تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part16-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part16-I dont know

السلام خوفید خوفم چه خبرا اخ اخ داستان داره جنایی میشود الهی بمرم واسه یونگ سنگم بفرمایید زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه ...

ادامه مطلب.....

 

    15:

   بالا روی مبل هردونشستن سکوتی تلخ بینشون بود که یونگسنگ سکوت رو شکست

یونگی: هانا اتفاقی افتاده

هانا: نه

یونگی: پس چرا اینقدر ناراحتی

هانا: نه فقط میترسم بابام گیر الکی بده

یونگی: وقتی خواسته که بیایم حتما از خودش مطمئن بوده که گفته بیاین دیگه

هانا: دوسم داری یونگ سنگ

یونگی: نه اصلا خشوم نمیاد ازت به زور پدرم اومدم خواستگاری اخه این چه حرفیه میزنی دختر

هانا: راست میگی

یونگی اروم هانا رو تو اغوشش گرفت و نوازشش کرد

یونگی: تو ارووم باش من تو رو به این راحتی به دست نیاوردم که حالا ازدستت بدم خانمی

هانا: اهوم ولی من دوست دارم تو درس بخونی منم درس بخونم

یونگی:نگران نباش هم کار میکنم هم درس میخونم تو فقط تمرکزت روی درست باشه گلم به هیچ چیز فکر نکن

هانا: پس بریم

یونگی: بریم

هم دیگه رو دوباره دراغوش گرفتن و بعد رفتن به طرف پذیرایی طبقه پایین

هانا نشست وسط الن و ملیسا و یونگ سنگ هم نشست کنار هیون

هیون: چی شد

یونگی: چی چی شده

هیون: صحبت کردین

یونگی: اره اقای کیم ما یعنی من تصمیم گرفتن نه یعنی تصمیم گرفتیم که در کنار هم باشیم تو شادی ها و سختی ها و غم ها و اسونی ها با هم باشیم کنار هم ما یعنی من تصمیم گرفتم خودم هم کار کنم هم درس بخونم  مخوام از همین اول مستقل باشم  اگه موافقید

پدر هانا: با کار کردنت اصلا موافق نیستم میدونم و چون میشناسمت میدونم داری از ته قلب میگی هم کار میکنم هم در می خونم ولی برای کسی مثل تو توی یه رشته سخت واقعا سخته ولی ما هم یعنی منو پدرت هم تصمیم گرفیتم شما مستقل باشید ولی تا گرفتن مدرکت مثل قبل مثل همین الان خرج و مخارج هر کس پای پدرشه البته من گفتم به پدرت که اصلا درست نیست همش با خودم ولی راضی نشدن خوب نظرت چیه

یونگی: خوب شما و پدر راست میگید ولی مستقل شدن شرایطی هم داره من اگه پول نداشته باشم برای همسرم غذا بخرم یعنی از گشنگی ...

پدر یونگی: نه پسرم از اون لحاظ نگران نباش طبقه بالا خونه خودمون در اختیار شماست مستقل و جدا میتونید تا موقع عروسیتون اونجا باشید بعدش هرجا خودتون میلیتون کشید برید

یونگی: خوب اره ولی نمیدونم چی بگم شما حساب همه چی رو کردید ولی اگه بذارید خودم کار کنم

پدر هانا: نه پسرم هر وقت تخصص ات رو گرفتی اونوقت کار میکنی خوب

یونگی: هر چی هانا بگه

پدر هانا: چی میگی دخترم

هانا: خوب منم در این باره با یونگ سنگ الن صحبت کردم من راستش میدونم چقدر سخته هم تو رشته به این سختی باشی هم درس بخونی چون رشته خودم سختر از رشته یونگ سنگ نباشه اسونتر هم نیست

یونگی: ولی....

