تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت بیست و دوم

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت بیست و دوم

سلام دوستای گلم خوبین؟ وقتی خبر فوت ناگهانی كیمیا جون رو شنیدم خیلی ناراحت شدم لطفا براش یه فاتحه بفرستین  خیلی ممنون  یكی از بچه ها پرسیده بود كه چند سالمه و متولد چه ماهی هستم من 15 سالمه و متولد مهر ماه هستم  این عكس رو هم خیلی وقته درست كردم امیدوارم خوشتون بیاد ببخشید كه خیلی ساده س ببخشید زیاد حرف زدم بفرمایید ادامهاین خبر شایعه بوده و یك نفر كه هویتش هنوز معلوم نشده به دروغ این شایعه رو نوشته یعنی كیمیا جون زنده و سالمه  

ناگهان هیون جونگ جلومون ایستاد

هیون جونگ:متاسفم نمی تونید جایی برید

هیونگ جون:چرا كنسرت و مصاحبه ها كه تموم شدن كاردیگه ای نداریم

هیون جونگ:گویا مدیر كمپانی تو تایلند بودن و می خوان ماروشام دعوت كنن و نمی تونیم  دعوتشون رو رد كنیم خودت كه بهتر می دونی

هیونگ جون:اه همیشه تو همچین مواقعی یه مشكلی پیش میاد

الن:اشكال نداره می تونیم بعدا بریم

هیون جونگ:كجا می خواستین برین؟

الن :قرار بود سونبه به مناسبت آخرین كنسرت برام شام بخره

هیون جونگ :: متاسفم ، می تونید فردا ظهر برید چون پروازمون ساعت6عصره هیون جونگ رفت ماهم پشت سرش راه افتادیم كه هیونگ جون منو نگه داشت و یه پاكت نامه از تو جیبش در اورد و به من داد وگفت:فكر نمی كردم لازم بشه ازش استفاده كنم اما به هرحال این حاوی حرفایی كه می خواستم بهت بزنم لطفا وقتی تنها هستی بخونش و جوابم رو بده .

دلشوره ی عجیبی گرفته بودم یعنی قرار بود چه اتفاقی بیوفته .بعد از شام همه با ماشین به هتل برگشتن اما من می خواستم یكم پیاده روی كنم برای همین هم  گفتم كه بعدا خودم میام درحال قدم زدن بودم كه هیون جونگ اومد و دستم رو گرفت و گفت:میای باهم بریم جایی؟

الن:كجا؟

هیون جونگ:یه جایی كه دلم نمی خواد تنها برم

ومنو به طرف ماشین كشوند و سوارم كرد و در پاسخ من كه مدام می پرسیدم كجا میریم فقط لبخند می زد  بعد از چند دقیقه مقابلsiam ocan world  ماشین رو نگه داشت و توضیح داد :این جا بزرگترین آكواریوم جهانه . دلم می خواست باهم بیایم چون شنیدم چهارمین كوسه ی آدم خوار جهان این جاست

الن:من زیاد شجاع نیستم

هیون جونگ:اشكال نداره با هم كه باشیم هیچ كدوم مون نمی ترسه

و دستم رو گرفت و باهم وارد شدیم . جای واقعا جالبی بود ومن از این كه در كنار هیون جونگ بودم واقعا لذت می بردم .

با همدیگه به بزرگترین ماهی دنیا cyprineidexe كه 100 پوند وزن داشت غذا دادیم ودر مقابل كوسه های آدم خوار love like thisرو خوندیم .جلوی آكواریوم ماهی های ریز و زیبایی ایستاده بودیم كه هیون جونگ گفت:از دیدن ماهی ها لذت بردی؟

الن:خیلی ممنون كه منو با خودتون اوردین من عاشق ماهی ها هستم حس می كنم دیدن ماهی ها به آدم طراوت و سرزندگی میده

هیون جونگ:خیلی جالبه منم همین فكرو دارم ما باهم خیلی تفاهم داریم نه؟

لبخندی زدم و سرم رو انداختم پایین

 

 

هیون جونگ:چرا انقدر خجالتی هستی ؟ البته نگاه همیشه مضطربت ،صورتی كه از شرم سرخ شده و چشمان سیاهی كه زیبایی شون هركسی رو اسیر خودش می كنه باعث شده كه عاشقت بشم .

