تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part14-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part14-I dont know

سلام خوفید خوفم  این پارت بسی قشنگ بید زیاد فک نمیزنم بفرمایید ادامه

ادامه ....

    14:

 

فردای اون روز  ساعت 10 صبح بود که قرار شد همه بریم کلیسا برای اجرای مراسم

الن یه لباس سفید خیلی قشنگ پوشیده بود که مثل فرشته ها شده بود هیون هم یه لباسص سفید پوشیده بود یه کلاه قشنگ سفید افتابی هم روی سرش بود هر دو دست هم رو محکم گرفته بودن و توی کلیسا نشسته بودن

...:الن جان وهیون جونگ عزیز سلام به یگانگی شما فسلام به دوستی شما،وسلام به پیوند شما

شهادت امشب ما در پیشگاه یزدان پاک،گواه یکی شده روح شماست.بیائیم همگی،تمام اونهایی که این دو نفر را دوست دارند براشون دعا کنیم  لحظه ای سکوت برقرار شد

هانا: من شهادت میدهم که الن خواهرم با عشق و محبت زیاد با هیون جونگ ازدواج کرد دعا میکنم که اتش این عشق همیشه شعله ور باشه وپاکی اون دلهاشون رو پور کنه ارزو میکنم که غم به قلبشون راه پیدا نکنه

که بعد ملیسا هم گفت:

من هم شهادت میدهم که الن خوارم با عشق  به دعوت هیون جونگ جواب داد عشقی که از دوران نو جوانی شروع شده بود

دعا میکنم که اتش این عشق جاودانه باشه از خدا میخوام که سردی به دلهاشون پا نذاره

 

یونگ سنگ : حالا که این زندگی با شعله های پاک عشق شروع شده ارزو میکنم که شراره های این عشق تا ابد پایدار باشه

 

جونگ مین: من هم ارزو میکنم که یاس و ناامیدی و بد بینی در دلها نشینه ارزو میکنم که همیشه چشماتون از اشک شادی و محبت پر باشه

(این قسمت بر گرفته از کتاب مودب پور هستش)

پدر الن: هیون جونگ ، پسرم الن جان رو به تو میسپارم امید وارم خوشبخت بشید

پدر هیون: الن جان ، امید وارم با پسرم خوشبخت بشد حالا باز از اون شیرینی خوش مزه ها بیارید بخونیم

مادر هیون و الن که داشتن گریه میکردن از خوشحالی زدن زیر خنده

مادر هانا: خوشبخت بشین بچه ها انشا الله به پای هم پیر بشین

مادر ملیسا: خدا کنه بچه تون رو ببینیم

که الن سرخ شد و سرش رو انداخت پایین 

هیون: مبارکه الن خانم همسر عزیزم

الن: ممنون

یونگی: هی هیون بزن قدش حالا دیگه یه همسر مهربون داری مثل الن جون وای به حالت بفهمم خواهرم  رو اذیت کردی

جونگی: راست میگه از وای به حالت خواهرم اذت گلایه کنه

هیون: تا حالا که برادر من بودین حالا شدید برادر الن  واقعا که البته میدونم ما هممون مثل خواهر برادر صمیمی هستیم

یونگی: بردر مبارکه

و هیون و یونگ سنگ و جونگ مین هم دیگه رو در اغوش گرفتن

 

هانا: مبارکه ابجی جونی الهی زود تر خاله بشم 

ملیسا: اره اونوقت پسرت و دخترت بهم میگن خاله

الن: باشه حالا هیسسسسسسس

 

1 ساعتی همه تو این حال و هوا بودن که الن و هیون با هم رفتن بیرون ناهار بخورن و بقیه هم رفتن خونه

عصری بچه ها دوباره دور هم جمع شدن و بگو بخند کردن که انگار خیلی بهشون خوش گذشته بود ولی برسیم به شب که الن بسیار دلهرش رو داشت اما هیون عین خیالش هم نبود

موقع شام که الن دلهرش بیشتر شده بود و اصلا میل به خوردن غذا نداشت و همش با غذاش باری میکرد

هیون: چرا شامت رو نمیخوری چیزی شده

الن: نه یه خورده سرم درد میکنه

هیون: بخوابی خوب میشی

الن: اهوم

هیون: ماهی میخوری برات بذارم

الن: نه ممنون میل ندارم

هیون: باشه هر جور مایلی ولی از دست میدی ها

الن: نه به دستپخت مامانم که نمیرسه

هیون: اون که صد درصد

بعد نیم ساعت

الن: بریم دیگه

هیون: هنوز این گوشه سمت چپ یکم جا داره ها

الن: هیون جونگ

هیون: چشم بریم   فقط قبلش یکی باید پیاده روی کنیم تا این قضا ها هضم بشه

الن: موافقم و لبخندی زد ولی بازم هر چی زمان به نیمه شب نزدیک تر میشد دلهرش هم بیشتر میشد

بعد پیاده روی

هیون: الن بریم خونه شما یا خونه ما

الن: تو برو خونه خودتون منم میرم خونه خودمون

هیون: یعنی شب اول زندگیمون پیش هم نباشیم

الن: نه یعنی اره باشه هر چی تو میگی

هیون: از چیزی میترسی الن خیلی نگرانی داری منم نگران میکنی

الن که بغضی بین گلوش سنگینی میکرد و نتونست نگه قورتش بده و اشکاش سرازیر شد

الن: نه خوبم فقط بیش از حد خوشحالم

هیون: الن چی شده

الن: نه هیون جونگ هیچی نشده فقط خیلی میترسم

هیون: از چی

الن: نمیدونم نمیدونم فقط ترسی از عصری تو وجودمه که نمیدونم هم از چیه

هیون: بریم خونه ماااا

الن: نه بریم خونه ماااا اونجا راحترم بعدشم امشب مامان بابام رفتن خونه هانا شون اصلا خونه نیستن

