاره روی کولش رفت و رفت تا دیگه نای رفتن نداشت نشست صدای ابشار به گوشش میرسید یاد چراغ قوه ای افتاد که توی جیبش بود اونو برداشت و به سمت صدا رفت کمی اب نوشید و نوری رو از دور دید 

به طرف هانا برگشت هانا هنوز بیهوش بود دستاش که هنوز خیس بود و روی پیشونی هانا گذاشت داغه داغ بود و انگار حرارت اتیش بود

هانا چشاش رو باز کرد و خیلی اهسته

هانا: یو   نگ   س  نگ   یو   نگ سنگ

یونگی: چیه هانا عزیزم

هانا: توووو خوووو بی

یونگی: اره خوبم

در حالی که هر دو نفس نفس میزدن

هانا: برو تو برو من این جا   هس  تم

یونگی: یا هر دو میریم یا هردو میمونیم

هانا: نه برو  یونگ سنگ برووووو

یونگی: نه نه

هانا دوباره بیهوش شد یونگ سنگ سعی خودش رو کرد ولی تا کنار ابشار بیشتر نتونست بره و اونم دوباره بیهوش شد

..........

الن: دو روزه ازشون هیچ خبری نیست هیون هانا مثل خواهر من میموند میفهمی اینقدر به هم وابسته بودیم الان دو روزه ندیدمش دارم میمیرم 

هیون: یونگ سنگ هم برای من مثل برادر بود  کاشکی ... اخه چرا اون روز  اون کی بود اخه چراااا

الن: من از استادمون پرسیدم گفت اونی که اول گلوله بهش خورده باشه صدمه بیشتری میبینه چون گلوله کلا از بدنش ردشده و نفر دوم کمتر چون گلوله فقط بهش اصابت کرده 

در حالی که در هر دو اشک میریختن خوابشون برد

و اما....

ملیسا: میدونی اگه یه روزی من بفهمم دیگه نمیتونم هانا رو ببینم چی مشه اون مثل خواهرم دوسش دارم

جونگی: یونگ سنگ هم کم برای من برادری نکرده بود دعا میکنم هر چه زود تر پیدا بشم

ملیسا: منم عا میکنم هر جاهستش حالوشن بهتر شده باشه

و جونگ ملیسا رو بغل کرد و بعد از هم خداحافظی کردن و هر کدومون به طرف خونه خودشون رفت

اقای چوی: الو سلام اقای کیم خوبید ممنون ببخشید راستش دو تا جنازه یه ختر و یه پسر توی یه جنگل پیدا کردیم اگه میشه بیاید برای شناسایی بله ممنون میشم خدا نگه دار

پدر هانا بالافاصله به اقای هیو زنگ زد و با هم رفتن پیش اقای چوی

اقای چوی: از این طرف لطفا

هر دو بدن حرفی پشت سر اقای چوی راه میرفتن

به سرخونه رسیدن و اقای چوی در کشو رو باز کرد

اقای چوی: این اون پسره است

اقای هیو رفت جلو با دیدن پسر حالش خیلی بد شد

اقای کیم هم دختر و دید و هر دو  دوباره ناامید اومدن بیرون رفتن به سمت خونه  

و اما .... لیلی و مجنون این قسمت

یونگی: ها نا  ها  نا

خانم: سلام خوبید

یونگی سری تکون و دادو دوباره گفت : هانا

خانم: منظورت این دخترست نگران نباش همینجاست

یونگی: خوبه

خانم: اوضاعش از تو خیلی بدتره

یونگی: اینجا کجاست

خانم: یه جنگله .... شما رو کنار ابشار پیدا کردیم

یونگی: اونجا واسه چی اصلا چرا ما اینجاییم

خانم: سوالیه که من باید از شما بپرسم دو روز پیش هر دوتون رو پیدا کردیم من و همسرم الان دوروزه هر دوتون بیهوش هستید ما سالهاست اینجا زندگی میکنیم شما اهل سئول هستید

