تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت آخر قصه ی عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت آخر قصه ی عشق

 

سلام دوستای گلم خوبین؟ میدونم الان دلتون می خواد منو بكشین اما به خدا وقت نداشتم كه داستان رو نذاشتم و البته گریه كردنم هم از نوشتنم جلو گیری كرد عزیزان بعد از خوندن آخرین قسمت بهم بگید كه مایلید من داستان بعدی رو شروع كنم یانه؟  من بعد از نظرات شما عزیزان تصمیم گیری می كنم بیشتر از این وقت گرانبهاتون رو نمیگیرم برای خوندن ادامه ی داستان بفرمایید فقط عزیزان سعی كنید موقع خوندن این قسمت حتما به آهنگ وبلاگ هم گوش كنید ممنون

چشمام رو باز كردم همه جا سفید بود قبلا هم اینجا بودم درسته من تو بیمارستان بودم سارا بادیدن من فریاد زد : بالاخره بهوش اومد و محكم بغلم كرد نا خوداگاه اشك ریختم دكتر اومدو معاینه م كرد و گفت همه چیز خوب و طبیعیه

همه كنارم بودن سارا تینا مادرم پسرا اما تنها كسی كه میخواستم ببینم رو نمی دیدم با رد نگاهش  دنبالش گشتم كه جونگمین متوجه شد و گفت: خانوم بعد سه ماه هم كه بهوش اومده حرف كه نمیزنه به ماهم كه محل نمیده فقط دنبال دوست پسرشه 

الن : بعد از سه ماه؟

تینا: بله خانومی سه ماهه كه همه ی مارو نگران كردی هیون جونگ هم الان میاد بعد از دوهفته به زور فرستادیمش خونه حالا اگه بیاد ببینه تا رفته تو بهوش اومدی همه مون رو سرزنش میكنه

به هیونگ جون نگاه كردم لبخندی روی لبهاش بود و دیگه عصبانیت سه ماه پیش تو چشماش دیده نمی شد گفت: خوشحالم كه بهوش اومدی میرم به سانی هم خبر بدم

الن :ببخشید كه نگرانتون كردم

یونگ سنگ : باز شروع كردی قرار بود اگه یه دفعه دیگه اینو بگی بكشمت اما این یه دفعه رو بهت رحم میكنم

جونگمین: مافیای نازك نارنجی بازم اشك این یكی مافیا رو در اوردی 

لبخندی رو لبم نشست همون موقع هیون جونگ وارد شد با دیدنش اشكهام سرازیر شدن اون هم حركتی نكرد و فقط جلوی تختم ایستاد و بهم زل زد

جونگمین: بیاین بریم كه این دوتا عاشق سه ماهه منتظر همدیگه ن بعد روبه هیون جونگ گفت زیاد احساساتی نشو اینجا بیمارستانه

وقتی همه رفتن بیرون هیون جونگ آروم به تختم نزدیك شد گریه ی من هر لحظه شدت بیشتری می گرفت

هیون جونگ محكم بغلم كرد و گفت :چرا؟ چرا نگرانم كردی ؟ چرا می خواستی تنهام بذاری ؟ میدونی تو این سه ماه چی به من گذشت ؟

اونم داشت گریه میكرد آروم گفتم : ببخشید نمی خواستم این طوری بشه

برای یه مدت كوتاه تو آغوش همدیگه گریه كردیم  تا بالاخره هردومون آروم شدیم

هیون جونگ:قول بده دیگه تنهام نذاری 

الن : قول میدم و انگشتامون رو به هم قفل كردیم

چند روزی گذشت دكتر بهم گفته بود كه حداقل باید دوهفته ی دیگه توی بیمارستان بمونم  اما حوصله م دیگه سر رفته بود تو این دوهفته من و هیون جونگ واقعا شبیه دوست دختر و دوست پسر شده بودیم از وقتی بهوش اومده بودم حرفای مادرهیون جونگ رو به فراموشی سپرده بودم كه این خودش یه اشتباه بود

اون روز توی بیمارستان تنها بودم و قرار بود تینا و سارا حدود 4ساعت دیگه بیان پیشم درحال كتاب خوندن بودم كه یك نفر در زد

الن:بفرمایید

مادر هیون جونگ بود ترسیدم به طوری كه كتابم از دستم افتاد با لكنت سلام كردم 

مادرهیون جونگ :سلام دخترم خوبی؟

لحنش خیلی آروم بود اما بازهم دل من شورمیزد جواب دادم:ممنون خوبم

مادر:كی مرخص میشی؟

الن:این هفته مرخص میشم

مادر:متاسفم كه بخاطر این موضوع اومدم اما باید بگم كه من هنوزم نظر قبلی مو نسبت به  تو دارم

قلبم تیر كشید و اشكم سرازیر شد به سختی گفتم : بله دركتون میكنم . من از زندگی پسرتون خارج میشم

مادر : خوبه میدونستم دختر عاقلی هستی من دیگه میرم

تا سارا و تینا بیان تو تنهایی خودم اشك ریختم و باخودم فكر كردم كه ای كاش تو اون تصادف مرده بودم حالا  هم اگه هیون جونگو ترك میكردم دیگه فرقی بامرده نداشتم چون قلبم كشته می شد .

چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم . قرار بود اون شب یه مهمونی بگیریم من یه لباس نقره ایه دنباله دار پوشیده بودم . سارا یه لباس آبی فیروزه ای كه دامن اسپانیولی داشت و تینا هم یه لباس صورتی روشن دكلته پوشیده بود . هردوشون خیلی خوشگل شده بودن . مهمونی این دفعه تو خونه ی پسرا بود .سانی هم كه حالا با هیونگ جون دوست شده بود دعوت شده بود

تمام شب رو رقصیدیمو خوش گذروندیم ساعت 10 بود كه پسرا گفتن الن باید آخرین آهنگ امشبو بخونه

این آخرین آهنگی بود كه میتونستم برای پسرا بخونم بنابراین گفتم :باشه فقط به شرط این كه هیون جونگ با پیانو زدنش همراهی كنه

هیون جونگ: چشم بانوی من حالا چه آهنگی رو انتخاب می كنید ؟

Again  الن:

كنار پیانو ایستادم و شروع كردم موقع خوندن تمام خاطرات پسرا از زمانی كه فقط یه طرفدار بودم تا الان یادم اومد موقعی كه تیكه ی baby sey again   baby please sey again روخونددم  بغض كرده بودم اما نمی خواستم جلوی پسرا گریه كنم . مهمونی كه تموم شد قرارشد تینا اون شب رو پیش ما بمونه موقع خارج شدن از خونه ی پسرا هیون جونگ اومد طرفم و آروم گفت بیا بریم برای سارا و تینا دست تكون دادم و رفتیم

الن: كجا میریم ؟

هیون جونگ : یكی از جاهایی كه همیشه دوست داشتم با دوست دخترم بریم

نزدیك رود خانه ی هان از ماشین پیاده شدیم كنار آب نشستیم و به ستاره ها نگاه كردیم تو نور ماه چهره ی زیبای هیون جونگ می درخشید اشك های بی امان می ریختن چون دیگه از فردا نمی تونستم این چهره ی زیبا رو ببینم .زل زده بودم به صورتش كه ناگهان گفت: می دونم كه اونقدر خوشتیپم كه نمیتونی ازم چشم برداری

الن: تو این سه ماه اعتماد به نفست چندین برابر شده

هیون جونگ:این سه ماه نمی دونی چی به من گذشت هر لحظه خودم رو سرزنش می كردم كه چرا اول تورو از ماشین پرت نكرده م خواهش می كنم دیگه همچین كارایی نكن دیگه منو نگران نكن .   گریه م شدت گرفت

هیون جونگ : یادته آخرین لحظه بهم چی گفتی ؟ سرمو به نشانه ی منفی تكون دادم

ادامه داد:گفتی كه دفعه ی قبل بهم دروغ گفتی الان وقتشه  كه تنبیه ت كنم

چشمامو بستم و گفتم : باشه اما محكم نزنی ها و دستم رو جلو گرفتم اما ناگهان لبهام داغ شد  بعد از چند لحظه هیون جونگ ازم دور شدو گفت: تنبیه خوبی بود

من كه خیلی خجالت كشیده بودم بلند شدم  تو قسمت تاریك ایستادم كه منو نبینه

هیون جونگ: خجالت نكش این فقط یه تنبیه بود یكم  آب روش پاشیدم  اونم دنبالم كرد و باهم آب بازی كردیم 

دستشو گذاشت رو شونه م و گفت حالا وقتشه كه چیزی رو كه باعث میشه همه بفهمن مادوتا برای همیم رو بهت بدم و از توی جیبش یه جعبه ی زیبا كه با ربان صورتی تزیین شده بود در اورد  بازش كرد دوتا گردنبند جفت زیبا توش بود هردو گردنبند  كاملا شبیه هم بودن  پلاكش دوتا حلقه ی در هم رفته بود كه یكی طلایی و دیگری نقره ای بود پشت هردو حلقه ی طلایی اسم من و پشت هردو حلقه ی نقره ای اسم هیون جونگ  حك شده بود . هم زمان گردنبند هارو گردن هم دیگه انداختیم هیون جونگ بغلم كرد وگفت: بیا بهم قول بدیم كه تا وقتی عاشق همدیگه هستیم این گردنبند ها رو از خودمون دورنكنیم

