تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part10-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part10-I dont know

سلام ببخشید این قسمت قاتی باتی شده ادامه مطلبش نیست دوباره گذاشتم

ادامه مطلب....

(این قسمت از زبان هانا)

هانا از خوب پرید

هانا:0در حالی که نفس نفس میزد)

هانا: یعنی همه خواب بود هیونگ جون درسته میگم دوست ندارم ولی نمیدونم چرا فراموشت نمیکنم الن، ملیسا ،سایون، یون آ همش خواب یعنی من ....یونگ سنگم مال من نیست اون کس دیگه ای رو دوست داره خدایا ولی من یونگ سنگ رو دوست دارم اون فقط برای منه نه کس دیگه ای چرا؟؟؟؟؟ اه خدای من دانشگاه دیر شد وایییی نه .....

صورتم رو اب زدم و لباسام رو عوض کردم سوییچ ماشین رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون دیگه نمیخواستم ببینمش ولی چرا برام مهم بود که چرا چرا چشاش دیروز قرمز بود واسه چی گریه کرده بود

سوار ماشین شدم و راه افتادم رسیدم جلود دانشگاه چشمم بهش افتاد سلام کرد سرم رو به نشونه جواب تکون دادم بغضی لای گلومو گرفت  

فقط لازم بود بهم بگن با چشت ابرو میزدم زیر گریه هیچ وقت به عمق چشام نگاه نکرد که عمق عشقم روبفهمه با این که در سطح من نیست ولی من همینجوری دوسش داشتم اون حتی برای تظاهر به داشتن هم ماشین جونگ مین رو قرض نکرد

ولی نه هانا اون دیگه برای تو مهم نیست پس فکرشم نکن

4 ساعت بعد

هانا: ببخشید استاد میشه برم بیرون

استاد: البته

رفتم از کلاس بیرون هر کاری کردم نتونستم این بغض لعنتی رو بخورم نشستم به درختا نگاه کردم و زدم زیر گریه ناگهان دستی رو شونم حس کردم

هانا: اروم باش شاید خودش باشه

...: واسه چی گریه میکنی

هانا: ولی اون یه دختره

برگشتم الن بود دوست دوران دبیرستانم

الن: پرسیدم چرا گریه میکنی

هانا: هیچی همینطوری

الن: همینطوری که ادم گریه نمیکنه حتما مشکلی هست یا به خاطر کسی داری گریه میکنی میتونم کمکت کنم

هانا: نه هیچ کس نمیتونه به من کمک کنه

الن: حالا اگه دوست داری بگو اصلا بذار خودم بگم تو اونو دقیق نمیشناسی هانا اون خیلی ارومه و با فکر کاراش رو میکنه اگه تا حالا نیومده جلو حتما براش دلیلی قانع کننده داره پس نباید خودت رو رنج بدی به رفتاراش نگاه کن تا حالا بهت نگاه هم نکرده تو رو که میبینه دستپاچه میشه در صورتی که دخترای دیگه براش هیچ مهم نیستن

هانا: ولی چقدر صبر یه ماه دوماه یه سال دیگه بریدم

الن: پس بذار بگم من خودم هیون و 7 سال دوست داشتم ولی اون انگار نه انگار از دوران راهنمایی فکر کن ولی امید داشتم اگه امیدت رو از دست بدی دیگه عشقی در کار نیست ولی اخرم امیدم نا امید نشد حالا کنارمه باهامه ولی تو الان دو سال بیشتر نیست هانا پسرا هم غرور دارن غرورش رو نشکن

هانا: دیشب خواب هیونگ رو دیدم 5 تا پسر بودن 5 تا دختر تو هم با هیون بودی ملیسا هم با جونگ مین دوست هیونگ دو نفر دیگه هم کیو جون و یونگ سنگ بودن هیونگ با من بود ولی یونگ سنگ با کس دیگه ای هیونگ تصادف کرد رفتم دیدنش براش داشتم دردو دل میکردم که از حالت کما در اومدو بهم گفت جیغ بزن جیغ الن این یعنی چی نه من امیدم نا امید شده دیگه نمیتونم من صبرم مثل تو نیست

الن: ولی اینو بدون یه روزی خود هیونگ میاد از این عشقی که داری توش خفه میشی نجاتت میده اینو بدون

هانا: نه اصلا هم این طور نیست اونو اصلا منو دوست نداره که.....

پاشدم و صورتم رو اب زدم و رفتم به طرف کلاس

الن: این خط اینم نشون حالا میبینیم

هیون: بریم

الن: هان بریم

هیون: با هانا چکار داشتی چیزی شده

الن: اره هانا داره از بین میره افت درسی کرده غذا هم اصلا نیمخوره و کلا خیلی ضعیف شده

هیون: واسه چی

الن: فکر میکنه هیونگ دوسش نداره واسه همین داره میره سراغ عشق دیگه ای ولی هونزم توش گیره

هیون: ولی هیونگ که خیلی دوسش داره

الن: منم بهش همینو گفتم ولی باور نمیکنه باید خودش بهش بگه

هیون: خوب....

الن: اهان یافتم تو باید به هئو یونگ سنگ بگی با دوست دخترش بیاد از جلوی هانا رد بشه درسته بهش ضربه ای وارد میشه ولی بعدش باید هیونگو اماده کنیم

هیون: اره درسته باید همین کارو کنیم ولی اونی که هانا دوسش داره یونگ سنگه ولی یونگ سنگ که اصلا دوست دختر نداره تازه امروز به منم میگفت میخواد به هانا پیشنهاد ....

