تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part9-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part9-I dont know

سلام سلام خوفید خدایی کی به خوش قولی منه هان سر وقت میذارم تا درس عبرتی بشه واسه بعضیا الن خانم که دیر دیر نذارن ما رو تو خماری نذارن اشک ما رو در نیارن ما رو بی داستان نکنن ااا بسه دیگه دارم چرت و پرت میگم هههههههههه این قسمت بسی غمگین بید دستمال کنار دستتون باشه بفرمایید ادامه مطلب

ادامه مطلب...............

 

    9:

جونگی: تو قول دادی به مادرت که دیگه گریه نکنی

برگشتم خودش بود دوست قدیمی ولی .....

-: میخوام تنها باشم برو

جونگی: قبلا این طوری حرف نمیزدی

-: گفتم میخوام تنها باشم جونگ مین

جونگی: باشه خودت خواستی ولی میخواستم در مورد هانا باهات صحبت کنم

-: چیزی شده اتفاقی افتاده برای هانا

جونگی: نه دوست قدیمی من نه

-: خوب پس چی

جونگی: هیچی

-: توجیهی برای رفتار اون روزت داری

جونگی: البته

-: خوب

جونگی: راستش من میخواستم با این کار بههت بفهمونم اگه منم نباشم تنهایی چرا به هانا نمیگی دوسش داری از ملیسا خواستم که باهاش صحبت کنه و نظرش رو درباره تو بپرسه ولی....

-: ولی چی....

جونگی: ازبس دست دست کردی

-: خوب

جونگی: 4 ساله به عشقت زنده بوده ولی دیگه نتونسته تحمل کنه و فراموشت کرده تو اصلا دیگه براش مهم نیستی اون دیگه کس دیگه ای رو دوست داره

-: چی نه نه جونگ مین داری شوخی میکنی نه امکان نداره دل من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه نه

جونگی: دلت بهت دروغ نگفته ولی ......

-: خوب اون کیه

جونگی: هئو یونگ سنگ تو همین دانشگاهه تو رشته مدیرت

-: هئو یونگ سنگ چقدر برام اشناست ولی نه هانا نمیتونه کسی جز منو دوست داشته باشه

جونگی: ولی حالا شده

دیگه دنیا دور سرم میچرخید گیتار رو گرفتم خوندم واسه دل خودم فقط برای دل خودم نه دیگه برای هانا نخوندم

.......

هانا: هیج وقت

-: نه عزیزم ولی بعد چند روز بازم نتونستم تحمل کنم

هانا: اگه راست میگی برام بخون

-: چشم ولی بعدش باید تو هم بخونی

هانا: نه من نمیتونم

-: اااا چطور پیانو میزنی یاد داری

هانا: باشه بابا حالا میخونی

شروع کردم بعدشم هانا خوندم

بعد هانا رو بغ ل کردم صورتم هر لحظه به صورتش نزدیک شد ولی یه دفه

جونگی: حالا قرش بده بدو

خودم رو از هانا جدا کردم

دیدم همه دارن میان

-: مگه شما نخوابیده بودید

کیو: نه ما بخوابیم تو با هانا کنار دریا لاو بترکونی

-: این چه حرفیه میزنی

یونگی: شوخی کرد

جونگی: حالا خانما دو انگشتی بزن قرش بده

در حالی که میرقصیدو همه از خنده دلشون رو چسبیده بودم

جونگی: هیونگ پاشو نوبت توئه

-: نه من اصلا یاد ندارم برقصم

جونگی: ااا یاد نداری چطور شب عروسیت میرقصیدی

کیو: راست میگی

جونگ مین دستم رو  گرفت و بلندم کرد

جونگی: جون هانا برقص

-: چرا جون هانا رو قصم میخوری وگه از سر راه اوردم جونشو

هیون: نه فکر نکنم از رو ریل قطار گرفتی حالا برقص دیگه

جونگی: راست میگی باید خودتم پاشی

هیون: نه ممنون

جونگی: حالا بدو

خلاصه پسرا وسط میرقصیدن و دخترا هم دست میزدنو میخوندن که...