یونگی: من نمیدونم

خانم: فامیلتون چیه

یونگی: اونم نمیدونم تنها چیزی که یادمه اسمی به نام هاناست که اونم نمیدونم کیه

خانم: فکر کنم شما نامزدید چون هردوتون یه گردنبند گردنتونه

یونگی: نمیدونم چرا هیچ چیز یادم نمیاد

هانا: یونگ یونگ

خانم: اااا انگار خانمتون بهوش اومدن

یونگی: ایشون هانا هستن

خانم: فکر کنم

هانا: یونگ

خانم: نگران نباش دخترم یونگ اینجاست اسمت یونگه

هانا: یونگ سنگ

خانم یونگ سنگه پس

هانا: یونگ کجاست

خانم: همینجا

هانا: شما کی هستید من اینجا چکار میکنم

خانم: ای بابا بگید هر دوتاتون فراموشی گرفتید دیگه

یه هفته از این قضیه گذاشت و هر دو بهتر شده بودن ولی هیچ چیز جز یه اسم یادشون نمیومد

خانم: ای بابا شما دوتا نامزدید حالا مطمئنم

هانا: نه من فقط یه نفر رو دوست دارم اونم یونگ سنگه

یونگی: درسته فقط هانا هیچکس برام مثل اون نیست

...............

4 ماه بعد جونگ مین و ملیسا هم ازدواج کردن ولی خیلی ساده و غم انگیز  که جای دو نفر خالی بود دو نفر که تو قلب همه اونا بودن دیگه اون شادی قبل تو این گروه خانوادگی نبود بدون حرفی تو کلیسا مراسم بر گزار شد و شب هم مثل دوتا غمزده بهشون گذشت

(ملیسا جون واقعا معذرت میخوام میخواستم تو داستا تفاوتی احساس بشه)

ولی اون دوتا..... و دو ماه بعد (کلا 4 ماه بعد اون اتفاق)

هانا: خانم هان نمیدونم چجوری بگم چجوری از زحماتتون

خانم هان: نه دخترم ما هیچ بچه ای نداشتیم شما زندگی ما رو تازه کردید

هانا: میشه بهت بگم مادر

خانم هان: میشه ولی تو خودت مادری داری

هانا: ولی الان شما مادر منید

خانم هان: نه بگو خاله

هانا: چشم

هانا یه لبای سنتی کره ای پوشیده بود که خیلی قشنگ موهاش رو هم پاپیونی از پشت بسته بود

یونگی: پس به اقای هان هم میگیم عمو خوبه

اقای هان: اره خوبه 

در حالی که اقای هان بیرون بود و هیزم میشکست

یونگی: عمو جون دوست دارم

هانا: ولی پسره من بهت چی بگم من هنوز اسمت رو هم یاد ندارم

یونگی: یونگ

هانا: نه یونگ ولی باشه و ....

یونگ:من بهت چی بگم دختره

هانا: اممممممم سارا سارا خوبه

یونگ: عالیه سارا

سارا: حالا پاشو بریم کنا رودخونه من ظرفا رو بشورم یونگ

یونگ: چشم  اینا سنگینه بذار من بگیرم

سارا: نه سنگین نیست

یونگ: اهوم

سارا: اهوم

خاله: سارا تمیز بشوریا

سارا: چشم خاله جون اب هم بیاریم

خاله: حتما

یونگ: چشم بریم سارا

هر دو رفتن کنار رودخونه هانا ظرف ها رو شست و یونگ هم ظرفا رو پر اب کرد

یونگ: موافقی یکی حرف بزنیم

سارا: اهوم خیلی حرفا واسه گفتن دارم ولی هیچ دوستی ندارم

یونگ: من دوستت خوبه

سارا: منم دوست تو یونگ

یونگ: عاشق شدی

سارا: نه ولی دیوونه شدم

یونگ: دوسش داشتی

سارا: نه دیوونه اش بودم

یونگ: دوسش داری

سارا: عاشقشم

یونگ: فراموشش نمیکنی هیچ وقت

سارا: هیچ وقت

یونگ: منم هیچ وقت فراموشش نمیکنم چشای درشت و قهوه ای رنگی  داشت موژه های بلند پوست سفید درست شبیه تو بود مثل تو مهربون بود

سارا: چشای بادومی هیچ وقت تو چشاش رو نگاه نکردم که بدونم چه رنگیه لبای خیلی قشنگی داشت و خیلی مهربون و جذاب مثل تو

یونگ: فکر میکنی از اینجا تا سئول چقدر راهه

سارا: زیاد خیلی زیاد

یونگ: میدونستی با این لباس خیلی خوشگل شدی

سارا: تو هم خوشگل شدی

یونگ: بریم دیگه داره شب میشه

سارا: بریم

دو سال بعد

 



[ جمعه 18 شهریور 1390 ] [ 13:30 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]