تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part13-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part13-I dont know

سلام خوفید ؟ واقعا شرمنده ام تو رو خدا نزنید دلیلم منطقیه شبی دو ساعت ابا این کیس ور میرم اخرم درست نمیشه بد جوری ویروسی شده  و تو نت نمیومد داستان شما عزیزا هم با کارت اینترنت میخونم که میدونید چقدر سرعت پایینه حالا هم نمیدونم یه دفه ای اومد دیگه انگار ادم شده امروز به ددی گفتم دیگه طاقت ندارم باید ببری بدی درستش کنن که انگار درست شده ههههه راستی شاهرود بارون میاد عجیب اونجا چطور هاااااا الن جون ابقند یادت نره ها مودث جون شما هم اب و قند بذار کنار دست خودمم موقع نوشتم زیاد خوردم ابقند هههههه الن جونم زود تر داستانت رو بذار که کلی دلم برا تنگولیده برای همه شما دابل اسی ها هم همین طور بووووووس

       13:

 

پدر هیون: بریم سر اصل مطلب

پدر الن: بله بفرمایید

(ببخشید من خواستگاریه کره ای ها رو یاد ندارم بس به سبک ایرانی مینویسم )

پدر هیون: پس برن این دخترو پسر حرفاشونو بزنن و بیان ببینیم چی میشه

جونگی: برن و باز شما بازار بورستون رو زاه بندازید اره

پدر هیون: خوب چکار کنیم پسرم

جونگی: هیچی شما برید همون بازار بورستون هیون منم با خودت ببر اینجا حوصلم سر میره لا اقل اونجا فیلمش رمانتیک هست اینجا که...

هیون: (کنار گوش جونگی) شما با ملیسا خانم برو

یونگی: راست میگه هیون منم ببر منم اینجا حوصلم سر میره

مادر الن: خوب شما 4 تا دختر و پسرم پاشید برید تو اون یکی پذیرایی در باره دانشگاهتون حرف بزنید

هانا: نه خاله جون اینا خیلی دروغ سر هم میکنن میگن ما هم به اندازه اینا دروغ گو نیستیم و یاد نداریم دروغ بگیم

مادر یونگی: انگار قبلا با هم صحبت کردن که از اخلاق هم با خبرن

هانا که فهمیده بود تر زده به همه چی سرخ شده و

هانا: نه خانم هئو خوب بیشتر مسائل درسی بوده که بحث به دانشگاهم رسیده

یونگی: راست میگه

ملیسا: خانم هئو بحث کردن با اینا یعنی با دست خودت مخت رو بر باد بدی ولش کن همین بحث پدر مادرا بهتره تا دروغای اینا

جونگی: ملیسا هی هیچی نمیگم روت زیاد نشه ها ما کی به شما دروغ گفتیم که این دفه دومش باشه

یونگی: راست میگه جونگ مین هانا شما بحث رو شروع کردید

هیون: پدر جون ما با اجازتون میریم

جونگی: یا با ما میری یا همین جا با اس حرف بزنید  کسی حرفاتونو نمیفهمه نگران نباشید

بچه ها که دیگه خیلی داشتن تابلو میشدن  از جاشون پا شدن و رفتن تو پذیرایی

جونگی: به هم میرسیم ملیسا خانم

ملیسا: الان که پیش همیم دیگه

یونگی: اخ بشکنه این دست که نمک نداره

هانا: خیلی شور بود خوشم نیومد ....

......

هیون: الن چرا بابات اینجوری کرد امروز  اولش میخواست منو بزنه بکشه بعدش میگه بیام خواستگاری

الن: خودمم نمیدونم

هیون:خبو حالا چکار کنیم

الن: اهان 1. مهریه باید زیاد باشه 2.شیر بها یادت نره 3 حق طلاق با من باشه 4.اگه بچه دار شدیم و خواستیم طلاق بگیریم من باید از بچه نگه داری کنم 5.

