تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part6-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part6-I dont know

سلام بر دوستای گلم من اومدم هههههههه النم تازه کارام تموم شده اومدم داستانم رو بذارم راستی ما مبارک رمضان رو بهتوند تبریک میگم اگه بتونم البته قول نمیدم شاید تو این ماه یک روز در میون داستان بذارم راستی از مودث هم عذر خواهی میکنم قرار بود دو قسمت بذارم اما وقت ندارم معذرت میخوام  پس فعلا بفرمایید ادامه

ادامه مطلب...............

         6:

 

 خوب بعد اون روز جونگ مین گفت که فردا شبش شما میاین خونشون از روی صندلی پارک بلنید شدم و از جونگ مین خدافظی کردم و رفتم خونه قضیه مهمونی رو هم به مادرم گفتم اولش راضی نمیشد ولی با اصرار من و کی بوم راضی شد شبش اصلا خوابم نمبرد این که فردا شب شما هم تو مهمونی هستید رو به کی بوم گفتم اونم خیلی خوشحال شد و بهم پیشنهاد داد برات یه کادو بخرم اما پولش رو نداشتم کی بوم انگار از این قضیه خبر دار شد هر دو پس انداز های 2 ماهمون رو رو هم گذاشتیم ولی بازم برای یه کادوی معمولی کم بود خجالت میکشیدم از جونگ مین قرض کنم که انگار کی بوم این کار رو کرد و جونگ مین نذاشت پس اندازم رو خرج کنم و خودشض پول گردن بندی رو که میخواستم برات بخرم رو داد و گفت که بعدا ازت پس میگیرم

ساعت 5 با کی بوم رفتیم بیرون جلوی مغازه جواهر فروشی

-: کی بوم این قشنگه نه

کی بوم: دخترا چیزای ظریف رو بیشتر دوست دارن یه چیز ظریف تر انتخاب کن

-: خوب این چطوره

کی بوم: عالیه

-: پس همین رو بگیریم دیگه

کی بوم: اره خیلی قشنگه

-: اقا همین رو تو پاکت قرمز رنگی بذارید

اقا: چشم کارتی چیزی نمیخواید

-: اااااا کی بوم کارتم میخواد

کی بوم: کارت:I LOVE YOU بگیر خوبه

-: بد نیست

کی بوم: نه فکر نمیکنم خوبه

-: اقا پس این کارت رو هم لطفا بذارید

اقا: بله

از مغازه اومدیم بیرون جعبه رو تو یه پاکت دسته دار خیلی قشنگ گذاشتم و دستم گرفتم در حین راه رفتن همش بهش نگاه میکردم کهیک لحظه احساس کردم یکی از دستم گرفت همین جوری داشتم نگاه میکردم

 کی بوم: بجنب بگیرش از اون ور رفت من از این میونبر میرم بدو هیونگ جون

-: هان باشه سریع دوییدم مثل برق و باد ولی گمش کردم

-: واقعا بی عرضه ای نتونستی از یه جعبه نگه داری کنی حالا هم.....

رفتم تو پارک

-: حالا جواب جونگ مین رو چی بدم بگم.... وای نه خدایا

همون لحظه دیدم کی بوم داره میاد طرفم

کی بوم: گرفتمش بیا ه ه ه ه

نفس نفس میزد رفتم طرفش

-: ممنون واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم

کی بوم: نیایزی به تشکر نیست بپر بریم خونه به مهمونی نمیرسیما

-: اهوم

رفتم طرف سوپری یه اب میوه برای کی بوم خریدم و یکی هم برای خودم تا خونه همش گفتیم و خندیدیم

رسیدیم خونه هر چی زنگ زدیم کسی جواب نداد در زدیم ولی خبری نشد از همسایه سوال کردیم-: ببخشید خانم چان مادرم از خونه بیرون نرفتن

خانم چان: نه ندیدم نمیدونم

-: ممنون

-: یعنی کجاست

کی بوم: نمیدونم  اهان از خونه اقای جونگ راه داره

-: پس قلاب مبگبرم برو بالا

کی بوم رفت تو خونه و در و باز کرد منم رفتم تا وارد خونه شدم دستمام به لرش افتادد قلبم وایساد

-: مادر چی شده مادر

کی بوم: مادر پاشو مادر

-: زنگ بزن امبولانس منم زنگ میزنم جونگ مین زود باش

-: الو سلام

اره ممنون  زود بیا اینجا نه

بدو باشهپ

10 دقیقه بعد امبولانس اومد و بعدشم جونگ مین رفتیم بیمارستان یه 40 دقیقه ای گذشت

-: سلام اقای دکتر چی شد حال مادرم خوبه

دکتر: خوب نه راستش هر ادمی یه روزی عمرش به پایان میرسه.....

