تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت چهارم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت چهارم قصه عشق
سلام سلام دوستای گلم   حالتون چطوره ؟ خوبین خوشین سلامتین ؟ باروزای آخر سال چه میكنین ؟ما كه از دست این ترقه ها یه لحظه هم آسایش نداریم راستی قالب وبلاگم خوشگله تو قسمت نظرات بگین   خوب حالا بریم سراغ داستان ببخشین بازم كمه اما قول میدم تو عید زیاد زیاد بذارم بابت نظرات قشنگتون هم متشكرم  زیاد وقتتون رونمی گیرم بفرمایید ادامه

 

 

پارت4

دلیل جیغ جونگ مین رو میدونستم  اما هیونگ جون دیگه برای چی ؟ناخودآگاه یاد روز مصاحبه افتادم پسری كه با بستنی به من خورده بود آره درسته خودش بود چطور متوجه نشده بودم  باخونسردی كامل گفتم :به به بازم شما آقایون

حواس جمع . كیو جونگ  پرسید: مگه شما هم دیگه رو میشناسین ؟جونگ مین قضیه ی تصادف رو تعریف كرد اما تا هیونگ جون خواست  حرف بزنه جونگ مین پرید وسط و گفت :پس  اون هیولایی كه هرشب اینbabyبیچاره تو خوابش می بینه تویی. باغیظ نگاش كردم و گفتم :آدم هیولا باشه بهتر از اینه كه هویج باشه .

همه زدن زیر خنده  و هیون جونگ گفت : به هر حال ، برنامه شما برای آموزش  زبان فرانسه به ما چیه ؟

گفتم :راستش من دانشجو رشته پزشكی هستم وفقط دوروز در هفته فرصت دارم  تابتونم به شما آموزش  بدم  پس هر روزی كه شما مایل باشید من برنامه هامو با اون هماهنگ می كنم .

یونگ سنگ كه تا اون موقع ساكت بود گفت : براوو شما واقعا شگفت انگیزید .

جونگ مین :پس تو زیادی  غیر عادی هستی هیونگ جون یاد بگیر سنش نصف توئه  این همه كار بلده اونوقت تو فقط بلدی حرف بزنی و منو حرص بدی .

هیونگ جون :به آقاروخودت چه هنری داری  فقط بلدی هویج بخوری با اون 2متر قدت

جونگ مین : باز خوبه من اینو دارم تو كه اینم نداری .

هیونگ جون :هه هه هه  فكر كردی این خیلی هنره . من هم خیلی خوشگلم هم خیلی جذاب كه جونگ مین پرید وسطو گفت و دختر باز .

هیون جونگ :وایییییییی من آخرش از دست شما دوتا پیر میشم ما كه عادت داریم اما حداقل از خانم كیم خجالت بكشین

من  از این كه هیون جونگ خانم كیم صدام كرده بود قند تو دلم آب شد . اما  خودمو حفظ  كردمو گفتم : اشكالی نداره  من از قبل یكم با اخلاق شما آشنایی دارم پس نگران من نباشین .

جونگ مین : عجب ،پس حتما یكی از طرفدارای  پرو پا قرص ما بودی . احتمالا از من  خوشت نمیومده ؟

منم كه خیلی حرصم در اومده بود با نیشخند گفتم :نخیر ،من فقط یه طرفدار معمولی بودم .

مدیر كانگ بالبخند گفت : خوشحالم كه باهم به توافق رسیدین. یه نكته ای كه باید به شمابگم  اینه كه شما باید با گروه تو یه خونه زندگی  كنید تا هر وقت به شما نیاز بود در دسترس باشین

باتعجب گفتم :چی ؟؟؟ تو ...توی یه خونه ؟پسراهم تعجب كرده بودن

هیون جونگ :آقای كانگ شما مطمئنین شاید بهتر باشه یه آپارتمان نزدیك خونه ی ما براشون بگیریم .