هیون: باشه خانم من گریه نکن حالا اشکات  رو پاک کن

و با دستاش اشکای الن رو پاک کرد و اونو تو اغوشش گرفت

خونه الن اینا

هیون لباس هاش رو عوض کرد و یه شلوارک خوشگل سفید با یه تب سفید پوشد و از الن هم خواست تا یه لباس سفید بپوشه

که تلفن زنگ خورد

الن: الو سلام

نه هانا

میگم نه

اره خوبه اینجا نشسته

اره

باشه

بووس

خداحافظ

هیون: هانا بود

الن: اره میگه چکار میکنید

هیون: میخواستی بگی داریم لاو میترکونیم

الن: هیون جونگ

هیون: میدونی هوس چی کردم

الن: چی

هیون: ژله با کیک

الن: من برم لباسام رو عوض کنم ده دقیقه بعد بالا تو حال باش خوب

هیون: باشه

الن: من رفتم هیون ده دقیقه دیگه زود نیایا

هیون: چشم

ده دقیقه بعد الن هیون رو صدا زد

هیون جونگ هم از پله ها رفت بالا

الن یه تاب کوتاه سفید با یه شلوارک کوتاه سفید پوشیده بود و موهاش رو هم خیلی قشنگ دورش ریخته بود و نصفه موهاش رو هم گل بسته بود یه جفت کفش سندل هم پوشیده بود که اونم سفید بود

هیون: یه فرشته شدی که الن روی زمینه و پیش من و برای من اون عشق منه

بعد به میز نگاه کرد که دوتا شمع قرمز که دورشون ربان پیچیده شده بود به طور پاپیونی و یه کیک شکلاتی و یه زله قرمز که به شکل قلب بود وسط میز بود میز با گل برگ های قزمز تزئین شده بود و روی میز رومیزی سفیدی پهن بود که زیبایی اون میز رو بیشتر کرده بود هیون جلو اومد

و صندلی رو کشید عقب و از الن خواست که روی صندلی بشینه و بعد که الن نشست چشماش رو با یه دستمال سفید بست و یه جعبه قرمز رنگ کوچولو روی میز گذاشت و خودشم نشست

هیون: عشق من حالا دستمال رو باز کن از دور چشات

الن خیلی اروم چشاش رو باز کرد و با دیدن جعبه

الن: هیون این چیه؟

هیون: برای عشق منه

الن بسته رو باز کرد

یه گردن بند خیلی قشنگ که نقره بود و روی اون یه ایچ ظریف نوشته شده بود و دورش همه خیلی قشنگ تزئین شده بود

الن: عزیزم هیون همون حلقه امروز کافی بود چرا اخه

هیون: قشنگه

الن: سلیقه تو بی نظیره

بده یا کادو افتاد و به هیون گفت چشماش رو ببنده هیون هم چشماش رو بست

و الن رفت تا از تو اتاقش کادر رو بیاره

هیون: باز کنم

الن: نه وایسا

هیون: باز کنم

الن: ا چقدر عجولی

الن: کجا گذاشتم اهان اینجاست

هیون: چی داری میگی چشامو باز کنم

الن: باز کن

که هیون یه جعبه ظریف قرمز به شکل قلب جلو ی خودش دید

هیون: اخ جون کادو بازش کنم

الن: اهوم

الن هم یه گردن بند که روش نوشته شده بود ای  و خیلی ظریف بود برای هیون گرفته بود

خلاصه 1 ساعتی به خوردن کیک و حرف زدن گذشت

هیون: بریم بخوابیم خوابم میاد

الن دوباره دلشوره گرفت

الن: بریم اره منم خوابم میاد

تخت الن دو نفره بود که مادرش از قبل روش یه ملافه سفید انداخته بود و روی ش رو با گل برگ های قرمز گل رز تزئین کرده بود وسطم یه قلب کشیده بود که

هیون: چه خوشگله دلم نمیاد خرابش کنم ولی مجبوریم

الن: ساعت چنده

هیون: 1

الن ملافه رو برداشت که همه گل برگا ریخت روی زمین و خودش رو روی تخت انداخت  

هیون همین طوری بهش نگاه میکرد

هیون: بی ذوق من میگم حیفم میاد خرابش کنم تو میگیری همه رو میریزی روی زمین

الن: مگه خوابت نمیومد

هیون خمیازه ای کشید و گفت: چرا صبح هم ساع 6 بلند شدم خیلی خسته ام ولی امروز بهترین روز عمرم بود

هیون روی تخت دراز کشید و یه دستاش و بالا پایین کرد

هیون: شب قشنگی بود

الن: اهوم

هیون: الن دوسم داری

الن: اگه دوست نداشتم باهات ازدواج میکردم

هیون: نه

الن: پس چی

هیون: فکر میکنی اولین بچمون چی باشه من میگم پسر

الن: نه خیرم دختر

هیون: پسر

الن: نه دختر

هیون: اصلا دوقلو یه پسر یه دختر

الن: اره اهوم

نیم ساعتی گذشت

الن: هیون جونگ خوابی

هیون: نه خوابم نمیاد

الن: من حاضرما

هیون: برای چی

الن: خوببببب

......





طبقه بندی: i dont know،
[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 14:01 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]