هیون: انگار خیلی زود میخوای طلاق بگیری همون سر نگیره این ازدواج بهترا

الن: من دارم شوخی میکنم هیون

هیون: ولی الن وقت شوخی نیست صحبت اینده من و توئه الن

الن: اره واقعا فکر نمیکردم اینقدر زود با عشقم ازدواج کنم

هیون: نگران نباش عزیزم

الن: راستی بابام گفت تو فعلا میشی داماد سر خونه و نباید کار کنی گفت هردومون فقط باید به فکر درس باشیم هر وقت مدرکت رو اوردی براش میتونی منو به خونه خودت ببری میگه دوست دارم داماد ایندهام مهندس باشه یه کارخونه بزرگ بزنه

هیون: حالا که پدرت اینقدر در حق من لطف دارن نگران نباش جواب زحمتاش رو به نحو احسن میدم الن

الن: میدونم هیون من بهت ایمان دارم ابروی من پیش پدرم تو دست توئه

هیون: ابروتو محکم تو دستام نگه میدارم

الن: اهوم

هیون: منم بهت ایمان دارم خانم خوشگل من

بعد از جاش پا شد که النم در جا وایساد هیون نزدیک الن میشد و اونو اروم در اغوشش فشرد الن هم نتونست جلوی اشکاش رو بگیره و مثل اسمونی ابری شروع به بارید کرد

هیون: دوست ندارم هیچ وقت چشات بارونی باشه عزیزم بعد الن رو از خودش جدا کرد

الن: من دوست ندارم هیچ غمی هیچ وقت تو چشای مهربونت باشه

.....

پدر جونگی: ای خدا اقای کیم که راحت شدن هیون هم رفت سر خونه زندگیش این پسر منو بگو کی میخواد زنش بشه

مادر هیون: نگید اقای پارک جونگ مین اینقدر جذاب و دوست داشتنی هست که هر دختری حاضره باهاش ازدواج کنه

جونگی: داشتید درباره من صحبت میکردی زود بگید چی میگفتید

مادر جونگی: مادر پدرت میگه زود تر تو ازدواج کن دیگه

جونگی: من که از خدامه ولی هر جا میرم بهم میگن تو بچه ای

اقای پارک: مگه جایی خواستگاری رفتی

 جونگی: نگو پدر همین پدرر ملیسا خانم مثلا اگه الن بیام خواستگاری چی مگید

پدر ملیسا: خوب جونگ مین خیلی اقاست

جونگی: نظر لطفتون

پدر ملیسا: ولی یکمم شیطونه

جونگی: بله بازم نظر لطفتونه  من پدر ملیسا خانم رو خیلی دوست دارم که نمیدونمم چراااا

پدر هیون: خوب چون دختره خوشگل و خانمی مثل ملیسا خانم دارن

ملیسا: ممنون عمو جون شما لطف دارید ولی اینقدر هم....

پدر هیون: نگو اینقدر خانمم ایشون من بارها تو خیایبون دیدمشون سرشو بلند نمیکنه جونگ مین خان هم از دور میپان ایشونو

جونگی: شاید اشتباه دیدید  اقای کیم

پدر هیون: نه عزیزم اشتباه ندیدم

جونگ مین رفت کنار پدر هیون نشست عمو جون تو رو خدا جلوی پدرم نگید جو گیر میشه یه دفه دیدی همین امشب منم  ازدواج کردمااااا

هیون: باشه بابا بذار همین هیون داماد بشه و عاقبت به خیر اونوقت نوبت توئه

پدر هیون: البته بگم هانا جون هم بسیار دختر خوشگلی هستن که هر پسری رو به خوشدشون جذب میکنن(هههههه اینقدر هم خوشگل نیستما عمو)

هانا: ممنون عمو جون شما همیشه به من لطف داشتید

پدرهیون: ولی ادم باید خودش اینقدر فهمیده باشه که گیر 4 تا حرف دوست دارم و اینا نیوفته

هانا: درسته عمو جون بله

پدر یونگی: بله هانا جون هم واقعا دختره با متانتی هستن من ایشون رو تو کلیسا بسیار زیاد دیدم

هانا: ممنون اقای هئو  ببخشید من موبایلم زنگ میخوره جواب بدم الان میام

پدر یونگی: بفرمایید دخترم

پدر هیون: البته من یونگ سنگ خان هم زیاد دیدم که دورو بر هانا جون میپلکه خبریه پسرم

یونگی: نه بابا عمو جون چه خبری خوب نه این که هر دومون پزشکی میخونیم شاید به خاطر درس و جزوه این جور چیزا بوده

پدر الن: یونگ سنگ جان برو ببین چرا این دوتا نیومدن شاید خوابشون برده

یونگی: چشم

پاشد و از پذیرایی اومد بیرون تا به راهرو رسید دید هانا رو زمین افتاده و داره سرفه میکنه و از بینی و دهنش خون میاد اولش هول شد و

