تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part12-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part12-I dont know

سلام به همه دوستان خوفید دلم طاقت نیاورد شما رو تو خماری بذارم یه ساعت دیگه میخوام برم کلاس امتحان دارم برام دعا کنید نگا داستان گذاشتم دعا یادتون نره هاااااااااااااااااااااا وگر نه..... خلاصه تایپ کردمو النم میخوام بذارم

بعد این قسمت بیشتر رو الن خانمه اب قند یادت نره دوست من بعد دیگه این که زیاد جالب نشده ولی خوبه بعد این که دعا یادتون نره بعدشم نظرم بذارید اااااااااااااااااااا بعدم برید ادامه مطلب داستان رو بخوندی

ادامه مطلب...

:12

یه دفه در اتاق باز شد و پدر الن اومد داخل رنگ هر چهارتامون شده بود مثل برف کسی جرعت حرف زدن نداشت

الن: سلام پدر

پدر: سلام ایشون کی هستن

پدرای دخترا با هم دوست بودن وهم دیگه رو به خوبی میشناختن

کسی نمیتونست بگه برادرمه و جرئت این که بگه دوست پسرمه رو هم نداشتن تا این که

هیون: سلام اقای کیم من کیم هیون جون دوست الن هستم توی یه دانشگاه هستیم و با هم یه تحقیق رو شروع کردیم دو سه روزی  دانشگاه نیومد از دوستاش سراغش رو گرفتن گفتن چی شده منم اومد حالی ازشون بپرسم و بگم که تحقیق داره جلو میره و اصلا نگران نباشهههه

پدر: الن نگفته بود به من چیزی

الن: خوب تازه شروع کردیم خیلی درگیر درس بودم یادم رفت

پدر: تو جیه خوبی نیست و منم باورش نکردم ولی....

الن: ولی چی....

پدر: حقیقت

هانا: عمو جون هیون جونگ دوست النه همین

ملیسا: بله عمو اصلا هم دروغی در کار نیست

هیون: خوب اقای کیم شما زرنگ تر از این حرفایید باشه میگم فقط بریم بیرون

پدر: بله بفرمایید

بیرون بیمارستان

هیون: خوب راستش رو بخواین من الن رو خیلی دوست دارم و اونم حتما منو دوست داره که حاضرا با من بمونه

پدر: خوب...

هیون: راگفتم بدونید بهتره که بعدا سوتفاهم نشه براتون

پدر: در چه حدی دوسش داری

هیون: نمیدونم در حدی که حاضرم جونم رو بدم

پدر: چند ساله با همید

هیون: دو سال و سه ماه و دوازده روز

پدر: پس چرا الن میخوای به من بگی

هیون: پس باید چکار میکردم

پدر: چرا همون 2 سال و3ماه و 12 روز پیش بهم نگفتی

هیون: خوب .... نمیدونم

پدر: پسره پرو پاشو برو بیرون از بیمارستان و دیگه دوروبر دختر من پیدات نشه

هیون: اقای کیم من توضیح میدم

پدر: بیرون

...: اقا اهسته تر اینجا بیمارستانه

هیون: ولی من الن رو دوست دارم بدون اون میمیرم

پدر: ثابت کن هر وقت مدرک تحصیلیت رو گرفتی و واسه خودت کاری دست و پا کردی اونوقت بیا خواستگاری تا جوابت رو بدم

هیون: ولی....

پدر: همین که گفتم زود تر برو تا نظرم عوض نشده

هیون: باشه بهتون ثابت میکنم لیاقت عشق الن رو دارم

پدر: ثابت کن

دیگه اشک گونه های هیون رو خیس کرده بود گریه امونش نمیداد چرا این حرفا رو به پدرش زد واسه چی....

......

تو اتاق الن/بیمارستان

هانا: پسره خول نشه همه چیز رو بهش بگه

الن: اره من بابام رو خوب میشناسم اگه بهش گفته باشه الن میگه برو و دیگه طرف الن نیا

ملیسا: نه بابا عموجون عاقل تر از این حرفاست

هانا: اگه با هم بودن قبل ازدواج با عقل باشه اره ولی....

ملیسا: درسته عموجون هم حتما....

الن: وای خدایا چکار کنم

پدر الن وارد اتاق شد

پدر: الن حاضر شو بریم خونه

الن: ه ه هیو یو ن ن جو جو ن گ  کو پس

پدر: دیگه حرف این پسره پرو رو نمیزنی فهمیدی دانشگاهت رو هم یه کاری میکنم نمیدونم انتقالی میگیرم بریم یه شهر دیگه

الن: پ پ در خوا  هش  می ک نم نه   این کا ر  رو ن کنید من بدون دوستام نمیتونم  پدر

پدر: منظورت از دوستات این پسره است

الن: نه اصلا من منظورم هانا و ملیسا است

پدر: با پدر اونا هم صحبت میکنم خوبه

هانا: نه عمو جون تو رو خدا ما تازه داریم به دانشگاه عادت میکنیم اونوقت شما

ملیسا: عمو خواهش میکنم نه اصلا الن از این پسره خوشش نمیاد این خودشو ....

الن: نه پدر چرا دروغ من پای عشقم وای میستم هر جور که شده

پدر: یعنی از پدر مادرت هم میزنی

الن: نه من هر سه شما رو با هم میخوام پدر و مادر و هیون

پدر: پس حالا که اینطوریه همین فردا بگو بیاد خواستگاری و عروسی ....

