تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part15-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part15-I dont know

سلام سلام خوفید خوفم اقا اینم از این پارت بسی قشنگ بید ااا راستی لباس مجلسی بپوشید برید ادامه مطلبا

ادامه مطلب....

   15:

هیون: نمیخواد بقیه اش رو بگی خودم فهمیدم پس دلیل ترست هم همین بوده اره پس الن خانم اینو بدن من تا شب عروسی از اون لحاظی که تو ازش میترسی بهت دست نمیزنم اینو خواستم بگم که بدونی

الن: خواهش میکنم عصبانی نشو من معذرت میخوام

هیون: از این میترسیدی

الن: اره

هیون الن رو تو اغوشش گرفت و کمی بعد صورتش رو به صورت الن نزدیک تر میکرد بله بوسه عاشقانه ای از ته قلبشون بینشون ردوبدل شده که بعد اروم خوابشون برو در اغوش هم

صبح با صدای زنگ موبایلش الن از خواب بیدار شد و از روی تخت بلند شد هیون خودش رو جمع کرده بود کهانگار خیلی سردش بود الن پتویی روش انداخت و بعد موبایلش رو جواب داد

الو بفرمایید

سلام خوبی

اهوم

نه خوابه

خوب ببینم چی میشه

خدا به دادم برسه کی میخواد اینو بیدار کنه

نه بابا

باشه میایم بووووس

خدانگه دار

الن به چهرا مظلوم هیون نگاه کرد و یاد دیشب افتاد که چقدر هیون دوسش داره و اونم چقدر عاشقشه کمی به چهره هیون نگاه کرد و پاشد و گونه هیون رو بوسید که یه دفه دستای هیون دور کمرش گره خورد و هیون الن رو انداخت روی تخت

الن: هیون چکار میکنی

هیون: حالا من خوابالو هستم اره

الن: من کی همچین حرفی زدم

هیون: الان

هیون صورتش رو بیتر خم کرد و به صورت الن نزدیک شد به چشای الن نگاه کرد و سر الن رو بوسید الن هم توی چشای هیون زل زده بودو فقط نگاهش میکرد که هیون پاشد و از الن خواست تا براش لباساش رو اماده کنه تا بره حموم

بعد ده دقیقه هیون از حموم در اومد و الن هم از اتاق رفت بیرون تا هیون راحت لباساش رو تنش کنه

هیون: ممنون الن

الن: خواهش میکنم و در اتاق رو بست

هیون لباساش رو تنش کردو هدیه بزرگی رو از توی چمدونش در اورد که حدس میزد حتما الن دیده

و از الن خواست تا بیاد داخل

الن از روی مبل بلند شد و در رو باز کرد هیون تخت رو مثل دیشب تزئین کرد بود و روش نشسته بود یه جعبه بزرگ جلوش بود

هیون: چرا وایسادی بیا تو

الن: چقدر سریع کارات رو انجام میدی

هیون: ما اینیم دیگه

 

الن: این چیه باز

هیون: برای همسر عزیزم

الن: ولی...

هیون: ولی ندارا دیگه

و الن اومد روبروی هیون نشست و کادر رو باز کرد یه لباس پرنسسی خوشگل داخلش بود

الن: ممنون ولی چرااا

هیون: امشب برو ارایشگاه و میخوام مثل ماه بشی زیاد ارایش نکن فقط بگو موهات رو خیلی خوشگل درست کنه میخوام بریم تولد یکی از دوستام و منم میخوام بگم چه خانم خوشگلی دارم

الن: چشم ممنون هیون جونگ دوست دارم

هیون: به خاطر کادو

الن: هیون جونگ

هیون: شوخی کردم پاشو بریم دیگه مگه همه خونه هانا شون نیستن دیر میرسیما

الن  حاضر شد و هیونم همین طور هیون خواست تا الن جعبه رو هم با خودش بیاره و داخل ماشین بذاره چون میخاستن عصری برن بیرون و قرار نبود که دیگه خونه بیان

ساعت 9 خونه ما بودن وبعد خوردن صبحونه و جمع کردن میز و هانا وملیسا و الن داشتن با هم صحبت میکردن