یونگی: هانا هانا عزیزم چی شده

هانا که نای حرف زدن نداشت

یونگی: الن هیون بیاید

الن و هیون با هم میخندیدنو که اونا هم تا به راهرو رسیدن

الن: هانا هانا چی شده

هیون: بلندش کن ببریمش تو اتاق من

یونگ سنگ خم شد و هانا رو رو دوتا دستاش گرفت و از پله ها بالا میرفت که هانا از هوش رفت و گردنش شل شد و از روی دست یونگ سنگ افتاد طوری که موهاش اویزون شده بود

یونگ سنگ بیشتر هول شده بود و هانا رو گذاشت روی مبل هیون یه دسمال اورد و خون دور صورتش رو پاک کردن الن هم دستاش رو میشست

الن: به مادرش چیزی نگید خوب نگران میشه فردا خودم میبرمش دکتر

یونگی: باشه خودمم میام

پدر هیون: چی شد یونگ سنگ

یونگی: الن میایم

هیون: الان چکار کنیم بگیم هانا کجاست

الن: بگید هانا داره با الن صحبت میکنه الان میان

هیون: پاشو یونگ سنگ ما بریم تابلو میشه ها

یونگی: نه تو برو من پیش هانا هستم

الن: ولی نمیشه که پدر و مادرا شک میکنن پاشو یونگ سنگ اگه هانا رو دوست داری پاشو

یونگ سنگ به اجبار از جاش بلند شد و با کمک هیون رفتن تو پذیرایی

پدر الن: پس الن و هانا کجان

هیون: تو اتاق الن هستن دارن صحبت میکنن الان میان

مادر الن: الان چه وقت صحبته بذار من برم صداشون کنم

هیون: نه گفتن الان میان نگران نباشید فکر کنم بحثشون مربوط به همین امشبه

 مادر یونگی: پسرم چرا رنگت اینقدر پریده

یونگی: من نه فکر کنم چون گرسنه امه اینطوری شدم

جونگی: وای خانم هئو این پسرتون خیلی شکموئه تو دانشگاه هم وسط کلاسا همش تو بوفه است و در حال خوردن

یونگ سنگ به اجبار لبخند تلخی زد

ملیسا: ببخشید من برم ببینم چرا اینا نیومدن

مادرالن: اره عزیزم پاشو

ملیسا: چشم خاله جون

ملیسا رفت به طرف اتاق الن که تا هانا رو بیهوش روی مبل دید جیغی اروم کشید که الن بهش اشاره کرد ساکت باشه

ملیسا: چی شده

الن: نمیدونم خیلی از بینی و دهنش خون اومد چرا به هوش نمیاد

ملیسا: چرا

الن: نمیدونم

که هانا کم کم چشاش رو باز کرد

الن: عزیزم خوبی

هانا: اره فقط یونگ سنگ کجاست

الن: تو پذیرایی پاشو دست و صورتت ر بشور بریم اونجا پاشو

هانا: بازم از بینیم خون اومد از دهنم چطور

الن: خیلی زیاد مگه چند باره که این طوری شدی

هانا: دفه دومه

ملیسا: دکتر نرفتی

هانا: نه

الن: حالا پاشید بریم پاشید

دخترا هم رفتن تو پذیرایی که الن نشست کنار هیون و هانا هم چون دیگه جایی نبود نشست کنار یونگ سنگ ملیسا هم همین طور

پدر هیون: خوب چی شد دخترم

الن: نمیدونم تصمیم نهایی با شما بزرگتر هاست

پدر هیون: شما چی پسرم

هیون: من هم نظر الن هستم

پدر هیون: پس مبارکه

پدر الن: البته کی مهریه رو کی داده کی گرفته

پدر هیون: بله 1996 تا سکه خوبه

الن که یه دفه دهنش باز شد گفت هههههههه

پدر الن: به نظر شما زیاد نیست

پدر هیون: نه برای عروسی به این خوشگلی و خانمی کم هم هست

که هم زمان به الن نگاه میکرد که الن هم سرشو انداخت پایین و سرخ شد

پدر الن: البته منم بگم فعلا نامزدن تا هیون مدرکش رو بیاره و هم زمان دختر منو با خودش به قصر رویا هاش ببره

هیون: بله الن گفت چشم اقای کیم من این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

پدر هانا: اقای کیم یه دفه بگو داماد سر خونه دیگه

پدر الن: یه چیزی تو همین مایه ها

پدر هیون: پس دیگه مبارکه

پدر ملیسا: اقای کیم خیلی عجله داری

پدر هیون: نه من خیلی دوست دارم زود تر این شیرینی ها رو امتحان کنم اخه خیلی خوشگلن