الن :قول میدم

بارون نم نم شروع به باریدن كرد دست هم رو گرفتیم و تا جایی كه  ماشین  پارك  شده بود قدم زنان رفتیم قطرات  بارون روی صورتمون می خورد و هردو ازش لذت میبردیم

وقتی به خونه رسیدیم هم چراغ ساختمان ما و هم چراغ ساختمان پسرا روشن بود هیون جونگ: وای بازم بازجویی

الن:چی؟

هیون جونگ : هیچی كاملا خیس شدی زود برو خونه و لباسات رو عوض كن

الن: چشم

هیون جونگ: آفرین دختر خوب شب بخیر  اینو گفت و رفت

صداش كردم : هیون جونگ برگشت و بهم نگاه كرد گفتم خدانگه دار

برام دست تكون دادو به راهش ادامه داد كه بازهم صداش زدم  گفت : چیزی شده؟

الن: هیچی  فقط دلم خیلی برات تنگ میشه مراقب خودت باش

هیون جونگ: توهم مراقب خودت باش فردا می بینمت شب بخیر

اشك تو چشمام جمع شد برای ما دیگه فردایی وجود نداشت قلبم در حال آتش گرفتن بود اما  چاره ی دیگه ای نبود این سرنوشت مون بود .

وارد خونه كه شدم تینا و سارا دست زدن و گفتن : به به عروس خانوم

الن : شما دوتا عروسین نه من .

لباس هامو عوض كردم و رفتم پیش شون

الن: می خوام یه چیزی بهتون بگم

تینا: خیلی جدی شدی آدم میترسه

الن: هیچ وقت دلم نمی خواست یه روز مجبور بشم عزیزترین دوستام كه مثل خواهرام  میمونن رو ترك كنم اما به دلیل یه مشكل من نمیتونم با هیون جونگ باشم و باید تركش كنم و تنها راه برای این كار هم رفتن از این كشوره

سارا: حق نداری بری  مگه خودت نبودی كه همیشه میگفتی آدم حتی در بدترین شرایط هم نباید عشقش رو ترك كنه  و هیچ مشكلی هم نمیتونه  اون قدر قوی باشه كه آدمو از عشقش جداكنه حالا خودت بخاطر یه مشكل داری به همه چیز پشت می كنی ؟

الن: اون موقع من فقط یه دختربچه ی بی تجربه بودم اما الان می فهمم كه آدم همیشه نمیتونه به اون چیزی كه میخواد برسه . من می رم و هرموقع هیون جونگ ازدواج كرد برمی گردم .

تینا: اما اینجوری كه نمیشه مطمئنی نمیتونی اون مشكلو حل كنی؟

الن: آره عزیزم خیلی روش فكر كردم اما این تنها راه حله 

سارا: اما من قانع نمیشم  این تصمیم رو نباید خودت تنهایی بگیری هیون جونگ هم حق داره

الن : سارا خواهش میكنم بس كن خودم می دونم اما...گریه امونم نداد  هرسه تایی گریه كردیم و همدیگه رو بغل كردیم شب رو هم كنار هم خوابیدیم . ساعت 4 صبح بود كه بیدار شدم و چمدونم رو كه از قبل آماده كرده بودم برداشتم  سارا و تینا رو تو خواب بوسیدم از خونه بیرون اومدم . قبل از رفتن نامه ای رو كه برای هیون جونگ نوشته بودم توی صندوق پستی گذاشتم

برای آخرین بار به خونه نگاه كردم و گفتم : عشق من منو ببخش

توی راه تك تك كلمات نامه ای كه برای هیون جونگ نوشته بودم توی ذهنم مرور كردم :

     

 

   سلام

نامه ای رو آغاز میكنم كه نمی دانم بازهم در آن آغازی خواهد بود یانه نامه ای كه به رنگ غروب است و نمی دانم آیا طلوعی در پس آن هست یانه ؟ زیرا كه می گویند هرغروب خورشید با انتظار طلوع دیگری همراه است و من بازهم نمی دانم كه آیا  غروبی كه ما در پیش داریم در آینده طلوع مجددی خواهد داشت ؟ موقعی كه این نامه را می نویسم قلبم به هزار تكه تبدیل شده و نمی توانم جلوی اشك هایم رو بگیرم كاش این جدایی هرگز وجود نداشت  اما اكنون نمی توانم از آن اجتناب كنم  من رو ببخش و دنبال عشق تازه ای باش و فكر كن كه الن سه ماه پیش در آن حادثه تو را ترك كرد