ملیسا: دیشب چجوری گذشت الن خانم

الن: رماتیک

ملیسا: ااااا

الن: بلهههه

هانا: خوش به حالت هیون خیلی درکش بالاست حتما بهت گفته من شب عروسی همه کارو رو میکنم

الن: تو از کجا میدونی

هانا: از اخلاقش حدس زدم

ملیسا: خداکنه جونگ مینم اینطوری باشه

هانا: خداکنه

و بعد بچه همه با هم رفتن بیرون ناهار رو بیرون خورد و عصری هم رفتن خرید کلی وسیله خریدن و گذاشتن تو ماشین یونگ سنگ

هیون و الن از اونا خداحافظی کرد هیون الن رو رسوند ارایشگاه و خودشم یه سر رفت تا موهاشو درست کنه البته یونک سنگ قول این کارو داده بود ولی وقت نداشت

ساعت 7:30 رفت دنبال الن و هر دو سوار ماشین شدن جلوی در باغ پیاده شده

الن: اینجا دوستت تولد گرفته

هیون: اره جونگ مین گفت اینجاست

هر دو دست هم رو گرفت و داخل شدن همه ازشون استقبال کردنو دست هوراااااا ولی هیون و الن قیافشون شده بود علامت تعجب

جونگی: برادر هیون مبارکه

یونگی: بله هیون جونگ

هیون: ممنون

هانا و ملیسا: مبارکه چشن نامزدیتون

الن: تنکس

باغ خیلی قشنگ بود مهمونا همه فامیلای نزدیک بودن و به200 نفر نمیرسیدم و هر چند نفر دور یه میز تو یه الا چیق نشسته بودن

یه الچیقم روی یه سکو بالا تر بود که دوتا درخت بید مجنون هم دو طرفش بود با گلای رز قزمز و صورتی به شکل قلب دور الاچیق تزئین شئه بود بوی طراوت و تازگی رو همه استشمام میکردن

خلاصه کیک هم بریدن و نوبت رسید به رقص که الن وهیون راضی نمیشدن

پدر هیون: جونگ مین جان اول شما با ملیسا خانم برقص البته با اجازه پدرشون تا اینا یخشون اب بشه

ملیسا: چرا من هانا برقصه

هانا: ااا راست میگی خودت برقص

پدر ملیسا: هر دوتاتون برقصید خوبه

پدر هانا: راست میگه

و بعد به اجبار شروع کرد به رقصین

که دیم هیونگ جون با یه دختر و یه پسر و یه دختر دیگه رفتن طرف الن و هیون و اومدن وسط وشروع کرد به رقصین هیونگ جون با دختری به نام سایون دوست بود و اون پسر دیگه هم کیو جون نام داشت و با دختری به نام یون آ که دورا دور میشناختمش دوست بود خلاصه

هیون: الن ببین اینا دارن به خاطر ما میرقصن زشته پاشو

الن: اهوم

و اومدن وسط

جونگی: خانما اقایون برادر گرامی و خواهر عزیزم یعنی عروس و دوماد افتخار دادن برید کنار شلوغ نکنید اهان حالا قرش بده اهان

بعد اقصین به اصرار هیون و الن یونگ سنگ وجونگ مین و هیونگ و کیو شروع کردن به گیتار زدن و خوندن هانا هم پیانو میزد جوری همزنان با هم گیتار میزدن و میخوندن که انگار از قل تمیرن کرده بودن دونه دونهدتک خونی کردن و زحمت رپش رو هم ملیسا کشید و اتمام اهنگ هم کلی تشویق

خلاصه شام هم خورد و پدر هیون: ممنون از همه مهمانان که افتخار دادن و به چشن نامزدی این دو گل تازه شکفته اومدن

جونگی: خیلی وقته شکفته شدن

پدر جونگی: زشته هیسسسسسسسسس

پدر الن هم تشکر کرد همه مهمونا رفته بودن دیگه

هانا: الن الهی کوفتت بشه کلی کادو برات اوردن

ملیسا: راست میگه همه هم یا سکه اوردن یا عابر بانک

جونگی: اره اول زندگیتون پول دار شدینا

یونگی: نه بابا

هیون: نه بابا یونگی راست میگه همه اینا رو باید برای چشن امشب کنار بذارم و بعدن به پدرا بدم میخوام خودم پولش رو داده باشم

