تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part11-Idont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part11-Idont know

سلام به همه بچه ها ی گل خوفید ببخشید دیر شد کامی خیلی قاتی کرده بود و نتم هم قطع بود اهان یه چیزی تا 5 شنبه نمیتونم داستان بذارم امتحان دادرم هر چی رفتیم کلاس زبان و خندیدیم و بسه حالا باید خر بزنیم ههههههههههبه خدا دعوام نکنیدا دیشب خودمو کشتم این میهن اینقدر گیر داد کامی رو از برق کشیدم و خوابیدم

امید وارم از این قسمت خوشتون بیاد بفرمایید

ادامه مطلب.....

11:

حالا دیگه هانا با عشق واقعیشه کسی که همه کسشه دیگه با اونه و نمیخواد هر گز از دستش بده

حالا هانا و الن بهترین دوستای همن همین طور هیون و یونگ سنگ

جونگ مین و ملیسا هم حالا با همن هیونگ دیگه تنهاست و بدون ....

تو گروه فقط یه نفر کمه فقط یه نفر از پسرا

حالا اینا بهترین دوستای همن ولی هیونگ دیگه مثل همیشه غم نداره خوشحاله هانا هم همین طور

هانا: مامان اجازه میدی امروز با الن برم بیرون

مامان: نه برای چی میخواین برین بیرون

هانا: خوب الان دو هفته است جایی نرفتیم خسته شدم

مامان: شوخی کردن برو عزیزم فقط زود بیا باشه

هانا پرید و مادر ش رو یه ماچ کرد

هانا: مامان دوست دارم

مامان: باشه منم دوست دارن حالا برو تا پشیمون نشدما

هانا مثل برق و باد اماده شد و با الن قرار رو دوباره چک کرد

به طرف پارکی که همیشه توش قرار میذاشتن رفت طبق قرار ملیسا هم اومده بود

هانا: سلام الن جونم دلم برات یه ذره شده بود  الان دو روزه ندیدمت

ملیسا: سلام ا همیچین میگه گفتم الان میگه دو ساله ندیدمش

الن: ملیسا سلام هانا خوبی چه خبرا

هانا: هبچی مامانم اول راضی نمیشد ولی بعدش گفت برو

الن: نه چی خبرااا

هانا: سلامتی

ملیسا: اخه خنگول منظورش یونگ سنگه

هانا: اهان خوب همون موقع بگو اینجا که غریبه ای نیست

الن: حالا

هانا: خوبه سلام میرسونه شما چه خبر

الن: من هیچی سلامتی هیون

ملیسا: جونگ مینم خوبه سلام میرسونه

هانا: اخه کی از تو پرسید که الکی جواب میدی هر موقع گفتن جسد اونموقع بپر وسط

ملیسا: خوب گفتم شاید این سوال  رو از منم بپرسید بی تربیتا باهوتون دیگه قهرم قهر

جونگی: وایسید کی دوست دوختر منو اذیت کرده

هانا: عمت

جونگی: عمه من غلط میکنه خانم اینده منو اذیت کنه

ملیسا: زشته یه عمع که بیشتر نداری

چشتون روز بد نبینه ..... همون موقع تک عمه جونگ مین خان از اونجا رد میشد

عمه: حالا من غلط میکنم پسره پرو حالا دوست دخترت رو به عمه ات میفروشی

جونگی: سلام عمه خانم شما اینجا چکار میکنید

عمه: همچین میگه عمه خانم انگار من چند سالمه 50 سالم بیشتر نیست که پرو خان

جونگی یه اب دهنش رو غورت داد و ..

جونگی: بله چیزی نیست تازه شما یه دختر جوونید میخواید براتون یه ....

عمه: خیلی روت داره زیاد میشه ها من جای مادر توئم داری بهم پیشنهاد ای خدا چه زمونه ای شده

جونگی: خوب شما گفتید من سن و سالی ندارم دیگه

عمه: خوب حالا کدوم از این دخترای ایکبیری دوست دخترته

ما سه تا که داشتیم از خنده میمیمردیم یه دفه در حال انفجار شدیم

ملیسا: یعنی خودتون جوون بودید زیبای خفته بودید

عمه: اره به خدا من تا شوهر نکردم افتاب و مهتاب منو ندید که دختر جون حتما تو دوستشی اره مثل خودش چه زبونی هم داره

ملیسا: جونگ مین(با حرص)

جونگی: عمه جون ملیسا دختر خیلی خوبیه

عمه: معلومه از زبونی که داره اف بچه تون چی بشه خدا میدونه

جونگی: خوب اونم حق داره باید از خودش دفاع کنه یا نه اصلا بیاد بریم اینجا با هم قدم بزنیم این دخترا رو ول کن عمه خانم

عمه: باز به من گفت عمه خانم

جونگی: خوب غلط کردم حالا بریم

عمه: برو بریم

...