با شنیدن این حرف نزدیك بود غش كنم به صورت هیون جونگ نگاه كردم هیچ نشانه ای از شوخی نبود

الن:سونبه

هیون جونگ:این احساس خیلی وقته شروع شده اما مطمئن نبودم كه این عشقه اما وقتی اون شب عاشقا باهم رقصیدن حس كردم تنها كسی كه دلم می خواد باهاش اون رقص رو انجام بدم  تویی. احساس تو نسبت به من چیه ؟

من كه حسابی شوكه شده بودم .فقط به لب های هیون جونگ چشم دوخته بودم چون حس می كردم هیچ چیزی نمی شنوم  اشك هام رو گونه هام غلتیدن خدای من یعنی دارم خواب میبینم یعنی كسی كه من واقعا عاشقش هستم هم منو می خواد ؟

هیون جونگ :رفتارت نشون می ده كه تو هم احساسی نسبت به من داری و بغلم كرد

آغوشش چقدر گرم بود . درست مثل بچه ی گم شده ای بودم كه تازه مادرش رو پیدا كرده  ازشدت گریه به هق هق افتاده بودم  هرچقدر گریه م شدید تر می شد هیون جونگ منو محكم تر بغل می كرد بعد از چند دقیقه كه آروم تر شدم ازم فاصله گرفت و شونه هامو گرفت و داشت صورتش رو به صورتم نزدیك می كرد كه انگشتم رو گذاشتم رو لب هاش و گفتم:من هنوز آمادگی ش رو ندارم منم دوستت دارم اما تا موقعی كه از عشقم مطمئن نشدم نمی تونم همچین كاری بكنم

هیون جونگ :دركت  میكنم و منتظر اون روز می مونم

نمی دونم چرا همچین دروغی گفتم اما دلم نمی خواست انقدر زود همدیگه رو ببوسیم

الن: خیلی ممنون

هیون جونگ دستش رو انداخت دور گردنم و گفت :پس از امروز دوست دختر من میشی ؟

الن:فكر می كنم ایده ی خوبی باشه و خندیدم

ساعت حدود 1 بود كه برگشتیم به هتل با هیون جونگ خداحافظی كردم و وارد اتاقم شدم

به محض ورود به اتاق پریدم رو تختم و بالشتم رو بغل كردم و از ته دل گفتم خدایا شكرت خیلی خوشحال بودم یه دفعه یاد نامه ی هیونگ جون افتادم از توی كیفم درش اوردم و بازش كردم :

سلام الن عزیزم

احتمالا الان كه نامه رو می خونی از نیمه شب گذشته وهمه خوابیدن اما ببدون من از شدت هیجان و استرس هنوز بیدارم . نوشتن چیزی كه می خوام بهت بگم خیلی برام سخته اما باید این كارو انجام بدم چون می ترسم بعد ها پشیمون بشم از همون روز اولی كه توی راهروی اتاق مصاحبه دیدمت فكر كردن به تورو آغاز كردم . وقتی  به عنوان مترجم وارد گرو همون شدی خیلی خوشحال شدم . توپیست اسكی بود كه فهمیدم عاشقت شدم و قلبم به تو تعلق داره

با خوندن این جمله نامه از دستم افتاد نه نباید این طوری می شد . حالا چطور باید به هیونگ جون بگم اون خیلی حساس و شكننده س چی كار كنم مستال و درمانده به گوشه ای خیره شدم با خودم گفتم شاید بهتره تا آخر نامه رو بخونم و بعد تصمیم بگیرم :

موقعی كه تو ججو با خوردن توتو فرنگی باعث شدم حالت بد بشه داشتم دیوونه می شدم وقتی تورو روی تخت بیمارستان دیدم با خودم عهد بستم كه وقتی حالت بهترشد عشقم رو بهت اعتراف كنم الان هم اگه جوابت  منفی بود و ونتونستی قلبم رو قبول كنی دركت می كنم لطفا جوابم رو زود بده و منو بیشتر از این منتظرم نذار

