تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت 23 قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت 23 قصه عشق

سلام دوستای گلم خوبید؟ واقعا شرمنده م كه دیر شد چون هر وقت میومدم تایپش كنم اشكم درمیومد نتونستم زودتر تایپش كنم ببخشید  تولد  هیونگ جون اوپا رو هم تبریك میگم امیدوارم 100 ساله بشه و در سال های آینده تولدش رو دركنار طرفدارای ایرانی ش جشن بگیره راستی عزیزان انتظارها به پایان رسید و بالاخره امشب ساعت 12 به بعد سایت فن كلاب دابل اس افتتاح خواهد شد این هم آدرسشه ss501.persianfanclub.comحالاهم برای خوندن ادامه ی داستان بفرمایید

هیون جونگ دادزد: الن

وماشینی كه  باسرعت درحال اومدن به سمت ما بود دریك قدمی من توقف كرد  دختربچه ای كه تو بغلم بود شروع به گریه كردن كرد مادر دختربچه و هیون جونگ به طرفمون دویدن مادر سریع بچه ش رو بغل كردوو هیون جونگ هم پرسید:حالت خوبه؟وكمكم كرد از روی زمین بلند شم الن : خیالت راحت من به این آسونی نمیمیرم

مادر بچه:خانم خیلی ازتون ممنونم اگه شما نبودید حتی نمی تونم تصور كنم چه اتفاقی می افتاد واقعا ممنونم

الن:نیازی به تشكرنیست وظیفه م بوده  اما تو این سن خیلی بایدمواظبش باشین 

بچه ها تو این سن خیلی بازیگوشن بنابراین موقع رد شدن از خیابون قدم زدن تو پیاده رو و جاهای دیگه كه خطرداره و اگه لباس شمارو رها كنه  ممكنه به اون سمت بره باید دستش رو بگیرین یا بغلش كنید

مادر:حتما به توصیه تون عمل میكنم بچه ی شما هم حدودا سه ساله ست ؟

 هیون جونگ خندید منم سرم رو پایین انداختم و گفتم :من هنوز ازدواج نكردم

مادر ك اوه ببخشید اما خیلی باتجربه هستید شما مادر خوبی خواهید شد

الن: ممنون نظرلطفتونه

مادر:عزیزم از خاله تشكر كن

الن : نیازی نیست فقط اجازه بدید یك بار بغلش كنم

بغلش كردم وگفتم :عزیزم اسمت چیه ؟

دختر كوچولو :یون ناری

الن : اسمت هم مثل خودت خیلی قشنگه

دختر كوچولو:خاله اسم شما چیه؟

كمی مكث كردم كه مادر ناری گفت: الن درسته ؟ این آقا صداتون كرد چه جالب اسمتون شبیه اسم خواننده ی جدید دابل اسه

به هیون جونگ نگاه كردم اونم گفت: بهتره بریم

به ناری گفتم : از این به بعد مراقب خودت باش و وسط خیابون شیطونی نكن و آروم گونه ش روبوسیدم وبه راهمون ادامه دادیم

هیون جونگ: حتما خیلی بچه دوست داری كه انقدر اطلاعات درموردشون داری

الن: عاشقشونم اما اطلاعات رو مدیون دختر خاله م هستم

هیون جونگ : اون بهت یاد داده؟

الن: نه موقعی كه به دنیا اومد خاله م دانشجو بود برای همین مادربزرگم ازش مراقبت می كرد و از اونجا كه من هرروز بعد از مدرسه به خونه ی مادربزرگم می رفتم توی بزرگ كردنش  كمك می كردم و این طوری شد كه اطلاعات زیادی  درمورد بچه ها به دست اوردم  الان هم 7 سالشه و میره مدرسه

هیون جونگ :پس باید زودتر ازدواج كنیم چون تو خیلی بچه دوست داری

یه مشت زدم تو بازوش و سرم و انداختم پایین اون شب شام رو بیرون خوردیم و حدود ساعت 10 برگشتیم  همه تو حیاط منتظرمون بودن

جونگمین : معلومه  شما دوتا كجایین اخبارو دیدین ؟

با تعجب به هم نگاه كردیم و سری تكون دادیم

سارا و تینا به طرفم اومدن و پرسیدن : حالت خوبه جایی ت درد نمی كنه ؟

الن: نه خوبم چی شده؟ هیون جونگ كه زل زده بود به صفحه ی لپ تاپ متن روی صفحه رو بلند خوند :خواننده ی فداكار