پدر یونگی: ولی نداره گفتی هر  چی هانا بگه پس سر حرفت باش

هیون: پس یونگ سنگ خان خودتم شدی داماد سر خونه ههههههههههه

یونگی: نه خیرم اصلا این طور نیست

الن: باشه بابا سر بسرش نذار هیون شب خواستگاریشه گناه داره

ملیبله گناه داره (اهسته) کاش یکی به فکر ما دوتا هم بود انگار نه انگار

الن: نوبت شما هم میشه ملیسا خانم دعا کن بابام به هیون گفت بیا خواستگاری وگر نه حالا حالا ها باید ...

ملیسا: نخیرم

جونگی: باز درباره چی شما بحث میکنید

ملیسا: هی ما تصمیم گرفتیم تو دیگه خواستگاری من نیای

جونگی: وات

ملیسا: ملیسا بی ملیسا جونگ مین خان برو به فکر یه زن دیگه باش

اینا رو در حالی میگفت که خیلی جدی بود

جونگی: چی داری میگی ملیسا درست حرف بزن ببینم واسه چی

ملیسا: همین که گفتم

جونگی: خوب چرا مسئله ای پیش اومده ملیسا

ملیسا: نه بابا شوخی کردن پسر میگم فقط زودتر بیا

جونگی: حالا که اینطور شد اصلا نمیاد دختره پرو باز زده به کلت نه

ملیسا: خوب نیا

جونگی: ااا الان خورزو خان میگفت زودتر بیا

ملیسا: اه اصلا نمیخواد بیاد

و از جاش پاشد

ملیسا: ببخشید من برم یه لیوان اب بخورم میام ببخشید

پدر هانا: بفرمایید دخترم

5 دقیقه ای طول کشید خبری از ملیسا نشد

جونگی: ببخشید موبایلم زنگ میخوره

مادرهانا: برو پسرم جواب بده

جونگی: ببخشیدا

مادر هانا: خواهش میکنم

....

جونگی: ملیسا کجایی الان وقت قائم موشک بازیه دختر اذیت نکن ملیسا 

من خونه هاناشونو درست یاد ندارم تو اشپزخونه که نیستی ملیسا خواهش میکنم

ملیسا: بگرد تا بگردیم جونگ مین خان

جونگی: ملیسا کجایی

ملیسا: ههههه تو قلبتم

جونگی: اون که هستی جسمت رو میگم

ملیسا: پشتتم

جونگ مین برگشت و دید ملیسا پشتشه و سریع اونو بغل کرد

ملیسا: هی جونگ مین چکار میکنی

جونگی: واسه چی منو اذیت میکنی هان من بدون تو زندگی برام سخته میفهمی اره

ملیسا: جونگ مین

جونگی: اهان فکر کردی ....

ملیسا: نه تو فکر کردی منم بدون تو میتونم نه یه لحظه هم نمیتونم تو میفهمی اره

ملیسا وقتی جونگ مین رو اینقدر جدی دید اشک امونش نداد اینقدر عقده داشت که دیگه به هق هق افتاده بود تا حالا اینقدر با احساس همدیگرو تو اغوش نگرفته بودن

جونگی: گریه نکن گل من گریه نکن من طاقت دیدن اشکات رو ندارم

و اشکاش رو با دستش پاک میکرد

ملیسا فقط تو چشای جونگ مین زل زده بود و انگار زبونش قفل شده بود

جونگی: دوست دارم عشق من حالا برو صورتت رو یه اب بزن

ملیسا: منم دوست دارم جونگ مین

و از هم جدا شدن

....

