تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت بیست و یكم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت بیست و یكم قصه عشق

سلام دوستای گلم حالتون چطوره؟ امیدوارم همه تون حسابی سرحال باشین از نظرات تون هم واقعا ممنونم همیشه با خوندن نظرات شما عزیزان انرژی می گیرم ممنون حالا دیگه زیاد پرحرفی نمی كنم بفرمایید ادامه

یونگ سنگ و تینا هردوشوكه شده بودن میدونستم باید تنها باشن برای همین هم گفتم :من دیگه میرم خانم منشی كار امروز شما هم تموم شده می تونید برید

منشی كه زن باهوشی به نظر می رسید سریع وسایلش رو جمع كرد و همراه با من از مطب خارج شد .

منشی :ببخشید میتونم یه سوالی بپرسم ؟

الن :حتما بفرمایید

منشی:این آقا دوست پسر خانم دكتر بودن؟

الن :بله چطور مگه؟

منشی:خیالم راحت شد همیشه حس می كردم خانم دكتر خیلی تنها هستند

اتفاقاتی كه اون شب بین تینا و یونگ سنگ رخ داد رو بعدا تینا برام تعریف كرد الان هم از زبون خودش این قسمت ها رو مینویسم

اینقدر شوكه شده بودم كه توانایی حرف زدن رو از دست داده بودم اما چند دقیقه بعد به خودم اومدم و با زحمت پرسیدم :حالت چطوره؟

یونگ سنگ :خوبم تو چطوری؟

تینا:منم خوبم خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم فكر كنم 7 سالی میشه

یونگ سنگ :8 سال و 2ماه و 4روز از وقتی كه تركم كردی می گذره

تینا :خیلی خوب یادت مونده

یونگ سنگ :چون تمام زندگی من در چند سال اخیر به این تاریخ خلاصه شده بود از وقتی رفتی حتی یه روز هم نبود كه به یادت نباشم  هر روز مدام به تو فكر می كردم و همیشه از خودم می پرسیدم من چه اشتباهی كرده بودم كه به طور ناگهانی تركم كرد حالا بهم جواب بده

تینا :مشكل از من بود من فكر می كردم كه حضور من مانع موفقیت و پیشرفت تو میشه برای همین هم رفتم

یونگ سنگ كه عصبانی به نظر می رسید  دادزد:همیشه همین طوری بودی از بچگی فكر می كردی از همه با هوش تری همیشه خودت تصمیم می گرفتی و عمل می كردی بدون این كه به بقیه فكر كنی .

در حالی كه گریه می كردم گفتم:معذرت می خوام منو ببخش

به طرفم اومد و شونه هامو گرفت از نگاهش می ترسیدم اما برخلاف انتظار من با لحن آرومی گفت :باكسی دوستی ؟

تینا :نه بعد تو نمی تونستم به هیچ پسری نگاه كنم

یونگ سنگ:پس تو این مورد تفاهم داریم

تینا:معذرت می خوام حتما خیلی از دستم عصبانی هستی درسته؟

یونگ سنگ محكم بغلم كردو گفت:عصبانیم چون دوستت دارم اما خوشحالم چون بعد مدت ها عشق زندگیم رو دیدم  خواهش می كنم كنارم بمون و دیگه نرو

تینا :برای همین هم برگشتم خوشحالم كه هنوزم دوستم داری

درمورد كارهایی كه تو این چند سال انجام دادیم و برنامه های آینده مون حرف زدیم ساعت حدود 1 بود كه به یونگ سنگ گفتم:دیر وقته دوستات نگرانت می شن باید بری

یونگ سنگ:درسته چقدر زمان زود گذشت .تو فردا شب باید بیای خونه ی ما تا به دوستام معرفی ت كنم

تینا:یكم زود نیست ؟

یونگ سنگ :تو مثل بچه آهویی می مونی كه هر لحظه ممكنه فرار كنه پس نمی تونم رهات كنم

تینا:باشه  این بچه آهو فرداشب میاد

دوباره الن می نویسه

از هیجان خوابم نمی برد دلم هم نمی خواست از خونه برم بیرون چون هوا خیلی گرم بود انقدر در مورد تینا و یونگ سنگ فكر كردم كه بالاخره خوابم برد . صبح زود بیدار شدم و صبحانه درست كردم حس خیلی خوبی داشتم

سارا :امروز خیلی خوشحالی اتفاقی افتاده؟

الن:بعدا می فهمی آبجی جون

صدای زنگ در اومد یونگ سنگ بود

یونگ سنگ :سلام صبح بخیر خواب كه نبودید؟درسته ؟

الن:سلام صبح شما هم بخیر نه خیلی وقته بیداریم

یونگ سنگ :امشب یه مهمونی خواهیم داشت شماهم باید بیاین

الن :مهمونی ؟برای چی ؟

یونگ سنگ:می خوام تینا رو به همه معرفی كنم

الن:عالیه حتما میایم

یه پیراهن گلبهی تاروی زانو با آستین های پفی پوشیدم موهام رو هم سارا مدل گوجه ای برام درست كرد . سارا یه لباس نارنجی كه فقط یك بند داشت و به لباس رومیان قدیم شباهت داشت پوشیده بود موهای بلندش روهم باز گذاشته بود  هردو آرایش ملایمی كردیم و كفش هایی هماهنگ با لباس هامون پوشیدیم