بعد تیتر  پایینی رو خوند مردی كه همراه الن بود چه كسی بود

هیون جونگ: همیشه همین طورن به جای این كه به خبر اصلی توجه كنن به حاشیه می پردازن احتمالا الان همه شون كنجكاون بدونن اون مرد كیه

كیوجونگ: شما دوتا كجا رفته بودین ؟

هیون جونگ : یعنی من نمیتونم با دوست دخترم بیرون برم همه : دوست دختر ؟

تینا : تبریك میگم

الن: خیلی ممنون ببخشید عزیزم كه زودتر بهت نگفتم اما مثل این كه زیاد متعجب نشدی

تینا :چون می دونستم قبلا یونگ سنگ بهم گفته بود كه به نظر میرسه هیون جونگ دوستت داره  سارا هم چند دقیقه قبل گفت كه باهم دوست شدین

به سارا نگاه كردم خودش رو زد به اون راهو گفت:هواچقدر خوبه

چپ چپ نگاش كردم و روبه تینا گفتم : ببخشید كه زودتر نگفتم

تینا : اشكالی نداره

كیوجونگ و یونگ سنگ هم به هیون جونگ تبریك میگفتن اما جونگمین خوش حال به نظر نمی رسید حدس زدم كه اون هم از قضیه ی هیونگ جون باخبره .چند دقیقه بعد همه پراكنده شدن وقرارشد تینا شب رو پیش مابمونه قبل از رفتن به خونه جونگمین گفت: میتونم چند دقیقه باهات صحبت كنم

الن: البته

جونگمین:نمی دونم خبر داری یا نه اما هیونگ جون هم ...

الن: میدونم تو تایلند همه چیز روبهم گفت

جونگمین: پس برای همین انقدر ناراحت بود و اینطور ناگهانی رفت سفر

الن: فكر می كنم

جونگمین: خودم فردا صبح می رم دنبالش و باهاش صحبت میكنم

الن: خیلی ممنون من واقعا نگرانشم

جونگمین : خیالت راحت راضی ش میكنم و برش می گردونم

توی خونه  :

الن:تینا جون اگه می خوای میتونی تو اتاق سارا بخوابی سارا هم میاد تو اتاق من

تینا : اما من اینجوری راحت نیستم

سارا:اگه به خاطر منه اشكال نداره راحت باش .

الن:یه فكری چطوره امشب رخت خواب رو توی اتاق پذیرایی پهن كنیم و اونجا بخوابیم شما باروی زمین خوابیدن مشكل ندارین؟

تینا: من كه مشكلی ندارم

سارا: منم همین طور فكر خوبیه من رخت خواب هارو میارم

اون شب تانزدیكی صبح حرف زدیم و خندیدیم لحظات واقعا خوشی بود.

صبح  تینا بعد از صبحانه به مطبش رفت سارا هم رفت بیرون درحال كتاب خوندن بودم كه زنگ در به صدا در اومد

دخترجوان نسبتا زیبایی پشت در ایستاده بود

الن: بفرمایید

دخترجوان : سلام خانم كیم من لی سانی مدیربزرگترین  فن كلاب دابل اس هستم

الن: اوه بله ببخشید كه نشناختمتون شما تو تمام كنسرت ها و فن میتینگ های سئول شركت كردید  درسته؟

سانی: بله اما امروز اومدم تا باشما صحبت كنم

الن : خواهش میكنم بفرمایید داخل

سانی : یه سوال داشتم البته نه به عنوان مدیر فن كلاب بلكه به عنوان یه دختر معمولی،شما هیونگ جون اوپا رو دوست دارید ؟

الن : به عنوان یه دوست و همكاروبرادر بله  ولی عاشقش نیستم

سانی : خیالم رو راحت كردید واقعا ازتون ممنونم من دیگه میرم

الن: تواز هیونگ جون سونبه خوشت میاد ؟

سانی كمی مكث كرد و با خنده ای تصنعی گفت: مگه كسی هم هست كه از اوپا خوشش نیاد ؟من رفتم

فهمیدم كه سانی خیلی هیونگ جون رو دوست داره اما خجالت میكشه دختر خوبی به نظر میرسید و اونطور كه شنیده بودم جزو اولین طرفدارای پسرا بوده  ازخدا خواستم كه هیونگ جون عاشق سانی بشه و بتونه منو فراموش كنه .