مدیر كانگ :نه این تصمیم كمپانیه

جونگ مین درحالی كه لبخند موذیانه ای می زد پرسید :حالا نظر خودت چیه ؟

تودلم گفتم  ایش  هویج بی شعور الهی خرگوشت آنفولانزای خرگوشی بگیره به تو هم بده ولی بعد خیلی جدی گفتم :من باید باخانواده ام مشورت كنم وبعد تصمیم بگیرم

مدیر كانگ :بله البته  . بعد (روبه پسرا ) پرسید نظر شما چیه ؟

بهم نگاهی انداختن و گفتن :ما مشكلی نداریم  هر جور شما صلاح بدونین

اما از چهره ی هیون جونگ  معلوم بود  با این مسئله مشكل داره اونم خیلی زیاد اما به احترام مدیر كانگ  سكوت كرده  خیلی خوب میتونستم اینو از تو چشماش بخونم . جلسه تموم شدو مدیر كانگ به پسرا گفت بیاین بریم كه كلی كار داریم  پسرا خداحافظی كردن و رفتن اما هیون جونگ قبل از رفتن روبه من كردو گفت :امیدوارم  موقعیت خوذت رو درك كنی  و رفت .

من هم در دل گفتم :امیدوارم  شماهم همین كارو انجام بدین. از رستوران كه بیرون اومدم حس می كردم دارم پرواز میكنم  بازی ها داستانا خاطرات دبیرستان كه همه به یاد دابل اس گذشته بود به یادم اومد موقعی كه موقتا از هم جداشده بودن و همگی دعا میكردیم كه باز پیش هم برگردن  حالا اون دختربچه در یك قدمی اوناست وتنها ترسش اینه كه  این همه اتفاق فقط یه خواب باشه . توفكر بودم كه  لرزش گوشیم رو حس كردم  گوشی رو جواب دادم سارا بود گفت كه تو پارك  نزدیك خونشون منتظرمه  به محض این كه رسیدم  سارا پرسید چه جوری بود ؟از وقتی رفتی  مدام دلم شور میزد حالا چی شد؟دیدیشون ؟گفتم :آره دیدمشون دقیقا عین مطالبی بودن كه توی اینترنت ازشون خونده بودم . ولی یه پیشنهادی دادن كه شك دارم مامانم بذاره  برم .

-چرا مگه چی گفتن ؟

وقضیه رو برای سارا تعریف كردم . سارا گفت : به  نظر من این كار چندان درست نیست اما بازم نظر خودت و مامانت شرطه

الن : منم چندان مایل نیستم اما خودت میدونی كه چقدر برای این كار زحمت كشیدم . حالا هم نمی خوام به این آسونی این موقعیت رو از دست بدم .

موقعی كه به خونه رسیدم  ساعت از 9 گذشته بود مامانم  منتظرم بود پرسید :چی شد ؟از قیافه ت معلومه یه چیزی شده ؟ قبولت نكردن ؟گفتم :نه بد نبود  اما می دونم باشرطی كه گذاشتن  تونمیذاری برم 

-          چرا مگه چه شرطی گذاشتن ؟

-          این كه برم و با پسرا تو یه خونه  زندگی كنم

مامانم یكم فكر كردو بعد باخنده گفت :میشه منم بیام ؟ دخترم چطور فكر كردی كه من اجازه نمیدم من میدونم تو سال ها سعی كردی كه به اینجا برسی حالا هم نمخوام مانع پیشرفتت بشم و بهت اطمینان دارم . مامانم رو بوسیدم و گفتم :همیشه تو تنها تكیه گاهمی .

دوروز بعد تلفن زدم و موافقت خودم رو اعلام كردم ومدیر كانگ گفت : لطفا هفته ی آینده برای تكمیل  دكوراسیون اتاقتون تشریف بیارین. به آرومی در حالی كه سعی میكردم خوشحالیم رو پنهان كنم  گفتم بله  حتما .

روزسه شنبه با سارا رفتم تا  خونه  رو ببینیم موقعی كه رسیدیم  هردومون با تعجب بهم نگاه  كردیم آخه اصلا انتظار دیدن چنین خونه ی باشكوهی رونداشتیم درواقع بی شباهت به قصر نبود .سارا پرسید :مطمئنی درست اومدیم آدرس رو یه بار دیگه چك كن  شاید اشتباه اومدیم .گفتم : نه  درسته  من تاحالا همچین خونه ای رو فقط توفیلما دیده بودم . واقعا قشنگه .

ناگهان صدای بوق ماشینی  مارو از جا پروند . كیو جونگ سرش  رو از ماشین بیرون اورد و گفت :سلام خانم مترجم خوش آمدین  من  كیم كیو جونگ   درخدمت شما هستم تا راهنماییتون كنم .

 پایان قسمت پنجم دوستتون دارم یه عالمه  تاهفته ی دیگه  خدانگه دار





طبقه بندی: قصه عشق،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 21:11 ] [ الن ] [ دابل اسی پروپا قرص() ]