تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت سوم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت سوم قصه عشق

آنه آسه او كنچانا ؟ امروز همش دلم میخواد كره ای حرف بزنم  آخه صبح توی كلاس یكی از بچه ها صدام زد الن سونبه منم یاد جیهو افتادم كلی ذوق كردم باورتون نمیشه تا ترم اول من مدام پای تخته مینوشتم ss501خیلی ها مخالف بودن چون نمی دونستن چیه اما الان من نمینویسم چون همیشه پای تخته یه دابل اس نوشته شده . این قسمت رو سعی كردم طولانی تر بنویسم اما اگه كمه بازم ببخشید حالا برای خوندن ادامه داستان لطفا بفرمایین ادامه پلی پلیو

از استرس نزدیك بود غش كنم  آروم در رو باز كردم و وارد شدم .سلام كردم و منتظر شدم  تا اجازه نشستن بگیرم . زیر چشمی نگاهی به  اتاق انداختم  . اتاقی با دیوار های سفید و دو تا پنجره بزرگ  و چند صندلی چرم كه معلوم بود مخصوص مهمانه یه میز بزرگ هم جلوش قرار داشت  و  مردی با موهای جوگندمی  و چشمان ریزدر شمالی ترین نقطه میز روی یه صندلی گردان  نشسته بود . مرد در حالی كه چپ چپ  به من نگاه می كرد گفت چرا نمی شینید؟ گفتم :آخه شما  به من اجازه نشستن ندادید .

درحلی كه لبخند می زد گفت: این اولین باریه كه همچین چیزی می شنوم . خب به هرحال لطفا خودتون روكامل  معرفی كنید و بگید كه با چه زبان های آشنا هستید .

-          بله ،من كیم الن  20 ساله و اهل ایران هستم  . نام خانوادگیم روهم برای گرفتن green card به یك نام خانوادگی كره ای تغییر دادم  و به  9 زبان :كره ای ،فارسی ،عربی ،انگلیسی ، فرانسوی ،ایتالیایی ،اسپانیایی ،ژاپنی و آلمانی مسلط هستم  اما متاسفانه با زبان چینی آشنا نیستم .اما اگه شما بخواین میتونم خیلی سریع یاد بگیرم .

-          واو عالیه، یعنی شما واقعا به این زبان ها تسلط دارین ؟

-          بله ، چون از دوران كودكی به یادگیری  زبان های مختلف علاقه داشتم سعی كردم تا اونجایی كه توان دارم زبان های كشور های مختلف  رو یاد بگیرم

-          خیلی خوبه ،اما سؤال بعدی اینه كه شما نسبت  به گروه چقدر شناخت  دارین ؟

-          تقریبا می تونم بگم كامل چون از 10 سالگی از طرفداراشون  بودم .

-          خیلی جالبه اصلا فكر نمی كردم گروه توی ایران هم طرفدار داشته باشه 

-          بله تازه تعداد فن های گروه در ایران به چیزی  حدود 10000نفر میرسه

-          پس شما یكی از نماینده هاشون محسوب میشید ؟

-          بله ، اما من بیشتر به خاطر علاقه ای كه به  گروه و مترجمی دارم می خوام  كه این شغل رو بدست بیارم .

-          ما اطلاعاتتون رو بررسی میكنیم و اگر پذیرفته شدید باهاتون تماس می گیریم

-          ممنون و  خدانگه دار

وقتی از ساختمان بیرون  اومدم  قلبم داشت از جاش در میومد و سرم  گیج می رفت . سارا به طرفم اومد و دستم رو گرفت  و كمك كرد تا توی ماشین بشینم بانگرانی پرسید : چی شد قبولت نكردن ؟

گفتم  :هنوز چیزی معلوم نیست  گفتن بهم خبر میدن راستی اون كت رو از كجا اوردی ؟خیلی سورپرایز شدم

-          به من میگن سارا خانم  ،اماجدی  صبح كه  داشتم میومدم مامانم  اینو بهم داد كه اگه شب سردم شد بپوشم و از شانس جنابعالی  همون كتی رو اوردم كه  هفته پیش باهم خریدیم  حالا هم كتم رو  بده تا بیشتر از این گشادش  نكردی

بغلش كردمو گفتم  قربون اونی خوشگلم برم كه مثل همیشه فرشته ی نجاتم شد . یك ماهی گذشت  دیگه  كم كم داشتم نا امید میشدم  مامانم هم كه مدام به جای دلداری غر میزد كه از اول هم  فكرت اشتباه بود بهت گفته بودم كه كره ای ها خیلی نژاد پرستن و................