                                                                        كسی كه همیشه عاشق تو خواهد ماند الن

تا پرواز فقط 5 دقیقه وقت باقی مونده بود  من و مامانم برای همیشه  كشوری رو كه در تمام عمرم آرزو داشتم در آن زندگی كنم را ترك كردیم  . فرانسه مقصد ما خواهد بود . برای این كه بتونم به خودم مسلط باشم و بتونم زندگی جدیدی رو بدون هیون جونگ شروع كنم  گردنبندم رو تو دستم گرفتم و گفتم : امیدوارم باخوشحالی زندگی كنی

امروز سالگرد ازدواج سارا و تینا ست هردوشون تو یه روز ازدواج كردن و منی كه یه روزی بهشون قول داده بودم كه هرسه تامون تویه روز ازدواج خواهیم كرد حتی نتونستم تو مراسم عروسی شون شركت كنم حالا چهار سال گذشته چهار سالی كه هر روزش با غم و درد همراه بوده یه ای میل تبریك برای سارا و تینا می فرستم و موزیك ویدیوی جدید دابل اس رو میذارم هیون جونگ شروع میكنه هنوز هم اون گردنبند روی گردنش خود نمایی میكنه منم دستم رو به گردنبندم میكشم و با خودم میگم هنوزهم عاشقتم و نمیتونم از گردنبندم جدابشم . آماده شدم و رفتم بیمارستان از وقتی پزشك شدم بیمارام تمام زندگی من شدن ساعت حدود 8 بود كه كارم تموم شد و به خونه برگشتم . قبل از خواب طبق عادتم رفتم تو اینترنت كه خبر های مربوط به دابل اس رو بخونم كه ناگهان تمام عضلاتم شل شد تیتر خبر جدید این بود:مادر خواننده و بازیگر معروف كیم هیون جونگ امروز بعد از ظهر در یك سانحه ی رانندگی جان خود را ازدست داد (البته دور از جون مادر هیون جونگ سونبه)خیلی شوكه شده بودم گریه م گرفت حتما الان هیون جونگ در شرایط سختی بود معطل نكردم و سریع از طریق اینترنت یه بلیت به مقصد كره تهیه كردم تو این شرایط نباید هیون جونگ رو تنها میذاشتم موقعی كه به كره رسیدم با سارا تماس گرفتم سارا و تینا باهم اومدن دنبالم دیدنشون بعد از چهارسال خیلی خوشایند بود اما این زمانی نبود كه كسی بتونه خوشحال باشه باهم به محل مراسم رفتیم هر چی نزدیك تر می شدیم ضربان قلبم تند تر می زد دیدن هیون جونگ تو وضعیتی كه درحال رنج كشیدن بود خیلی برام سخت بود اما باید می دیدمش و دلداری ش میدادم به محض ورود پسرا با تعجب به من نگاه كردن و به طرفم اومدن

هیونگ جون: الن خودتی ؟ باورم نمیشه

یونگ سنگ : الان وقتش نیست كه سرزنشت كنیم كار خوبی كردی كه برگشتی الان هیون جونگ حالش خیلی بده شاید وجود تو باعث آرامشش بشه 

هیون جونگ جلوی عكس مادرش ایستاده بود و آروم اشك می ریخت جلو رفتم و گفتم : تسلیت میگم

برگشت و بهم نگاه كرد اولش باورش نمی شد كه خودم باشم اما بعد از این كه مطمئن شد روشو برگردوند و گفت : ممنون كه اومدید

 دركش می كردم برای همین ازش دور شدم و پیش بقیه ایستادم بعد از اتمام مراسم همگی توی حیاط ایستاده بودیم

سارا: دختر بد برای عروسیم كه نیومدی دخترم هم هنوز خاله النش روندیده

الن : خاله قربونش بره خیلی دلم می خواد عروسكم رو ببینم

تینا : پس بچه های من چی میشن ؟ اونا هم خاله شون رو ندیدن

الن: قربون اونا هم برم  حتما میبینمشون و كلی باهاشون بازی می كنم

هیونگ جون: وقتی بچه ی من هم چند وقت دیگه به دنیا اومد اونم میتونه بهت بگه خاله؟

الن: البته من خاله ی اونم میشم

كیوجونگ : پس این وسط فقط سر من بی كلاه میمونه

الن: شماهم كه نامزدید زودتر ازدواج كنین من خاله ی بچه ی شماهم میشم قول میدم

هیون جونگ كمی اون طرف تر زیر سایه ی یه درخت ایستاده بود و به دور دست نگاه می كرد ازهمه عذر خواهی كردم و رفتم پیشش