الن: ولی پدر من تازه بیست و سه سالمه

پدر: خوب واسه خودت خانمی شدی دیگه

الن: ولی...

پدر: همین که گفتم زنگ بزن

الن: ولی پدر

پدر: گفتم زنگ بزن

الن: چشم

الو هیون جونگی سلام

خوبی

ممنون

اره من خوبم

ببین هیون جونگ میتونم ببینمت

نه الزامیه

نه

میگم نه

پدر گفته

ساعت الن 4 ساعت 4:30 خونه ما با پدر مادرت و برادرت

پدر: 8 شب بگو

الن: 8 شب هیون جونگ

اره دیر نشه ها

پدر: بگو گل و شیرینی هم بگیرن

الن: پدر میگه گل و شیرینی هم بگیرید

اره فکر کنم

خداحافظ

پدر: پاشی د دخترا من بیرون منتظرم

برق خوشحالی تو چشای عمو جون میدرخشید ولی چرا خشن برخورد میکرد نمیدونم

پدر الن رفت بیرون

الن: حالا چکار کنم بچه ها

هانا: هیچی ازدواج میکنید راستی من برای عروسی تون چی بخرم

الن: هانا الن وقت این حرفا نیست

ملیسا: جونگ مینم دعوت کن الن خوب

الن: برید بیرون

در حالی که داد میزد

هانا: هیس اعاصاب نداره ها

ملیسا: من وسایلت رو میبرم هانا تو هم به الن کمک کن بیاین

هانا: خیلی نامردی برو

الن: میخوام کمکم نکنید به جای دلداری این میگه من واسه عروسیتون چی بخرم اون میگه جونگ مینم دعوت میکنی الن

در حالی که ادا در میاورد

تو خونه الن شون

پدر: الن یه حموم برو یه لباس خوشگل بپوش عمو اینا هم میان

الن: عمو

پدر: همین هانا و ملیسا دیگه

الن: واسه چی اونا

پدر: یعنی نمیخوا دوستاتم باشن

الن: ولی پدر چرا

پدر: بیا بشین اینجا دخترم

 الن: چشم

الن رفت و نشست کنار پدرش روی مبل

پدر: مگه شما دو تا دوست ندارید با هم باشید

الن: چرا

پدر: خوب چه فرقی میکنه ازدواج کنید و کنار هم باشید

الن: ولی الان من اصلا امادگیشو ندارم

پدر: داری دخترم اگه نداشتی نمیخواستی باهاش باشی  منم قصدم اینکه شما با هم باشید ان دو ماه میدونم خواستم شرایطی به وجود بیاد که اومد

الن: پدر

پدر: اگه نمیخوای باهاش باشی بگو حرف یه عمر زندگیه دخترم الن اگه شک داری بگو

الن: من هیچ وقت به عشق هیون جونگ شک نداشتم

پدر: پس غصه ات چیه نگرن نباش به درس هیچکدومتون لطمه ای وارد نمیشه فعلا هیون میشه داماد سر خونه تا.... درستون تموم بشه

الن: پدر

پدر: حالا پاشو النه که مهمونا بیانا

الن: چشم ممنون پدر واقعا ممنون

پدر: وظیفه منه عزیزم برو زود باش

این تیکه از زبان الن

یعنی چی باورم نمیشه پدرم میدونسته من این همه مدت با هیون بودم حالا هم واقعا باورم نمیشه زنگ زد به ملیسا و همه چی رو گفت هانا هم اونجا بود هیچکدوموشن باورشون نمیشد ولی خیلی خوشحال بودن

از زبان هانا

ساعا 6 بود که هانا و ملیسا اومدن و کلی شوخی و خنده و یه ساعت بعد هم پدر و مادر ملیسا و هانا اومدم و یه ساعت بعد هم هیون

یه کت و شلوار مشکی براق شیک پوشیده بود مثل داماد ها شده بود موهاشو به سمت با داده بود خیلی اسده ادکلنی خوشبو استفاده کردخ بود که الن عاشق بوش بود حالا جالب این جا بود که اقا علاوه بر پدر و مادرش خودش پدر مادر یونگ سنگ و جونگ مینم اورده بود

منو و ملیسا هم با دیدن یونگ سنگ و جونگ مین ریز ریز میخندیدیم و ...

ذوق مرگ شدیم اونا هم خیلی لباس شیکی پوشیده بودن جمعیت ماشاالله زیاد بود و حرفا اول سر اب و هوا و اقتصاد و این جور چیزا شروع شد از طرف پدر و مادرا هم چه مبلای قشنیگی و چه تابلو قشنگی چند خریدی از کجا خریدیو....

خلاصه جونگی: ای بابا خسته شدیم

که همه ساکت شدن و

پدر جونگی: وا پسرم چرا

جونگی: پدر جان ما واسه چی اومدیم اینجا واسه این که بگید طلا گرون شده و... این فروشگاه تازه باز شده و.... ااااااااا خوب حوصلا مون سر رفت ایشششششش

پدر الن: خو راست میگن جونگ مین

پدر هیون؟: بریم سر اصل مطلب....

 

دعا نشه فراموش همراه نظرررررررررررررررررررررررر





طبقه بندی: i dont know،
[ چهارشنبه 26 مرداد 1390 ] [ 15:26 ] [ سارا یونگی ] [ نظرادابل اسی پرو پا قرص() ]