بعد از ظهر اون روز جونگمین و هیونگ جون برگشتن هیونگ جون جواب سلام منو خیلی سرد داد ناراحت شدم اما جونگمین اشاره كرد كه مشكلی نیست .

تویه كنفرانس مطبوعاتی اعلام كردم كه به عنوان یه انسان نجات جون اون دختر بچه وظیفه م بوده و شخصی كه اونروز منو همراهی می كرد یكی از دوستای دانشگاهی م بوده

یكی از خبرنگارا: مطمئنید كه اون شخص یكی از اعضای گروه نبوده ؟

الن: به حرف های من شك دارید ؟

بعد از كنفرانس مطوعاتی آقای كانگ گفت: كارتون خوب بود اگه می فهمیدن كه هیون جونگ همراه تون بوده شایعات بیشتری منتشر می شد

الن: اما از این كه دروغ گفتم احساس خوبی ندارم

هیون جونگ: این دروغ به نفع همه س میری خونه /

الن: آره كار دیگه ای ندارم

هیون جونگ : پس می رسونمت

توی راه

هیون جونگ: با مادرم صحبت كردم  و گفتم كه می خوایم ازدواج كنیم

الن: یكم زود نیست ؟

هیون جونگ: حالا كه هردومون به هم علاقه داریم دلیلی برای تاخیر وجود نداره

الن: من بهت اعتماد دارم

هیون جونگ: جونگمین فردا سارا رو میبره خونه شون تا به اعضای خانواده ش معرفی ش كنه

الن: جدا ؟پس چرا سارا بهم چیزی نگفت

هیون جونگ: خودش هنوز خبرنداره امروز میفهمه

الن: اصلا باورم نمیشه انقدر بزرگ شدیم همش فكر می كنم هنوزهم همون دخترای دبیرستانی شیطون هستیم كه سر نظر گذاشتن تو وبلاگ ها دعوا میكردیم . اما انگار وقتشه باور كنم به زودی هردومون پزشك خواهیم شد

به محض رسیدن به خونه پیش سارا رفتم و گفتم :جونگمین بهت گفت؟

سارا باتعجب پرسید : چی رو؟

الن: این كه فردا قراره بری خونه شون

سارا: آره اما تو از كجا میدونی؟

الن: مباركه فردا جلوی مادرشوهرت مثل یه دختر خوب رفتار كن باشه ؟

سارا: من كه همیشه دختر خوبی هستم نگفتی تو ازكجا فهمیدی ؟

الن : بله بله در اون كه شكی نیست سارا باورت میشه انقدر زود بزرگ شدیم؟

سارا چندان هم زود نبود خیلی طول كشید گفتی از كجا فهمیدی؟

الن: با این كه ما بزرگ شدیم اما تو اصلا عوض نشدی هنوز هم یه چیزی رو كه بخوای بدونی مدام تاكید میكنی

سارا: درسته حالا بگو از كجا فهمیدی؟

الن : هیچی جونگمین به هیون جونگ گفته بود هیون جونگ هم به من گفت

سارا: این پسره هم كه نخود اصلا تو دهنش خیس نمی خوره

خندیدم و گفتم : دیدی اصلا عوض نشدی .بخاطر فردا استرس داری ؟

سارا: خب معلومه  اما زیاد نیست

الن:من بهت اطمینان  دارم  . فایتینگ

صبح روز سارا با كلی ترس و لرز رفت . نزدیك ظهر بود كه مادر هیون جونگ باهام تماس گرفت و گفت: كه فردا بعد از ظهر می خوام ببینمت البته بدون این كه هیون جونگ بفهمه

از لحن صحبت كردنش ترسیدم اما نمی خواستم به چیز های بد  فكر كنم . ساعت حدود 10 بود كه سارا برگشت چهره ش نشون می داد كه همه چیز خوب بوده

الن: سلام عروس خانوم معلومه كه موفق شدی درسته؟

سارا: سلام درسته عاشق مادر و خواهر جونگمین شدم اما یه مشكلی هس

الن: مشكل ؟ چه مشكلی ؟

سارا : مامان جونگمین گفت كه زودازدواج كنیم

الن: این كه مشكل نیست

سارا : آخه موقع برگشت دعوامون شد

خندیدم و گفتم : جالب شد سرچی ؟

سارا: هیچی میگه اون روز بخاطر من لباس نارنجی پوشیده بودی ؟  منم گفتم نخیر اصلا من ازاین رنگ خوشم میاد

