تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part4-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part4-I dont know

سلام سلام بازم سلام من سارا هستم همون سارا که هیونگ جون و یونگ سنگ رو دوست داره هون سارا که الن و مودث و ستاره و سریا و همه بچه های دابل اسی نت رو دوست داره بازم میگم سلام حالتون خوبه یه عذر خواهی از تمام کسایی که تا حالا من رو با نام هانا میشناختن به خاطر یه موضوع شخصی مجبور شدن ناشناخته بمونم اما حالا میگم من سارا ناناس هستم یه استان دیگه هم میذارم او وب سریا دوست داشتید بخونید البته بیشتریاتون منو میشناسید اما .... خواستید بگبد ادرسش رو میدم اصلا تو وب تو پیوند ها هستش بازم عذر خوهای پس بفرمایید ادامه مطلب

ادامه مطلب......

بعد شام همه رفتن بیرون تو یه پارک پسرا شروع کردن به گیتار زدن و اهنگ خوندن که به یه اهنگ غمگین که رسیدن دخترا شروع کردن به گریه کردن که بعد اهنگ دو به دو همه از هم جدا شدن

جونگی: اخه چرا هر وقت ما این اهنگ رو میخونیم شما دخترا گریه میکنید هان

ملیسا: چون..... بعد دوباره شروع کرد گریه کردن

جوگی: خواهش میکنم ملیسا من طاقت دیدن اشکای تو رو ندارم

بعد ملیسا رو بغل کرد و ملیسا هم سرش رو گذاشت رو شونه جونگ مین و بازم گریه کرد گریه کردو یاد تمام گذاشته ها و خاطراتش با دوستاش افتاد و بازم گریه کرد تا به هق هق افتاد

.....

کیو: اخه من ....خواهش میکنم گریه نکن سایون عزیزم  اخه چرا مگه تو این اهنگ چیه هان .....

سایون: خوب.....

بعد کیو هم سایون رو بغل کرد و بعد این که کمی اروم شد قضیه رو بهش گفت

......

هیون: اروم باش عزیزم

الن: من در کنار تو ارومم عزیزم

در حالی که سر الن رو شونه هیونه و هیون داره موهاش رو نوازش میکنه

اما الن هر لحظه بیشتر گریه میکنه و هق هق کنون میگه

الن: خوببب.....

......

یون آ: یونگ سنگ بسه دیگه بسه نخون بسه

یونگی: چرا واسه چی چرا گریه میکنی هان  چه مفهومی داره مگه هان یه اهنگ اینقدر زجر اوره

بعد که یون آ کمی اروم شد یونگ سنگ دستش رو گذاشت زیر چونه یون آ و کم کم صورتش رو اورد جلو یون آ چشماش رو بسته بود و در حالی که نفسش در نمیومد دست یونگ سنگ رو محکم گرفت تو دستاش و صورت یونگ سنگ هر لحظه به صورت یون ا نزدیک تر میشد و دیگه کاملا لباشون رو هم دیگه بود که با صدای یه گربه از هم جدا شدن

یون آ  که ترسیده بود دوباره زد زیر گریه

یونگی: نترس یون آ من اینجام کنارت

......

-: هانا اروم باش اروم خواهش میکنم

هانا: من ارومم من ارومم

-: هانا میگم گریه نکن اصلا واسه چی داری گریه میکنی شب به این خوبی رو خراب نکن با گریه کردن هانا میگم اروم باش هانااااا

هانا: من ارومم ولی چرا چرا این اهنگ.....

-: این اهنگ همون اهنگه

هانا: اره میدونی من عاشق این اهنگ بودم و هر روز... اما حالا نه با گوش دادنش فقط یاد اون روز میوفتم مطمئنم تمام بچه ها هم وقتی اونو گوش میدن همون حس رو دارن میدونم اره هیونگ قول بده دیگه این اهنگ رو هرگز نخونی باشه

-: چرا واسه چی

هانا: اون تصادف واییییییی

-: همون که سایون .....

هانا: اره هنوزم از ذهنم پاک نمیشه

-: چه ربطی به این اهنگ داره

هانا: موقع تصادف همه داشتیم این اهنگ رو گوش میدادیم و بحث میکردیم که حواس سایون پرت شد و.....

-: یعنی ..... یه اهنگ منجر به ..... نه باورم نمیشه ولی....