هیون جونگ: چرا برگشتی؟

الن: چون فكر كردم تو این شرایط نباید تنهات بذارم

با عصبانیت به طرفم برگشت و نگاهی بهم كرد كه ترسیدم و گفت: تو این مدت كجا بودی؟ تو تمام این 4 سال مدام به رفتنت فكر كردم من حتی دلیل این كارو هم نمی دونستم موقعی كه تركم كردی یه لحظه  فكركردی كه چه بلایی ممكنه سر من بیاد ؟

نه آدم خود خواهی مثل تو هیچ وقت به دیگران فكر نمی كنه تو منو كشتی توبه من دروغ گفتی و عشقم رو نادیده گرفتی  حالا برای چی برگشتی كه نشون بدی برات مهمم ؟ دیگه حرفتو باور نمی كنم

من كه از شدت گریه به هق هق افتاده بودم گفتم : متاسفم حالا كه باعث آزارت شدم  از اینجا میرم و دیگه هرگز جلوی چشمات ظاهر نمی شم

واز اونجا رفتم دوروز بعد من به پاریس برگشتم دیگه هیچ دلیلی برای زندگی نداشتم حالم از قبل هم بدتر شده بود یك ماه گذشت و من همچنان  بدون هیچ هدفی  به زندگی م ادامه میدادم كه....

تو بیمارستان و درحال چك كردن وضعیت یه بیمار بودم كه یكی از پرستارا اومد پیشم و گفت: خانم دكتر  آقایی اومدن و گفتن تو محوطه ی بیمارستان منتظرتون میمونن

رفتم توی محوطه  یه نفر جلوی باغچه ایستاده بود  مردی با یه پالتوی مشكی نسبتا بلند و موهای قهوه ایه روشن درحالی كه پشتش بهم بود گفت: خانم دكتر قلب من هم نیاز به مداوا داره شما درمانش می كنید ؟

خدای من هیون جونگ بود الن: اینجا چی كار میكنی مگه نگفتی دیدن من آزارت میده ؟

هیون جونگ : من همچین چیزی نگفتم تو این طور نتیجه گرفتی

الن: من بهت خیانت كردم و تنهات گذاشتم پس لیاقت این كه یه بار دیگه پیشت برگردم رو ندارم

و به سمت بیمارستان راه افتادم كه ناگهان از پشت بغلم كرد گفتم : چی كار میكنی ولم كن

هیون جونگ : چرا بهم نگفتی ؟چرا نگفتی داری چه زجری رو تحمل میكنی  چرا بهم اعتماد نكردی كه می تونم مادرم رو قانع كنم؟

الن: تو ازكجا میدونی؟

هیون جونگ : چندروز پیش دفترچه خاطرات مادرم رو پیدا كردم توش نوشته بود از این كه مادوتا رو از هم جداكرده پشیمونه من كه خیلی تعجب كرده بودم از زن داداشم پرسیدم و اون همه چیزو برام توضیح داد

الن:اما قلب من بدجور شكسته مطمئنی می تونی باهام زندگی كنی؟

هیون جونگ :مهم اینه كه هنوز عشقمون مثل سابقه

الن: از كجا مطمئنی ؟

هیون جونگ: از گردنبندی كه هنوز هم بعداز 4 سال  ازش جدانشدی

امروز 8 سال از این ماجرا ها می گذره و من در كنار همسر و فرزندم با آرامش دارم زندگی میكنم  نمی دونم تا چند سال دیگه زندگی خواهم كرد  اما می دونم كه با عشقی كه به همسر و فرزندم دارم خواهم مرد.

در اتاق كوچكم پا می نهد               بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آینه می ماند به جای             روح من چون باد بان قایقی

                                                                         فروغ فرخزاد

پایان

این هم از آخر قصه ی عشق من خیلی ممنونم كه در این مدت من و داستانم رو تحمل كردید و ازهمه ی شما عزیزانی كه داستانم رو خوندید و ازم حمایت كردید ممنونم و یه تشكر مخصوص از مادرم و بهترین دوستانم می كنم كه در بدترین شرایط تشویق اون ها باعث دلگرمی من شد همه تون رو دوست دارم و به خدای بزرگ می سپارم خدا نگه دار





طبقه بندی: قصه عشق،
[ شنبه 22 مرداد 1390 ] [ 00:29 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30