                                                     كسی كه همیشه عاشقت می مونه هیونگ جون

داشتم دیوونه می شدم تمام شب رو بیدار بودم و به این مسئله فكرمی كردم . صبح زود از اتاقم بیرون اومدم چشم های قرمز و متورمم نشون می داد كه تمام شب رو بیدار بودم . هیونگ جون هیونگ جون جلوی در ایستاده بود خدایا باید چی كار كنم این تنها چیزی بود كه به ذهنم رسید  با دیدن من لبخندی با محبت زد و گفت:سلام الن حالت چطوره ؟

سرم رو انداختم پایین وآروم گفتم :سلام ممنون من خوبم شما چطورین؟

هیونگ جون:خوبم نامه رو خوندی؟

همون طور كه سرم پایین بود گفتم :متاسفم  اما...

هیونگ جون:اشكالی نداره نمی خواد توضیح بدی و رفت

بادیدن چشم های ناراحتش آتیش گرفتم من همیشه اونو مثل برادر بزرگترم دوست داشتم اما اون جور دیگه ای از من خوشش میومد هیونگ جون اون روز برخلاف همیشه ناراحت و عصبی به نظر می رسید اما برخلاف هیونگ جون ،هیون جونگ خیلی پر انرژی بود . من برای هیونگ جون نگران بودم .ساعت 6 حركت كردیم و چند ساعت بعد به كره رسیدیم با این كهشب بود اما به تینا و سارا زنگ زدم تا هردوشون برای استقبال از نامزد هاشون بیان . به محض رسیدن به خونه دوش گرفتم و خوابیدم . فردای اون روز برای گرفتن لایریك آهنگ جدید رفتم خونه ی پسر ها هیونگ جون نبود جونگمین گفت كه چند روزی رفته كنار دریا چون این چند وقته خیلی مشغله داشته  می خواد یكم استراحت كنه  و آرامش بگیره  بازهم نگرانش شدم اما جونگمین گفت كه صبح با برادرش كیم بوم رفته  و اینطوری خیالم راحت شد .

بعد از ظهر كارخاصی نداشتیم برای همین من و سارا تصمیم گرفتیم تو حیاط بدمینتون بازی كنیم . وسط بازی توپ نزدیك درب خروجی افتاد و من  گفتم كه من میارمش و به طرف در دویدم . خانمی نسبتا چهل و چند ساله با لباسی شیك دم در ایستاده بود و داشت پلاك خونه رو چك می كرد گفتم:سلام می تونم كمكتون كنم ؟

خانم :اوه بله دارم دنبال خونه ی پسرم و دوستاش  می گردم از وقتی از خونه رفته تاحالا نیومده بودم برای همین نمی دونم كدوم خونه ست

من كه قبلا عكس خانواده ی پسرا رو دیده بودم با كمی دقت متوجه شدم مادر هیون جونگ هستن

برای همین گفتم :خوش اومدین شما باید مادر هیون جونگ سونبه باشید درسته؟

خانم :درسته و شما؟

الن:ببخشید كه خودمو معرفی نكردم  من كیم الن عضو جدید و مترجم گروه هستم از آشنایی تون خوشبختم

مادر :منم همین طور شما خیلی خوشگلین

الن :ممنون نظر  لطفتونه خواهش می كنم  بفرمایید داخل

 تاجایی كه سارا ایستاده بود باهم رفتیم

سارا:سلام الن جان ایشون؟

الن :ایشون مادر هیون جونگ سونبه هستن

سارا: اوه ببخشید كه نشناختمتون من یون سارا دوست الن هستم

مادر :خوشبختم

هیون جونگ كه با دیدن مادرش خیلی تعجب كرده بود گفت: مادر شما ؟ اینجا؟

مادر :تو كه نمیای خونه برای دیدنت من باید این همه راه رو بیام

هیون جونگ :ببخشید این چند وقت سرمون خیلی شلوغ بود

اون روز تمام خدمتكارها مرخصی بودن برای همین هم شام رو من و سارا درست كردیم . مادر هیون جونگ مدام از دست پختمون تعریف می كردو به جونگمین گفت:توخیلی خوش شانسی كه نامزدت غذا پختن رو بلده این روزا دخترا زیاد به این كارا علاقه نشون نمیدن من مطمئنم الن جون هم به زودی بایه مرد خوب آشنا میشه

