تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part8-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part8-I dont know

سلام سلام ببخشید دیر شد تورو خدا میبینید تولد هیونگ جون مسموم شدم و کارم به بیمارستان داشت میکشید تولد خودمم این بلا سرم اومد البته اون مسمومیت نبود از بس گریه کرده بودم بود خلاصه اگه تو پستی که برای تولد هیونگ گذاشتم مشکلی هست بگید ناراحت نمیشم و سعی میکنم دیگه از کلمه شومل استفاده نکنم انگران کسایی ناراحت شدن البته من به لحن شوخی این کلمه رو تو پست قبلی گفتم ولی بماند. برید ادمه مطلب

الن جون اب قند بذار کنار دستت .... خانم شما هم همینطور

ادامه مطلب.....................

    8:

 

 جونگی:Ss501

-: اره همون اسمی که اون زمان انتخاب کردیم

جونگی: ولی شغلمون چی میشه

-: خوب اااااا نمیدونم

جونگی: اهان فهمیدم اهنگ های صوتی میدیم بیرون این جوری کمتر شناخته میشیم اهوم

-: اره خوبه اصلا بیو گرافی هم سعی میکنیم به دست کسی نرسه

کیو: شما دارید درباره چی حرف میزنید

یونگی: اره بیو گرافی چی رو یعنی کی رو میخواید

-: باید بیشتر دربارش فکر کنیم بعد تصمیم بگیریم

هیون: درباره چی تصمیم بگیرید

جونگی: بهتره اول به خانما بگیم بعد تصمیم بگیریما

-: اره خوبه

کیو: اااااااااااااااااا میگید چی شده یا نهههههههههههههه

جونگی: خوب.....

ملیسا: ناهار چی درست کنیم

سایون: بریم بیرون بهتره نه

الن: ساعت 2:30 ها

ملیسا: اره یه چیز ساده درست میکنیم

هانا: کوفته برنجی

الن: اره خوبه پس دست به کار شید

یون آ: من میزو میچینم

ملیسا: منم وسایل رو مرتب میکنم

سایون: ولی بهتره شما یون ا بشینید چون اگه یونگ سنگ بفمه..... من میزو میچینم

الن: هانا جون انگار منو تو باید ناهار رو درست کنیم بزن بریم اشپز خونه

هانا: بریم

ناهار رو خوردیم با این که خیلی ساده بود ولی خیلی چسبید و کلی خندیدیم وقضیه خوانندگی رو که به پسرا گفتیم قرار شد به خانما اطلاع بدیم و نظرشون رو بپرسیم

کیو: اااااااااااااا سایون دوست داشتی من به جای مهندس ساختمان یه خواننده بودم

سایون: افتخارمه ولی خوانندگی مشکلات خودش رو داره ها

کیو: اگه بودم با مشکلاتم کنار میومدی

سایون: البته من همسر توئم پس تو شادی و غم ها و مشکلاتت با تو هستم

کیو: حله بزن بریم جونگ مین نوبت توئه

جونگی: خوب تو چطور ملیسا

ملیسا: چی چطور

جونگی: خوانندگی

ملیسا: راستش رو بخوای من همیشه ارزو داشتم همسرم خواننده باشه ولی انگار نشد همسر گرامی روانپزشک شدن

جونگی: اینم حله هیون تویی

هیون: ااااااااااااااااااا من دوست داشتم همسرم یه خواننده باشه و خودمم همینطور در کنار هم کار کنیم ولی انگار نشد

الن: خوب این در مورد خودت امکان داره ها

هیون: پس میشه روش حساب کرد یونگ سنگ تویی

یونگی: اااااااااا خوب من دارم پدر میشم باید ببینم فرزند گرامی چی دوست دارن یون آ

یون آ: میگه من دوست ندارم بابام خواننده باشه دوست دارم همون شرکت بزرگ بابا بزرگ رو اداره کنه

یونگی: نشد انگار هیونگ شما امتحان کن

هیونگ: خوب من میدونم نظر هانا چیه راستش ما 5 نفر میخوایم یه گروه تشکیل بدیم یه گروه خوانندگی و اسمش رو هم بذاریم اس اس فایو اه وان