هانا: خواهش میکنم میدونید ما چقدر عذاب کشیدیم تا ..... همه حالمون بالاخره خوب شد اما سایون 3 ماه تموم تو کما بود میفهمی این یعنی چی یعنی از دست دادن دوست اونم به خاطر .... اونو که میدیدم تمام روحم در عذاب بود

-: خوب

هانا: نمیدونم معجزه شد اره معجزه شد و به هوش اومد از حالت کما اومد بیرون اومد و ....

-: یعنی میشه

هانا: به قول داداش کی بوم هر چیزی ممکنه غیر از مرگ اره غیر ممکنه ما ممکن شد و ما رو از خواب غفلت بیدار کرد از اون روز عهد بستیم که مانند خواهر کنار هم باشیم تو تمام لحظات عمرمون هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم

-: پس قضیه اینه من خودم شخصا قول میدم دیگه این اهنگ رو نخونم خوبه

هانا: خوبه دوست دارم هیونگ دوست دارم اندازه یه دنیا

-: خوب منم دوست دارم اندازه تمام ذره ذره های این عالم هستی

هانا: بریم

-: نه حالا تو برام گیتار بزن تو

هانا: ولی من خیلی وقته که ....

-: نه اصلا بذار با پسرا تماس بگیرم بگم حالا شما دخترا بخونید خوبه

هانا: خوب...

زنگ زدم و بعد این که دور هم جمع شدیم دخترا شروع کردن به زدن اهنگ که با هم هماهنگش کرده بودن

اتمام اهنگ کلی تشویقمشون کردیم  و هم دیگه رو بغل کردیم و خدافظی و از هم جدا شدیم

تو خونه

روی تخت دراز کشیدم و هانا هم کنارم هانا دستم رو محکم گرفته بود انگار از چیزی میترسید خوابش برد اما من هنوز نه یاد خاطراتم افتادم

.....

کی بوم: دیدی عاشقی

-: قبوله تو بردی

اون شب تا نزدیکای صبح بیدار بودم تا کم کم خوابم برد

صبح بلند شدم و با مادرم درباره خونه صحبت کردم خیلی خوشحال شد داشتیم صبحونه میخوردیم که زنگ زدن رفتم جلو در پستچی بود یه پاکت بهم داد و منم امضا کردمو اون رفت

پاکت رو باز کرد سند یه خونه تو سئول یعنی یه اپارتمان بود با کلید خونه

از خوش حلی یه دقیقه هم یه جا بند نمیشدم  تصمیم گرفتم امروز مادرم رو ببرم فروشگاه خرید کنه البته با پول تو جیبی هایی که تو مدت دو ماه کنار گذاشته بودم

راه افتادیم رفتیم تو فروشگاه کلی خرید کردیم رفتم جلو یه جواهر فروشی به گردن بند ها نگاه کردم

-: یعنی میشه یه روزی من یکی برای مادرم و یکی برای هانا از اینا بخرم  

کی بوم: گفتم اگه هدفت پزشکی باشه میشه یه روزی میشه که تو با پول خودت یه خونه تو بهتیرن جای شهر واسه خودت و هانا میخری تو بهترین رستوران شهر غذا میخورید و...

-: ممنون که بهم امید میدی کی بوم منم میخوام تو هم هدفت همین باشه قول میدی

کی بوم: قول میدم هیونگ جون

بعد کی بوم رو بغل کردم تا حالا اینقدر به شخصیت کی بوم فکر نکرده بودم چهقدر با منطق بود ولی من نه فقط احساسات احساس بیشتر وقتا به عقلم احاطه میکرد حالا .....

.....

ساعت 8 صبح

هانا: هیونگ جون پاشو دیر میشه ها پاشو دیگه

-: هان باشه

رفتم پاشم اما احساس کردم سرم در حال منفجره گلوم درد میکنه و سرمم خیلی گیج میره با هزار زحمت طوری که هانا نفهمه از  جام بلند شدم و رفتم طرف دستیشویی از دستشویی اومدم بیرون که طاقت نیاوردم رو پاهام وایسم و افتادم هانا میومد طرف حس میکرم چشام تار میدید فقط صدا هارو میشنیدم

هانا: هیونگ جون چی شد هیونگ پاشو

تا اخرین لحظه به چشمای هانا نگاه کردم و دیگه

چشمام رو که باز کردم تو بیمارستان بودم رفتم پاشم که

جونگی: دراز بکش پسره .... اهههه تو که میدونی که.... بزنم یکی تو ملاجش اههههه

-: چی شده هانا کجاست

جونگی: هانا رو به زور فرستادم بره مطبش حالا بذار سرمت تموم بشه خودم میبرمت خونه و زیادم لوس بازی در نیار بعدشم همین هانا تو رو پرو کرده دیگه از بس بهت محل  میذاره