الن: یونگ سنگ واقعا دوسش داره

هیون: اره واقعا خیلی

الن: احساس میکنم هانا هم خیلی دوسش داره داره هیونگ رو فراموش میکنه ولی خیلی تو عذابه ولی اگه اون دوتا با هم باشن هیونگ هم ضربه میبینه

هیون: باید با جونک مین صحبت کنیم موافقی بیرون نریم اول این مسئله رو حل کنیم

الن: اره منم میخواستم همینو بگم

هیون: پس بریم  من اول برم با هیونگ صحبت کنم ببینم چی میگه

الن: اره باشه منم همین جا میشینم

هیون: نه تو هم بیا باید تو به هیونگ بگی که...ولی نه باشه بشین همینجا

الن: اهوم

هیون رفت

هیون: سلام خوبی

هیونگ: نه کاری داری میخوام برم خونه

هیون: اه تو که اینطوری نبودی

هیونگ: خوب که چی

هیون: داغونه که

هیونگ:چی

هیون: اهان وقت داری باهات حرف بزنم

هیونگ: آه معذرت میخوام عصبانی بودم سرت داد زدم بله حتما

هیون: ممنون بریم تو پارک

هیون: اهوم

تو پارک

هیون: خوب خیلی داغونی چیزی شده

هیونگ: هیون چیزی نگو تو الان میدونی قضیه چیه

هیون: قضیه چی

هیونگ: یعنی نمیدونی

هیون: چی رو باید بدونم

هیونگ: خوب اره داغونم دیروز فهمیدم که .... هانا منو دوست نداره کل دیشب رو فکر کردم به این نتیجه رسیدم خوشحالی هانا خوشحالی منه اون بره با یونگ سنگ منم میرم با یکی دیگه

هیون: فکر کردی عشق الکیه اره که من میرم اونم بره هو اینا  اگه زودتر میجنبیدی الان هانا برای تو بود با تو بود تو هم برای اون بودی ولی تو امیدش رو نا امید کردی خواستم بهت بگم امروز یونگ سنگ میخواد به هانا پیشنهاد با هم باشن رو بده پس فراموشش کن و دیگه بهش فکر نکن

هیونگ: اهوم همین طوره با یونگ سنگ حرف زدم خودم میدونم

.......

یونگی: هانا میتونم وقتت رو بگیرم

هانا: یونگ سنگ سلام

یونگی: سلام میتونم

هانا: خوب..

یونگی: پس میتونم بریم یه کافی شاپ

هانا ساکت بود

تو کافی شاپ

یونگی: خوب خوشحالم الان کنار همیم امید وارم به حرفی که میخوام بزنم یا پیشنهادی که میخوام بگم نه نگید یا اگه نه هم هست حد اقل روش فکر کنید شاید نظرتون عوض شد

هانا: اهوم

یونگی: سه ساله میشناسمتون یعنی از دوران دبیرستان راستش تو

دبیرستان که بودیم گفتم نه هنوز اینقدر بزرگ نشدم ولی حالا میگم حدودا بزرگ شدم حدودا سه ساله عاشقم ولی به روم نیاوردم به خاطر هیونگ چون میدونستم اونو دوسش داری ولی هیونگ نیومد جلو حالا هم میدونم دیگه دوسش نداری شاید اونروزا یه دختر بچه دبیرستانی بودی که فقط میخواستی کسی رو دوست داشته باشی برای همین این حس تا الان باهات بود ولی الان یه خانم متشخص هستی و دیگه میخوای یه عشق داشته باشی نه کسی رو دوست داشته باشی حالا میرم سر اصل مطلب  قلبم رو میپذیرید

هانا: تو راست میگی شاید اون روزا منو هیونگ میخواستیم فقط کسی رو دوست داشته باشیم ولی الان نه میخوایم عشقی داشته باشیم بهم فرصت بده فکر کنم

یونگی: امید وارم منفی نباشه

هانا: من باید با هیونگ صحبت کنم

یونگی: باشه اشکالی نداره

هانا: پس خداحافظ

....

الن: چی شد

هیون: هیچی اونم همین حس هانا رو داره

هانا: سلام هیونگ جونگ نمیدونید کجاست

هیون: سلام داره میره خونه

هانا: ممنون خداحافظ

هانا: هیونگ جون وایسا کارت دارم

هیونگ: با من

هانا: اره

هانا: سلام

هیونگ: سلام با من چکار داری

هانا: ازم متنفری نه

هیونگ: یه چیزی اونور تر

هانا: منم همین طور

هیونگ: عشق سراغ کسانی که در حستو جوی عشق باشن نمیرود منم وای میستم تا خودش بیاد

هانا: برای من اومد

هیونگ: برای منم همین روزاست بیاد

هانا: پس خداحافظ

هیونگ: دوسش داری

هانا: خیلی

هیونگ: پس خوشبخت میشی

هانا: شما هم همین طور خداحافظ

هیون: خدا    حا فظ

هیونگ بغضی لای گلوشو گرفت چرا دروغ گفت چرا نگفت هنوز دوسش داره ولی از وقتی این حرفو زد همین حس تنفر درش به وجود اومد





طبقه بندی: i dont know،
[ دوشنبه 24 مرداد 1390 ] [ 00:04 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پرو پاقرص() ]