عصر سه شنبه بود  بابی حوصلگی  جلوی تلوزیون  نشسته بودم اما هیچ توجهی به  برنامه ای كه داشت پخش می كرد نداشتم كه ناگهان تلفن زنگ خورد نمی دونم چرا قلبم یه جوری شد . تلفن رو جواب دادم

-          سلام منزل كیم  بفرمایین

-          سلام خانم كیم الن ؟

-          بله خودم هستم 

-          من از موسسه ترجمه  تماس میگیرم . تبریك میگم شما توی مصاحبه قبول شدین لطفا پنج شنبه ساعت 3 برای آشنایی بیشتر با اعضا به رستوران چینی خیابون 15بیاین .

ازخوشحالی دومتر پریدم بالا و یه جیغ بلند كشیدم . مامانم اومد وگفت :باز چی شده ؟ خل شدی ؟

گفتم :هنوز نه  ولی شاید بشم  چون قراره مترجم رسمی  دابل اس بشم . دیدی مامان  دختر كوچولوت  چقدر بزرگ شده  وهمونطور كه میدونی كاری نیست كه الن خانم بخواد انجام بده و نتونه .

تاروز پنجشنبه نزدیك صد دفعه یا بیشتر صحنه ی  روبه رو شدن با پسرا رو تو ذهنم مرور كردم .خیلی برای این روز انتظار كشیده بودم . سارا مدام سربه سرم میذاشت و میگفت از فرداباید برای دید نتون از منشی وقت بگیریم . از نظرم  همه چیز خیلی عالی  بود حتی اونقدر عالی كه فكر می كردم  یه رویای  قشنگه  . روز موعود بالاخره فرا رسید . با صدای زنگ ساعت  از جا پریدم  تا ساعت 2 همه ی كار هام رو انجام دادم نمی خواستم با سارا برم  چون  تواین چند وقته به اندازه ی كافی مزاحمش شده بودم .یه دامن نه چندان كوتاه (تازانو )سفید با یه بلوز آبی آسمانی  آستین كوتاه پوشیدم وموهای لختم  رو از پشت بستم .ازنظر خودم خیلی ساده بود اما مامانم گفت قشنگ و دخترونه س.

وقتی به رستوران رسیدم دستام یخ كرده بود .یه نفس عمیق كشیدم و وارد شدم از دور یه میز بزرگ دیدم كه  6مرد رو به روی هم نشسته بودن از دور اولین  چهره ای رو كه تشخیص دادم یونگ سنگ بود ،باهمون لبخند همیشگی هیونگ جون و جونگ مین بغل دستش نشسته بودن  و كیوجونگ هم  طرف دیگه ی جونگ مین نشسته بود و داشت با موبایلش بازی  می كرد  اما هرچه سعی كردم نتونستم 2مرد  دیگه رو ببینم و احتمالا یكی از اونا هیون جونگ بود  ضربان قلبم احتمالا به هزار رسیده بود چون حس میكردم الانه كه ازسینه م بپره بیرون  پاهام سست شده بود اما هرطوری بود  جلو رفتم و سلام كردم  .آقای كانگ( همون كسی كه روز اول مصاحبه دیده بودمش)  بلند شدومن رو معرفی كرد :ایشون خانم كیم الن مدرس و مترجم جدید گروه هستن .  سرم رو به نشانه احترام خم كردم و گفتم :از دیدن همتون خوشحالم امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم  كه ناگهان جونگ مین و هیونگ جون باهم فریاد زدن :تو؟؟

پایان قسمت سوم

امیدوارم خوشتون اومده باشه تا هفته ی بعد آنیو





طبقه بندی: قصه عشق،
[ پنجشنبه 12 اسفند 1389 ] [ 20:50 ] [ الن ] [ نظرات () ]