-: بریم

جونگی: کجا بریم پسر حالا حالا ها مهمونشونی

-: بیرم

جونگی: میگم بریم حالا نمیشه نریم

-: بریممممم

جونگی: اهوم  پس پاشو بیرم تسویه حساب کینم پاشو

رفتیم جلو در اطلاعات که خیلی شلوغ بود همه صف وایساده بودن تا نوبتشون بشه

جونگی: اقا ببخشید میشه من زود تر برم جلو همسرم حامله است حالش خیلی بده باید زود تر بگم بیاد دکتر ببینتش

...: بله حتما

همه رو همین طوری رفت جلو به خانم پرستاری که به کار مراجعین رسیدیگی میکرد رسید گفت

جونگی: سلام

...: سلام بفرمایید

جونگی: خوب عرضم

که خانم پرستار دستش رو به علامت سکوت اورد بالا که جلو بلند گو یه دکتر رو پیچ کرد و بعد

...: بفرمایید البته ببخشیدا

جونگی: خواهش میکنم عر...

...: باز دوباره خانم پرستار دستش رو به علامت سکوت اورد بالا که بعد یه دکتر دیگه رو پیچ کرد بعد

....: بفرمایید

جونگی: عر...

بعد دوباره خانم پرستار دستش رو به علامت سکوت بالا اورد و انبار داری رو پیچ کرد بعد دوباره

...: اااا ببخشید بفرمایید

جونگی: خوب به یه نفر دیگه هم بگید بیاد اینجا کمک حالتون من بد بخت به عر عر افتادم یکی به دادم نرسید ای بابا خانم

...: ببخشید من معذرت میخوام

من که اونطرف داشتم جونگ مین رو نگاه میکردم و میخندیدم

جونگی: عرضم به حضورتون میخواستم بدونم صندوقداری کجاست

....: البته ببخشیدا این رو از یه نفر که تو بیمارستان باشه یا یه خدمتکارم میتونستید بپرسید به عر عر نیفتید

جونگی: به کار مردم رسیدگی که نمیکنید هیچ مردم به عر عر هم وادار میکنید واقعا براتون متاسفم خانم حالا بگید این صندوقداری کجاست تا من زحمت رو کم کنم و دیگه صدای عر عر نشنفید

البته اینا رو با خنده میگفت

...: انتهای سالن سمت چپ

جونگی: ممنون خانم

....: خواهش میکنم

بعد اومد طرف من

جونگی: پاشو بریم صندوقداری پاشو

-: من واسه چی بیام خودت برو دیگه من حال این که سرپا وایسم رو ندارم

جونگی: به من چه تو حالت بد شده من پولش رو بدم

-: من که الن پولی همراهم نیست تو حساب کن تا بعدم بهت بدم

جونگی: به من ربطی نداره خودت حالت بد شده خودتم پولش رو بده

 

-: جونگ مین

جونگی: باشه بابا ولی این خانمه گفت انتهای سالن سمت چپ یا راست یادم رفت

-: سمت چپ

جونگی: نه گفت راست

-: نه چپ

جونگی: راست

-: چپ

جونگی: اصلا الان دوباره میرم میپرسم

-: میگم چپ تو برو اگه نبود برو راست

جونگی: وایسا

بعد رفت طرف اطلاعات

جونگی: ببخشید خانم دوباره مزاحم شدم و شما باید به عر عر کردن مم گوش بدید میخواستم بپرسم گفتید صندوقداری سمت

....: چپ

جونگی: ممنون بازم ببخشیدا

خانمه که خندش گرفته بود گفت: خواهش میکنم شما باید ما رو ببخشید

بعد اومد طرف من

جونگی: دیدی من همش میگم چپ تو میگی نه راست

-: اااا من گفتم چپ تو زیر بار نرفتی من چکار کنم

خلاصه تسویه حاسب رو هم کردو از بیمارستان اومدیم بیرون من رو رسوند خونه و خودش رفت سر کارش زنگ زدم به هانا و گفتم که حالم خوبه و از نگرنی درش اوردم





طبقه بندی: i dont know،
[ پنجشنبه 23 تیر 1390 ] [ 00:36 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]