دخترا: شوخی میکنید

هیونگ: اصلا خوب ما رو نظر شما فکر کردیم هر چی شما بگید

هانا: من موافقم ولی باید مسئله ای رو به هیون بگم

هیون: من خوب چی رو

هانا: بنده یک پزشکم و باید به اطلاعتون برسونم که..... خصوصی بگم

هیون: خوب کسی اینجا غریبه نیست بگو

هانا: اول مژده گونی بده تا بگم

هیون: اول بگو تا بگم

هانا: امکان نداره تا ندی نمیگم

هیون: چقدر

هانا: امشب شام همه مهمون هیون

هیون: باشه چشم حالا بگو نصف جون شدما

هانا: مبارکه پدر شدی

هیون: هان چی شدم پدر من داری شوخی میکنی

هانا: شوخیم چیه

هیون: الن راست میگه

الن: خوب ( الن هم سرخ و لبو شده بود) اره

هیون: مبارکه پس بزن اون دست قشنگه رو

بعد هیون پرید الن رو بغل کرد

همه: بوس بوس بوس

هیون: نه جلو بچه ها بده زشته

جونگی: موافقم

هیون: راستی حالا چند ماهشه

هانا: 4 ماهشه خانم متوجه نشده

هیون: واقعا

هانا: واقعا

الن: بسه زیاد بحث رو کشش ندید

خلاصه شب رفتیم رستوران و بعد شبم همه رفتیم تو ویلا

هانا: هیونگ جون اگه خوبت نمیاد بریم کنار دریا

هیونگ: باشه بریم

کنار دریا

هانا: بقیه خاطراتت رو نمیگی

هیونگ: البته بعد از فوت مادرم چند روزی رفتیم با جونگ مین و کی بوم دریا بعدشم که اومدیم و راهی سئول و دانشگاه و به کمک جونگ مین افسردگیم کمتر شده بود و کاملا داشت حالم خوب میشد نمرات خوب بود ار کی بوم هم راضی بودم هر روز تو دانشگاه میدیدمت و خوشحالی تمام وجودم رو فرا میگرفت همه چی عادی بود یه سالی گذشت اونموقع 20 سالم بود جونگ مین عاشق ملیسا بود اما از من بدتر نمیتونست بهش بگه ملیسا هم از این موضوع خیلی ناراحت بود اما یه روزبعد دانشگاه

جونگی: خانم ملیسا میتونم با شما صحبت کنم

ملیسا: البته ولی درباره......

جونگی: خوب وقت دارید بریم یه کافی شاپ

ملیسا: بله البته ولی چند دقیقه صبر کنید به مادرم خبر بدم دیر تر میام

جونگی: چشم

روی صندلی نشسته بودمو به جونگ مین نگاه میکردم تا حالا ندیده بودم این جوری حرف بزنه خندم گرفت که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم جونگ مین یه شکلکایی در میاورد که انگار میخواست به من چیزی بفهمون ولی من داشتم از خنده منفجر میشدم که دیگخ خود جونگ مینم زد زیر خنده حالا نخند کی بخند ملیسا هم که چهرش شده بود علامت سوال بعد 10 دقیقه اقا میگه بریم

ملیسا: بله بریم

تو کافی شاپ

جونگی: خوب مسئله ای هست که من خیلی وقته میخواستم بهتون بگم ولی نمیدونستم چجوری

ملیسا: خوب

جونگی: بدون حرف اضافه ای میگم قلب منو میپذیریم ...اف

ملیسا: همیشه همینجوری راست و پوست کنده حرفتون رو میزنید

جونگی: خوب حق بدید که گفتنش سخت باشه

ملیسا: خوب

جونگی: چی خوب

ملیسا: هیچی

جونگی: راستش 1 سالی میشه میشناسمتون درسته تو یه کلاس نیستسم ولی احساس مسکنم رو حمون پیش هم دیگست

ملیسا: اهوم

جونگی: یعنی هست

ملیسا: یعنی خوب

جونگی: اهان نمیدونم ولی امید وارم جواب مثبت بشنوم چون یا شما یا....

ملیسا: این حرف از صمیم قلب بود یا همینجوری زدید

جونگی: از صمیم قلب میگم دوست دارم

ملیسا: چشای ادم هیچ وقت دروغ نمیگن منم بهت ایمان دارم پارک جونگ مین

بعد پاشد و رفت جونگ مینم خشکش زده بود اره نه گفت اره نه نه ولی نه اتگار گفت اره جونگ مین از قبل میز رو رزرو کرده بود منم که میدونستم یه ضبط صوت گذاشتم زیر میز که صداشون رو ضبط کنه از دور هم ازشون فیلم گرفتم شبش به جونگ مین نشون دادم

هیونگ: خوب تو یه کلاس نیستیم ولی....

که جونگ مینم خیلی عصبانی شد تا حالا اینجوری ندیده بودمش وقتی بهم نگاه کرد خنده از روی لبام رفت و یه حالت عجیب تو چهرش دیدم جونگ مین خیلی شوخ طبع و با جنبه بود فکر نمیکردم از این موضوع ناراحت بشه ازش معذرت خواهی کردم ولی با عصبانیت گفت برو بیرون

نمیخوام ببینمت اخه چرااینطوری شده بود اون که جواب مثبت داد حتما از کار من ناراحت شده بود

 

یه هفته ای باهام صحبت نمیکرد و منم ......

جونگ مینو ملیسا دیگه با هم بودن ولی جونگ مین دیگه با من نبود چرا شاید فهمیده بود که من دوست خوبی نمتونم براش باشم

بعد از ظهری رفتم تو یه پارک و میخواستم فکر کنم به چیزی جز جونگ مین ولی نمیشد دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم و زدم زیر گریه چه چیزی بهش گفته بودم چه کار کرده بودم که .....

ناگهان..........

 

ببخشید اگه کم بود با این حال بدم همینو هم به زور نوشتم 888888888888888888888888888888888888888888888888





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 13 مرداد 1390 ] [ 00:31 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پروپاقرص() ]