-: یعنی نه خدای من

دنیا دور سرم میچرخید نفسم بند اومد اشک گونه هامون رو خیس کرده بود

کی بوم: بر اثر چی

دکتر: سکته مغزی

-: نه خدای من چرا نه

جونگی: اروم باش هیونگ جون

-: چجوری هان چجوری من بدون مادرم زنده نیستم میفهمی

جونگی: تو الان باید به کی بوم دلداری بدی نا سلامتی تو برادر بزگترش هستی

-: خودت که اوضاع ت از من بدتره نه جونگ مین نه

اون شب اون مهمونی برگزار نشد به خاطر فوت ناگهانی مادرم

یه ماه گذشت اما من هنوز دیوانه وار گریه میکردم دست خودم نبود به مادرم خیلی زیاد وابسته بودم بعد مرگ مادرم افسردگیم بیشتر شد جونگ مین پیش چندتا روانشناس برد اما .....

1 ماه دیگه دانشگاه شروع میشد باید حاضر میشدم ارزوی مادرم پزشک شدن من بود پس باید به ارزوش میرسید حتی تو اون دنیا تصمیم خودم رو گرفتم

-: بسه هیونگ جون با گریه هیچ چیز عوض نمیشه هیچ چیز مادرتم دیگه بر نمیگرده پس به فکر براورده کردن رویا و ارزوی مادرت باش پاشو صورتت رو اب بزن و راهی سئول شو پاشو

.....

به هانا نگاه کردم اروم خوابیده بود از روی تخت بلند شدم و رفتم سراغ البوم عکس مادرم رو دیدم و یاد تمام خاطراتم افتادم گریه ام گرفت اما خودم رو کنترل کردم

-: تو به مادرت قول دادی دیگه گریه نکنی نی نی کوچولو بس لروم یه لبخند بزن و پاشو بخواب

از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرف تخت و پیشونی هانا رو بوسیدم و دراز کشیدم

صبح ساعت 8 با صدای هانا از خواب بیدار شدم

هانا: هیونگ جون دیر میشه ها پاشو دیگه چقدر میخوابی خوابالو پاشو

-: باشه

بلند شدم و دندونام رو مسواک زدم و رفتم تو اشپز خونه و یه صبحونه مفصل خوردم و با هانا رفیم بیرون اول هانا رو رسوندم و بهش گفتم ناهار امروز میریم بیرون به ملیسا هم زنگ بزنه بگه

حودمم رفتم مطب تا ساعت 2:30 کارم طول کشید بعدش رفتم سراغ هانا و رفتیم رستوران همیشگی

وقتی رسیدیم بچه ها همکه اونجا بودن

کیو: سلام پسر چطوری

-: سلام شما اینجا چکار میکنید

سایون: الن گفت همه دعوتن ما هم اومدیم

-: هانا کاری که نمکنی برای من خرج میتراشی باشه امروز همه مهمون من

هیون: دست و دل باز شدی قدیما این طوری نبودی

ملیسا: خلاصه بریم تو داریم از گشنگی تلف میشیما

یونگی: اااااا راستی نه امروز همه مهمون من

جونگی: خودتی چی شده امروز همه ار خسیس بازی در اومدن

یونگی: بریم داخل خبر خوشی دارم

یون آ: ولش کنید اینو زیاد حرفاش رو جدی نگیرید

یونگی: نخیرم خیلی هم راسته

کیو: خبریه نکنه بابا شدی

یونگی: تو از کجا میدونی

-: خودت رو لو دادی

یونگ سنگ دستش رو برو تو موهاشو یه کلش رو خاروندو

یونگی: لو رفتم

که همه زدن زیر خنده

-: تبریک میگم یون آ

هانا: من همین طور

الن: چرا به منخبر ندادی هان

سایون: راستم

ملیسا: حالا مبارک باشه

کیو: دختره یا پسر

هیون: حتما دو قلو ئه نه

یونگی: تازه 2 ماهشه بچم ااااااا

-: حالا چرا داد میزنی مگه کسی چیزی گفت

خلاصه اون روزم با کلی شوخی و خنده گذشت و یونگ سنگ و یون آ هم خیلی خوشحال بودم همه از خوشحالی اونا خوشحال شدن و قرار شد اخر هفته یونگ ینگ همه رو ببریه ویلاشون

888888888888888888888888888888888888888888888888888

ببخشید اگه کم بود دفه دیگه جبران میکنم





طبقه بندی: i dont know،
[ یکشنبه 9 مرداد 1390 ] [ 00:04 ] [ سارا یونگی ] [ دابل اسی پرو پا قرص() ]