...: چه خبرتونه خودتون خواب ندارید ما میخوایم بخوابیم

جونگی: هیس صدای همسایه ها دراومد

کیو: چشم ببخشید معذرت میخوایم

جونگی: هههههه پاشید دیگه فردا ناهار ماهی

هیون: اخ جون ماهی گیری

سایون: ما هم باد بان هوا میکنیم

الن: نه من نمیتونم بدویم

هیون: اخ الهی یه بازی کنید خانم منم بتونه بازی کنه دیگه

که الن سرخ شد تازه فهمید چه سوتی داده

یون آ: بریم تو خونه دیگه دیر وقته

یونگی: بله زود خانما امر کردن بریم تو

کیو: تو از خانمت میترسی ما که ترسی نداریم تو برو

سایون: شما هم بدو تو

یونگی: ههههههههههههههههههه

کیو: بله چشم

کی بوم: خدا شکر من که زن ندارم که این مکافات رو داشته باشم

هانا: به هر حال چی

خلاصه با کلی خنده و شوخی رفتیم تو صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و قرار شد منو کیو بریم یه فروشگاه خرید کنیم

رفیتیم فروشگاه و برگشتنی داشتیم از 4 راه رد میشدیم که یه اتوبوس از چراغ قرمز رد شد و

ساعت1

هانا: هیون جونگی هیونگ و کیو نیومدن ساعت 11 رفتن الان دو ساعته

هیون: ترافیکه دم ظهره میان

تلفن زنگ خورد

یونگ سنگ: بله بفرمایید

سلام بله ممنون

چی ......

که گوشی از دستش افتاد

هیون: چی شده یونگ سنگ

یونگی: نه نه

هیون: الو بله چی نه کدوم بیمارستان بله

جونگی: چی شده هیون جونگ اتفاقی افتاده

هیون: هیونگ جون و کیو جونگ تصادف کردن

هانا: چی تصادف نه چی داری میگی هیون

الن: اروم باش هانا الن میریم بیمارستان شاید اشتباه باشه

سایون: چیزی شده هانا چرا گریه میکنی

یون ا: نه چیزی نشده کیو و هیونگ تصادف کردن هیون  میخواد بره دنبالشون

سایون: چی تصادف سالمن

یون ا: اره اره خوبن

سایون: هیون پاشو بریم ببینیم چی شده خدای من

هانا: پاشو هیون

یونگی: منم میام

هیون: باشه پاشو

جونگی: منم میام

هیون: نمیشه که ما میریم بهتون خبر میدیم

جونگی: ولی..

هیون: تو گیش خانما باش

جونگی: اهوم

تو بیمارستان

هیونک ببخشید خانم اقای کیم هیونگ جونو کیو جونگ رو اینجا اوردن

...: منظورتون اون ارژانسیاس

هیون: اره تصادف کردن

...: هر دو تو ای سی یو هستن لطفا هر چه زود تر فرم اجازه عمل رو پر کنید تا دیر نشده

هیون: مگه چی شده

...: خوب ضربه مغزی زود باید عمل بشن خیلی زود

هانا: چی...

از حال رفت

سایون: ضربه مغزی

داشت میوفتاد که یونگ سنگ تو زمین و هوا گرفتدش

سایون: خوب بگید برن عملش کنن زود باشید

اجازه عمل داده شد هر رو به اتاق عمل رفتن بعد یه ساعت هانا بهوش اومد و عمل ما هم 4 ساعتی طول کشید

 

بعد عمل

یونگی: دکتر چی شد عمل خوب بود

دکتر: خوب اره هر دو خوب بود ولی یکیشون رفته تو کما

هیون: کما

دکتر : بله کما فقط دعا کنید زود تر از این حالت بریون بیاد

هانا: چی شده دکتر عمل خوب بود

هیون: اره به خیر گذشته هر دو خوبن

یونگی: خدای من حالا کدومشون رفته تو کما

دکتر: هیونگ جون

هانا که داشت به اتاق بر میگشت که این خبر سلامتی رو به سایون بده این حرف رو شنید

هانا: چی هیونگ تو کماست نه خدای من

بعد تکیه اش رو داد به دیوار رو روی زمین نشست اشک گونه هاش رو خیس کرده بود و دیگه به هق هق افتاده بود

که موبایل یونگ سنگ زنگ خورد

یونگی: الو سلام

اره خوبن

اهوم

باشه خداحافظ

هانا: اقای دکتر میتونم ببینمش

دکتر: نه نمیشه

هیون: خواهش میکنم ایشون خانم این اقا هستن

دکتر: خوب فقط 5 دقیقه

هانا: کجا لباس عوض کنم

دکتر: تو اون اتاق

تو سی سی یو

هانا: سلام حالا دیگه قصد تنها گذاشتنم رو داری پسر باشه دیگه باهات قهرم قهر پاشو بگو اینا همه خوابه پاشو هیونگ پاشو بگو بازم برام میخونی

هیونگ" جیغ بزن هانا جیغ

هانا: تو زنده ای یعنی تو کما نیستی

هیونگ: جیغ بزن تا دیر نشده جیغ بزن

هانا: ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

88

ببخشید اگه کم بود نظر یادتون نره هاااااااااااااااااا

888888888888888888888888888888888888888888888888





طبقه بندی: i dont know،
[ شنبه 15 مرداد 1390 ] [ 01:25 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]