ملیسا: اهههه چه مزخرفه زنیکه بی شعور

هانا: نگو نگو عزیزم برای عروسیت کادو نمیاره ها

ملیسا: میخوام نیاره اصلا لازم نکرده این عروسی ما بیاد

الن: نمیشه که عمه خانمه سن و سالی نداره

که همه زدیم زیر خنده

یونگی: سلام خانما واسه چی میخندین

هانا: نبودی یونگ سنگ از بس خندیدیم دلمون درد گرفت

هیون: سلام مگه چی شده

الن: عمه جونگی رو دیدیم

یونگی: دروغ میگید

ملیسا:دروغمون چیه وااااااا

هیون: حتما همش میگفت من سن و سالی ندارم چقدر این دخترا امروزی زشتن و ضایع از خود راضی

الن: همه اینا رو که نگفت ولی....

ملیسا: میگه شما دو نفر این قدر زبون درازید بچتون چی بشه خدا میدونه

هیون: خداییش این یکی رو راست گفته دیگه

ملیسا: الن ببینش

الن: هیون بیخیال اصلا ما امروز میخواستیم سه تایی اینجا باشیم شما اینجا چکار میکنید

یونگی: قدم میزدیم شما رو دیدیم گفتیم بیایم حالی ازتون بپرسیم بده

هیون: تازه اینو بگو اگه میدیدن نیومدی گسره مغرور یه سلام نمیکنه

یونگی: اره به خدا

هیون: تازه....

هانا: وایسید همین طوری سوار شدن دارن میرن وایسید با هم بریم بابا

یونگی: خوب سوار شید دیگه مقصد

الن: ضایع کردن شما

هیون: رو نیست به خداااااااا

یونگی: موافقم

جونگی:سلام

ملیسا: بالا خره اومدی با این عمه ات

جونگی: خوب من چکار کنم این سره منو به خدا این ده دقییقه ای خورد

هیون: حالا چی میگفت

جونگی: این دخترا زشته و چطوره او فلانه بیا خودم یه دختر خوب برات سراغ دارمو این جور چیزا

ملیسا: اونوقت تو هم وایسادی نگاش کردی

جونگی: نه گفتم من دوسش دارم با همه خوبی هاشو بدی هاش

هانا: دو دستی بچسبش جواب خوبی بهش داده دیگه

ملیسا: راست میگی

جونگی: من کی بهت دروغ گفتم

ملیسا: باشه بابا باور کرم

یونگی: حالا سوار میشید بریم بنزینش تمو م شدااااااااا

هانا: کجااااااا

هیون: کافی شاپی چیزی  هر جا خانمای گل بگن

الن: شهر بازی

هانا: اره من خیلی وقته شهر بازی نرفتم

خلاصه...

ملیساکه دو دستی جونگ مینو چسبید بود

ملیسا: خدایا اشتباه کردم جونگ مین میخواد یاده بشم بگو نگه داره اااااااااااااااااااااااااا الان حالم به هم میخوره هااااااااااا

جونگی: من که گفتم اینو سوار نشو خودت اصرار کردی

ملیسا: من اشتهباه کردم خداااااااااااااا

جونگی: اقا نگه دار خواهش میکنم این الن گوش منو سوراخ میکنه از بس جیغ میزنه

هانا: خداییش عالی بود خیلی حال داد

یونگی: خوشحالم که بهت خوش گذشته عزیزم

الن: نمیریم شام بخوریم معدم داره سوراخ میشه

هیون: بذار جونگ مین شون بیان

جونگی: اای دخترا بیاین این دیوونه روانی رو بگیرید منوکشت

ملیسا: دیوونه خودتی و هفت جد و ابادت

جونگی: اخ من دلم خنک شد

ملیسا: باشه دارم برات

جونگی: یعنی دلم گرم شد اشتباهی گفتم خنک شد

هیون: مگه چی شده

جونگی: هیچی بابا خانم گیر داده من میخوام سوار این تابه که برعکست میکنه بشم حالا سوار شده یک داد و بی دادی به راه انداخته که نگو ابروی منوبرد به خدا

الن: خوب خودت اصرار کردی دیگه

ملیسا: بابا من اشتباه کردم خدایا

جونگی: نمیریم شام بخوریم مهده کوچیکم معده بزرگو خوردا

یونگی: اخه اون روده است نه معده ما یه معده که بیشتر نداریم انگار تابه رو اینم اثر کرده هااااااا

هانا: فکر کنم

بعد خوردن غذا همه و به دو از هم جدا شدن و پسرا دخترا رو دم در خونه رسوندن

اما چشتون روز بد نبینه رز بعد الن خانم مسموم شد عجیب و به شدت دو ریزی بیمارستان بود که هیون براش خیلی دلواپس بود به کمک هانا و ملیسا قرار شد بیاد ملاقاتش بیمارستان

وارد حیاط بیمارستان و در و اومد داخل سالن شماره اتاق رو پرسید و بعد سال ها اتاق رو پیدا در زد و رفت داخل و کلی خنده و شوخی و سلام علیک

یه دفه......





طبقه بندی: i dont know،
[ دوشنبه 24 مرداد 1390 ] [ 00:08 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]