سرمو انداختم پایین و هیون جونگ خندید و گفت :اون مرد خیلی خوبی باید باشه

مادر هیون جونگ زن خیلی خوب و دوست داشتنی بود و من هم ازش خوشم اومد . بعد از شام هیون جونگ با  مادرش رفت تا اون رو برسونه 

سارا:یه چیزی خیلی مشكوكه  و اون هم اینه كه هیون جونگ امروز مدام به تو نگاه می كرد ولبخند می زد یعنی چه خبره ؟

الن:باید هم به دوست دخترش نگاه كنه و لبخند بزنه

سارا:یعنی شمادوتا تو تایلند ؟

سرم رو به علامت تایید تكون دادم و اونم منو زد و گفت:چطور تونستی همچین چیزی رو به من نگی آبجی بد و بغلم كرد و گفت :تبریك میگم خیلی نگرانت بودم اما حالا خیالم راحت شد حالا چطوری پیشنهاد دادا؟

همه چیز رو براش تعریف كردم

سارا:وای چه عاشقانه خیلی خوشم اومد حالا كی علنی ش می كنین ؟

الن:هنوز تصمیم نگرفتیم

موقع خواب یه مسیج با مضمون شب بخیر عزیزم برای هیون جونگ فرستادم اون هم پیام مشابهی فرستاد حس خیلی خوبی داشتم من بالاخره عشق زندگیمو پیدا كرده بودم و دلم می خواست تا آخر عمر كنارش باشم

 

اون روز بیشتر از همیشه خوابیدم و ساعت 12 بود كه بیدارشدم صبحانه خوردم و شروع به خوندن كتاب جدید پرفسور لی شدم ساعت دو بود كه هیون جونگ مسیج داد كه ساعت 4 برم بیرون . ده دقیقه به 4 یه بلوز و دامن سفید پوشیدم اما دیگه نمی تونستم بدون استتار بیرون برم برای همین یه كلاه لبه دارزنانه سرم گذاشتم و یه عینك دودی نسبتا بزرگ هم زدم . هیون جونگ یه شلوارلی و تی شرت آبی پوشیده بود و مثل من از كلاه و عینك  استفاده كرده بود .

هیون جونگ :موافقی یكم قدم بزنیم ؟

الن:البته من قدم زدن رو دوست دارم

در كنار هم راه می رفتیم و صحبت می كردیم كه هیون جونگ گفت:مگه ما دوست نیستیم پس چرا این جوری راه می ریم ؟حتی دست همدیگرو هم نگرفتیم سرم رو انداختم پایین و هیون جونگ بازوش رو جلو اورد منم بزوش رو گرفتم و هم پاش قدم برداشتم خنده م گرفته بود  .

هیون جونگ:چرا می خندی؟

الن  :یاد ممانم افتادم آخه هروقت با هم می رفتیم بیرون این طوری بازوش رو میگرفتم و اونم عصبانی می شد

هیون جونگ:خوش به حالت مامانت برات مثل یه دوسته اما من رابطه ی خوبی با خانواده م ندارم

الن:درك میكنم

در حین راه رفتن چشمم به وسط خیابون افتاد  مادر و بچه ای در حال رد شدن از خیابون بودن اما بچه لباس مادرش رو رها كرد و وسط خیابون ایستاد و مادر بدون این كه متوجه بشه به راه خودش ادامه داد . نگاهی به طرفدیگه ی خیابون انداختم  یه ماشین درحال اومدن بود اون بچه همچنان ایستاده بود بازوی هیون جونگ رو رها كردم و به سمت بچه دویدم و بغلش كردم كه ناگهان ...........

پایان

ممنون كه این قسمت رو هم خوندید تا قسمت بعد خدانگه دار





طبقه بندی: قصه عشق،
[ چهارشنبه 5 مرداد 1390 ] [ 13:03 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30