جونگی: پول خودت که نیست مهمونا کادو  اوردن

هیون: اره راست میگی ولی اینجوری بهتره  

الن: اره هیون موافقم

و بعد

پدر یونگی: اقای کیم یه وقت به ما بردید تا مزاحم بشیم و به این دوتا جوونم یه سرسامونی بدیم

پدر هانا: بله هر وقت خودتون میدونید بفرمایید

پدر یونگی: فردا شب خوبه

خواهر هانا: عالیه عرئسی پشت عروسی ولی من لباس ندارما

که همه زدن زیر خنده

پدر هانا: بله خوبه منتظر هستیم

و ساعت 2 نصفه شب که همه دیگه رفتن و کسی دیگهنبو الن و هیون هم رفتن خونه هیون

الن وارد اتاق هیون که شد کلی گیتار دید هر کدوم یه شکل و یه رنگ

الن: هیون چرا اینقدرگیتار داری

هیون: چون عاشق گیتارم

الن: از منم بیشتر دوسشون داری

هیون: نه من تو رو با دنیا عوض نمیکنم

الن : برام گیتار میزنی

هیون: چشم

و شروع کرد به زدن

وتموم که شد پدر هیون داد زد و گفت

هیون جونگ نصفه شب فردا هم میتونی گیتار بزنیا هر شب بساط گیتار زدنت هست نمیشه روزا گیتار زنی پسر من فردا صبح میخوام برم سر کار خودت میگیری میخوابی پر خواب

هیون: ببخشید پدر چشم دیگه نمیزنم و هر دوزدن زیر خنده

خلاصه فردا شب

منم مثل الن دلشوره داشتم ولی نه برای اون مسائل برای اینکه پدرش خیلی سختگیر بود و یه وقت به چیزی گیر نده

هانا یه لباس نقره ای کمرنگ پوشیده بود با کفاشی که بندش رو دور پا تا نزدیک زانو گره میزدی موهاش رو گل درسته کرده بود و ارایش ملایمی کرده بود قالب دندوناش رو در اورد و مسواک زد میخواست وقتی میخندی دندوناش از سفیدی برق بزنه مسواک شارژی رو برداشت بدون خمیر دندون دندوناش رو مسواک زد تا تمیز تمیز بشه

قالب دنوناش رو هم تمیز کردو گذاشت توی جعبه و گذاشت تو کمدش

دوباره خودش رو تو ایینه نگاه کرد موهاش رو دستی کشید و به دستاش نگاه کرد درسته لاک یادش رفته بود بزن

رفت طرف میز ارایش نشست رو صندلی و ناخناش رو لاک زد مادرش صداش زد

مادر: هانا دخترم زود تر بیا پایین مهمونا دارن میانا

هانا: چشم اومدم

رفت پایین دید الن و هیونو جونگ مین . ملیسا و پدر مادرشون اومد هانی هم لباش قشنگی تنش کرده بود

هانی: ابجی خوشگل شدم

هانا: اهوم ماه شدی

زنگ در به صدا در اومد هانا رنگش بد جوری پریده بود

الن: خوبی هانا

هانا:اهوم

مهمونا وارد شدن

یونگ سنگ یه کتو شلوار طوسی پر رنگ پوشیده بود یه گل قشنگ هم دستش بود که دا به هانا

هانا: ممنون

یونگ سنگ: خوبی هانا

هانا: اهوم

همه روی مبل نشستن و هانا نوشیدینی اورد و

پدر یونگی: سریغ مریم سر اصل مطلب

پدر هانا: بفرمایید

پدر یونگی: برن صحبتاشون رو کنن تا ما هم مسائل دیگه رو بحث کنیم

پدر هانا: بله دخترم یونگ سنگ رو به طبقه بالا راهنمایی کن

هر دو بلند شدن و هانا راه افتاد و یونگ سنگم هم پشت سرش

....





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 10 شهریور 1390 ] [ 17:01 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]