که سالن از خنده منفجر شد

پدر الن: خوب فرمایید اقای کیم

پدر هیون: نه میخوام به عنوان شیرینی عروسی بخورم

پدر الن: پس فردا میریم کلیسا

پدر هیون: بله پس دیگه ایندفه مبارکه

پدر الن: بله کبارکه بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید

که در همین لحظه باز از بینی هانا خون اومد و شروع کرد به سرفه کردن که ملیسا: بهش اشاره کرد با دستمال خون بینیش رو پاک کنه

که یونگ سنگ متوجه شد

یونگی: هانا خوبی

هانا: اهوم

وقتی دستمال رو از جلوی دهنش گرفت دستمال پر خون بود

که پدرش هم متوجه هانا شد

پدر هانا: هانا دخترم خوبی

هانا سریع دستمال و تا کرد و گذاشت تو جیبش

هانا: اره پدر

که ایندفه طاقت نیاورد و سرفه اش بیشتر شد و اشک از چشماش میومد

یونگ سنگ هم که اصلا طاقت نداشت

یونگی: هانا چرا اینطوری شدی هانا عزیزم وایی چی شده و همزمان اشک میریخت

که دیگه اوضاع قاتی پاتی شد

مادر هانا: چرا از بینیت خون میاد هانا چی شده

هانا: در حالی که سرفه میزد من خوبم چیزی نیست و باز از هوش رفت و روی دستای یونگ سنگ افتاد

یونگی: پدر برو ماشین رو روشن کن زود باش

پدر یونگی: الان

که  یه ربع بد هانا تو بیمارستان بود

پدر هانا: چی شده دکتر چرا اینطوری شده

یونگی: امکان داره سل باشه

دکتر: اروم باشید نه خوشبختانه سل نیست درسته علایمی مثل اونه

مادر هانا: پس چی

دکتر: گرمازدگی و خون بینی هم به خاطر خلط های هست که خونی هستن و از بینی خارج نشدن و توسط سرفه از دهان خارج شدن که دیگه هم الن کلا از بین رفته و دیگه اصری نیست فقط بیش از حد ممکن گرمازده شده که به مغزش خیلی فشار اومده و باعث خونریزی بینی شده یا همون خون دماغ خودمون

یونگی: وایی خدایا ممنون که داشت میوفتاد که پدرش از پشت اونو گرفت

پدر یونگی: خوبی

یونگی: اره خوبم خیلی و از هوش رفت

(ای بابا چه غش تو غشی شداااااااااا)

دکتر: ای بابا لین همراه که از هوش رفت حتما فشارش افتاده پرستار فشارش رو کنترل کن و یه سرم بهش وصل کن

3 ساعت بعد یعنی ساعت 12 شب هم جلوی در خونه الن شون بودن

پدر هیون: واا پسرم یونگ سنگ حالا چرا تو از حال رفتی ااااااااخ جون بازم شیرینی مبارکه

که همه زدن زیر خنده

هانا: چی مبارکه

هیون: عروسیتون عروسیمون عروسیشون مبارکه مبارکه

الن: اااخ جون عروسی

پدر جونگی: اول که نوبت خودتون زرنگا

هیون: اا اره یادم رفته بود

اونشب هم خوب بود و هم بد پدر یونگ سنگ هم از پدر هانا اجازه خواست تا یه شب مزاحمشون بشه

ملیسا رو به هانا و الن: الهی کوفتتون بشه منم شوهر موخوام یعنی چی

جونگی: پدر منم زن میخوام اینا دارن من ندارم

پدر جونگی: خوب تو هم بیا این ملیسا خانم رو بگیر قال قضیه کنده بشه بره دیگه

جونگی: چشم ملیسا خانم با من ازدواج میکنید

ملیسا: وااا جونگ مین شوخیت گرفته

الن: خوب ملیسا خانم اینم شوهر چه خوش موقع رسید بگو با اجازه پدر و مادر بله

ملیسا: نیادا الن

جونگی: چی شد

ملیسا: خوب باید فکرا مو کنم

خواهر هانا: اخ جون سه تا عروسی چقدر خوب میشه سه تاش یهخ شب باشه

......

اگه کسی بگه کم گذاشتی میکشمش 6 تا برگه a4 شدااااا نظر نشه فراموش لباس های عروسی رو تنتون کنید ههههه





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 3 شهریور 1390 ] [ 01:28 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پرو پا قرص() ]