پدر جونگی: کی بود چقدر طولش دادی

جونگی: یکی از دوستام بود درباره پروژمون میپرسید

پدر هیون: خوب شما هم انگار حرفاتونو زدید فردا تو و یونگ سنگ با هم براوتن مراسم بگیریم

جونگی: وات

پدر هیون: حالا که همدیگرو دوست دارید امشب قال قضیه رو بکنید بره دیگه .... ولی نه باز یه شب دیگه هم از این شیرینی ها میخورم نه امشب نه حالا بیشتر فکر کنید و حرفاتونو بزنید بعد

که همه زدن زیر خنده

پدر یونگی: پس مبارکه

پدر هانا: اما مسائلی باید به این دو نفر بگیم یا نه

پدر یونگی: 1995 تا کافیه شیر بها هم هرچقدر شما بگید

هانا: روزی یه گل رز قرمز تا اخر عمرش

پدر یونگی: ااااااو بله چشم حتما عروس خانم شنیدی یونگ سنگ روزی یه شاخه گل اگه یادش رفت با کمربند ساهش کن

هانا: یونگ ستگ میدونه که من چقدر مقررارتی هستم

یونگی: بله فقط این قانونات کار دست ما نده کار کردیم

بله قرار مراسم هم پس فردا گذاشته شد قرار بود فردا هانا و یونگ سنگ با هم برن بیرون و بیشتر حرف بزنن ولی هانا هنوزم باورش براش سخت بود یعنی حالا یونگ سنگ فقط برای اون بود فقط  ولی یه چیز براش عجیب بود این که تمام خوابش داره به حقیقت میپیونده جز درمورد خودش

خلاصه فرداش رفتن بیرون که هر دوتاشون دلشون طاقت نیاورد و زنگ زدن هیون و الن و جونگ مین و ملیسا هم بیان

راستی قرار بود یه چشن ساده هم برای نامزدیشون دو روز بعد بگیرن

روز بعد برای مراسم هر دو اماده شده بودن

هانا یه لباس بلند سفید با یه شلوار و یه شال با کفشای سفید پوشیده بود یونگ سنگ هم یه بلوز استین بلند سفید که تا روی باسن بود با یه شلوار سفید و کفشای سفید یه کلاه افتابی سفید هم گذاشته بود

هر دو دست هم دیگرو گرفتن و وارد لیسا شدن مرد تو معبد که هانا رو زیاد اونجا دیده بود با دین یونگ سنگ بیشتر خوشحال  شد اون یه پیر مرد خیلی پیر بود که عصایی به دست داشت و خیلی اروم صحبت میکرد

هانا و یونگ سنگ اروم زانو زدن و هانا برای هر دوشون دعا کرد بعد هر دو سجده کردن و از جاشون پاشدن

مرد شروع کرد به اجرای مراسم هانا خیلی خوشحال بود اینقدر خوشحال بود که گریه امونش نداد و همزنا با حرفای دیگران اشک میریخت

هر دو با هم در اخر قسم خوردن که در تمام لحظات در شادی ها و غم ها در کنار هم هستن و....

یونگ سنگ بلند شد حسی عجیب داشت به طرف هانا رفت و بازوهاشو گرفت و ناگهان اونو در اغوش گرفت که همه متعجب زده نگاهش میکردن

جونگی: برادر من میخوای یه بوس هم....

هیون: ااا زشته هیسسسسسسس

جونگی: خوب این بهش رو بدی پرو میشه ها

هانا اول بدنش بی حس شده بود و کلی خجالت میکشید ولی کم کم هانا دستاش و بالا اورد و یونگ سنگ و در اغوشش فشرد اما یه دفه صدای گلوله اومد گلوله ای که از پشت به طرف هانا شکلیک شد و به یونگ سنگ هم اصابت کرد هر دو در اغوش هم روی زمین افتادن

ازشون خون میرفت ولی فقط توی چشای هم زل زده بودن و با چشاشون با هم حرف میزدن دست هم دیگرو محکم تر گرفتن و هر دو بیهوش شدن

.....

787878787878787878787878787878787878787878787878787878787

خوب خوب بود خوش گذشت چه خبرا هههههههه نظر و انتقاد نشه فراموشاااااااا





طبقه بندی: i dont know،
[ دوشنبه 14 شهریور 1390 ] [ 02:01 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]