اونم گفت خداروشكر بخاطر من نبوده چون شبیه یه هویج متحرك شده بودی منم جوب دادم هویج خیلی بهتر از پیازچه س یادته كه اون روز جونگمین تی شرت سفید و شلوار كتون سبز پوشیده بود خلاصه دعوامون بالاگرفت و آخر بدون خداحافظی از هم جداشدیم

خندیدم و گفتم: این كه چیزی نیست چند روز دیگه دوباره باهم آشتی می كنید

سارا: این دفعه فرق میكنه

الن : هیچ فرقی نمیكنه من میرم بخوابم چون فردا كلی كار دارم شب بخیر

سارا: شب بخیر

تمام مدت به لحن مادر هیون جونگ فكر می كردم و باهمون فكر هم خوابم برد

روز بعد ساعت 3 راه افتادم و ساعت حدودا 4 بود كه رسیدم خونه ی بزرگ و قشنگی داشتن با یه باغچه پر از گل های رنگارنگ

درزدم و منتظر موندم خانمی جوان و زیبا در و بازكرد و گفت : سلام شما باید خانم الن باشید درسته ؟

الن: سلام  بله خودم هستم

خانم جوان: بفرمایید داخل مادر خیلی وقته منتظرتونه

الن : خیلی ممنون

مادر هیون جونگ روی یه مبل نشسته بود جلو رفتم و احترام گذاشتم و بعد سبد میوه ای كه خریده بودم دادم به همون خانم جوانی كه در رو بازكرده بود

مادر: خوش اومدی بشین نیازی نبود چیزی بیاری اما به هر حال ممنون

الن: وظیفه م بوده

مادر: خانمی كه الان دیدی عروسمه همسر بوم جونگ پسر بزرگترم و حتما متوجه شدی كه خارجیه درسته ؟

الن: بله

مادر : دلیل این كه امروز دعوتت كردم همینه . هیون جونگ گفت كه میخواین باهم ازدواج كنید تو دختر خیلی خوبی هستی اما من به این خاطر كه تو یه ایرانی هستی نمیتونم به عنوان  عروسم بپذیرمت

الن: ببخشید كه اینو بگم اما میتونم بپرسم مشكل شما با كشور من چیه؟

مادر: اشتباه نكن مشكل من بخاطر كشورت نیست من به این مخالفم كه مایل نیستم هردو تا عروسم خارجی باشن دلم می خواد یه عروس كره ای داشته باشم این رو هم میدونم كه شما دوتا خیلی همدیگه رو دوست دارین اما نمی تونم همچین اجازه ای بدم امیدوارم دركم كنی

الن: بله درك میكنم اگه به من میگفتین زشتم راه های زیادی برای خوشگل شدن وجود داشت اگه با كارم مشكل داشتین شغلم رو عوض میكردم اما شما با چیزی مشكل دارین كه من هرگز نمی تونم تغییرش بدم و تنها راه پذیرفتن خواسته ی شماست

مادر: خوشحالم كه دركم میكنی  لطفا به هیون جونگ چیزی نگو

الن: مطمئن باشید خدانگه دار

به محض بیرون اومدن بغضم تركید باورم نمی شد حالا كه بعد از این همه انتظار عشقم رو بدست آورده بودم باید به همین راحتی رهاش میكردم درحال گریه كردن بودم كه حس كردم دستی روی شونه مه برگشتم همسر بوم جونگ بود .

همسر بوم جونگ: همه چیز روشنیدم واقعا متاسفم شاید اگه من كره ای بودم شمادوتا میتونستید ازدواج كنید

الن: این تقصیر شما نیست امیدوارم خوشبخت باشین ازدیدنتون خوشحال شدم . و رفتم

به زحمت رانندگی می كردم اشكهام مدام می ریختن خدایا چرا من ؟چرا هیچ وقت نمیتونم شاد باشم ؟

سرم خیلی درد میكرد ونمی تونستم جلوی گریه كردنمو بگیرم . موقعی كه رسیدم به خونه اشكهام رو پاك كردم و چند ثانیه ای چشم هام رو بستم حالا چه جوری باید تركش می كردم كه آسیب نبینه ؟فكر آسیب دیدن هیون جونگ برام درناك تر از هرچیز دیگه ای بود

وارد خونه شدم

سارا: سلام كجابودی

الن: سرم خیلی درد میكنه میشه یه مسكن بهم بدی تا بخوابم؟

بعد از خوردن مسكن خیلی زود خوابم برد باصدای زنگ موبایلم بیدار شدم آقای كانگ بود و گفت كه خیلی زود برم خونه ی پسرها .