از خونه كه بیرون اومدیم پسرها رو در حالی كه تو آلاچیق نشسته بودن دیدیم

جونگمین:اوه دوتا مافیای عزیز حالتون چطوره؟

الن:سلام خوبیم شما چطورین ؟

جونگمین:منم بد نیستم سارا جون انقدر نگران نباش من حالم خوبه

سارا:نیازی به گفتن  نبود خودم دارم میبینم

جونگمین به روی خودش نیاورد و گفت:مهمان ویژه یكم دیر نكرده ؟

یونگ سنگ :آره كه در همون لحظه گوشی یونگ سنگ زنگ خورد

یونگ سنگ :اومد

تینا با یه لباس دكلته ی لیمویی خیلی قشنگ وارد شد

یونگ سنگ جلو رفت و بازوی تینا رو گرفت و آروم به طرف میز اومدن

یونگ سنگ :ایشون شین تینا دوست قدیمی من هستن

تینا تعظیم كرد و با تك تك پسرها آشنا شد البته جونگمین رو ازقبل می شناخت

سارا :اینجا چه خبره؟یعنی تینا جون و سونبه از قبل همدیگه رو می شناسن ؟

الن:درسته اونا از خیلی وقت پیش باهم دوستن

هیون جونگ :بهتره قبل از این كه غذا ها سرد بشه اول شام بخوریم ورو به تینا گفت :امیدوارم غذا های ما باب میل شما باشه

تینا :خیلی ممنون

بعد از شام هیون جونگ گفت:امشب به مناسبت ورود تینا خانوم می خوام یه آهنگ بخونم و خوشحال میشم زوج های امروز این مهمانی با رقص شون منو همراهی كنن . سارا با این كه از دست جونگمین دلخور بود اما بلند شد دست زدیم وهیون جونگ شروع كرد وآهنگ جدیدی رو كه قرار بود تو آخرین كنسرت به صورت سولو اجرا كنه رو خوند آهنگ خیلی قشنگ و عاشقانه ای بود با لبخند به زوج هایی كه عاشقانه می رقصیدن نگاه می كردم  وآرزو می كردم كه همچین روزی برای من هم وجود داشته باشه 

هیونگ جون:الن  می خوای ما دوتاهم با هم برقصیم ؟

الن:این رقص مخصوص كساییه كه عاشق همدیگه ن بنابراین ما نمی تونیم

هیونگ جون رو به كیوجونگ كرد و گفت :عزیزم بیا باهم برقصیم

كیوجونگ با حالتی دخترونه :این همه منو اذیت می كنی اون وقت می خوای باهات عاشقانه هم برقصم و به حالت قهر صورتشو برگردوند

هیونگ جون:دوست دختر عزیزم قهر نكن دیگه بیا باهم  برقصیم 

هیون جونگ چشم غره ای بهشون رفت كه یعنی فعلا بس كنید .بعد ازاتمام آهنگ یونگ سنگ جلوی تینا زانو زد و گفت:خواهش می كنم بیشتر از این منو در انتظار نگذار و قلبم رو بپذیر

همه ی نگاه ها به طرف تینا بود كه لبخندی زد و دست چپش رو به طرف یونگ سنگ گرفت وحلقه هارو دست همدیگه كردن  براشون دست زدیم و تبریك گفتیم بعد پسرا شروع كردن به گفتن بوس بوس (خیلی از این حركت بدم میاد)

یونگ سنگ هم خم شد و گونه ی تینا رو بوسید

جونگمین:حالا كه امشب پرنس گروه اعتراف كرد جذاب هم باید همین كارو بكنه و جعبه ی حلقه هایی كه خریده بود رو از تو جیبش در اورد و جلوی سارا گذاشت و گفت:مافیا با این گنگستر نامزد می كنی ؟همه زدن زیر خنده

سارا:گنگستر قول میده دیگه مافیا رو اذیت نكنه ؟

جونگمین:نمی تونم قولی بدم كه نمی تونم بهش عمل كنم حالا بدون این قول قبول می كنی ؟

سارا:حالا كه گنگستر اینقدر اصرار میكنه درست نیست دستش رو رد كنم باشه قبول می كنم . وحلقه هارو دست همدیگه كردن وجونگمین پیشانی سارا رو بوسید

هیونگ جون:دوست دخترم حسودیم شد بیا مادوتا هم نامزد كنیم

كیو جونگ :نمی خوام من از این پسره كه گیتار میزنه خوشم اومده آقا شما با من دوست می شید

هیون جونگ :مگه از جونم سیر شده م هرگز

هیونگ جون:چه دنیاییه دوست دختر آدم جلوی روی دوست پسرش بهش خیانت می كنه

جونگمین:تو هنوز بچه ای بزرگتر كه شدی بابایی برات یه دوست دختر خوب پیدا میكنه

شب خیلی خوبی بود همه خوشحال بودن . من هم از این كه سارا انقدر شاد بود احساس آرامش می كردم .

دوهفته بعد آخرین كنسرت این آلبوم طبق قرار قبلی تو تایلند برگذار می شد . روز قبل از كنسرت هیونگ جون اومد پیشم و گفت:فردا آخرین كنسرت مونه فردا روز مهمیه . این چند وقت مدام ذهنم مشغول بود ونمی تونستم حدس بزنم كه قراره چه چیزی  بشنوم . این كنسرت هم مثل بقیه كنسرت ها عالی بود . وقتی كارمون تموم شد هیونگ جون اومد دنبالم و داشتیم از سالن خارج می شدیم كه نا گهان .......

پایان

دوستای عزیزم ممنون كه این قسمت رو هم خوندید مواظب خودتون باشید





طبقه بندی: قصه عشق،
[ جمعه 31 تیر 1390 ] [ 10:47 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30