بادیدن هیون جونگ بغضم گرفت اما با لبخند جواب سلامشو دادم  هیونگ جون هم بود و رفتارش نسبت به اون چند روزی كه خیلی سرد بود بهتر شده بود

آقای كانگ : قراره دو هفته ی دیگه یه مسابقه ی رالی بین گروه های خواننده ی پسر برگزار بشه كه از هرگروه فقط یه نفر به عنوان راننده میتونه شركت كنه نقشه خوان هم ترجیحا دوست دختر اون خواننده باشه بهتره اما افراد دیگه هم میتونن باشن

همه به جونگمین نگاه كردیم

جونگمین:من نمی تونم چون سارا به عنوان نقشه خوان نمیاد

كیوجونگ: چرا تو بهترین گزینه ای هم رانندگی ت خوبه هم دوست دختر داری

جونگمین :گفتم كه دوست دخترم نمیاد

هیونگ جون: برای چی؟

الن: چون باهم دعواشون شده و قهرن

جونگمین چشم غره ای بهم رفت ولی محل ندادم

كیوجونگ: یونگسنگ هم كه نمیتونه چون از رانندگی باسرعت زیاد خوشش نمیاد هیون جونگ تو این كارو بكن

هیون جونگ : بخاطر شایعات اخیر مطمئن نیستم كه كار درستی باشه

آقای كانگ : شایعات مهم نیست خانم الن شما میتونید ؟

الن:فكركنم سرگرمی جالبی باشه

تو اون دوهفته بارها باهیون جونگ برای تمرین به جاهای مختلف رفتیم هرچقدر بیشتر به ترك كردنش فكر میكردم قلبم آسیب بیشتری میدید اما چاره ای نداشتم .

روز مسابقه همه ی گروه ها اومده بودن یه فایتینگ گروهی  گفتیم و من و هیون جونگ سوار شدیم

هیون جونگ:نمی ترسی كه؟

الن: تا وقتی باتو باشم از هیچی نمیترسم

 مسیر مسابقه خیلی پیچیده بود و بیشتر جاده از كنار دره می گذشت ما از همه جلوتر بودیم سر یك پیچ موقع دورزدن یه ماشین جلومون پیچید هیون جونگ ترمز كرد اما بادركمال ناباوری گفت: ترمز ها كار نمی كنن

ترسیده بودم اما تنها چیزی كه به ذهنم رسید این بود كه باید ازماشین بپریم بیرون اینو بلند گفتم هیون جونگ گفت : اول تو بپر

الن: در طرف من باز نمیشه اول تو بپر

هیون جونگ پرید اما موقعی كه  من خواستم بپرم یك لحظه به ترك كردن هیون جونگ فكر كردم اما صدای هیون جونگ باعث شد به خودم بیام نه نباید خود كشی می كردم سعی كردم بپرم اما دیر شده بود و ماشین به ته دره سقوط كرد از ماشین به بیرون پرت شدم تمام بدنم درد می كرد و نمیتونستم حركت كنم هیون جونگ به طرفم اومدو سرم رو رویپ اش گذاشت  باگریه گفت: خوبی؟چند دقیقه صبركن الان آمبولانس میرسه

باخودم گفتم شاید این آخرین بار باشه كه هیون جونگ رو میبینم به زحمت دستم رو بالاآوردم تا اشك هاش رو پاك كنم اما دستم پرخون بود و باعث شد صورتش خونی بشه به سختی گفتم: منو ..ببخش....كه بهت ...دروغ گفتم ....من ...از ..اولش هم .....از عشقم ...نسبت به تو...مطمئن بودم

هیون جونگ: دروغگو بعدا تنبیه ت میكنم الان انرژیتو باحرف زدن از دست نده خواهش میكنم

گفتم:عاشقتم و دیگه چیزی نفهمیدم

پایان

ممنون كه این قسمت رو هم خوندید به احتمال زیاد قسمت بعد قسمت آخر هست پس لطفا حمایت تون رو دریغ نكنید خیلی ممنون

خیلی دوست تون دارم مراقب خودتون باشید





طبقه بندی: قصه عشق،
[ سه شنبه 11 مرداد 1390 ] [ 20:48 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30