تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت دوم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت دوم قصه عشق

سلام دوستای گلم ببخشید یكم دیر شد آخه تولد خالم بود نتونستم زود تر بیام خب حالا حالتون چطوره ؟ سپندار مذگان رو  به همه ی شما ایرانی های اصیل تبریك میگم امروزبه همین مناسبت  مامانم یه جعبه موسیقی بهم كادو داد شما چی كادو گرفتین ؟ راستی تولد اوپا كیورو هم تبریك میگم وآرزوی بهترین ها روبراش دارم اما از اون مهم تر آرزو میكنم كه هرچی زودتر اعضای گروه دوباره دورهم جمع بشن خب زیاد وقتتون رو نمیگیرم درمورد داستان هم  از این به بعد داستانو از زبون خود الن می نویسم  و اگه فعلا خیلی بی مزه اس به بزرگی خودتون ببخشید و سعی خودم رو میكنم تا قسمت های بعد روبهترو بیشتر بنویسم حالا برای خوندن بقیه داستان بفرمایید ادامه

از تعجب  دهانم باز مونده بود كه سارا محكم  توی گوشم زد

-          چی كار می كنی مگه  آزار داری ؟

-          ببخشید آخه هرچقدر صدات زدم جواب ندادی نكنه عاشق شدی عاشق این یارو گنگستره 

-          نخیر فقط خیلی تعجب كردم

-          از چی ؟ از این كه فامیلیش پاركه بوستان نیست ا راستی اسمش چقدر شبیه اون خواننده هه تو گروهه .... اسمش چی بود؟ (ودرحالی كه به سختی داشت فكر می كرد داد زد )آهان اس اس 501 نكنه خودش باشه 

-          (باعصبانیت) صد بار گفتم اساس 501 نه دابل اس فایو او وان  در ضمن بله درست حدس زدی  خودشه

-          چی ؟ راست میگی ؟  پس برای همین بود كه صورتش رو پوشونده بود . حالا می خوای چی كار كنی ؟

-          (درحالی كه به سمت ماشین می رفتم )هیچی

-          یعنی چی هیچی ؟ تو این همه راه منو خانواده ی بیچاره تو این همه راه كشوندی این جا فقط به امید این كه بری توی این گروه خواننده بشی اون وقت موقعی كه  شانس در خونه تو زده تو درو به روش باز نمیكنی ؟

-          حس میكنم اینجوری سوءاستفاده میشه من  میخوام با استعداد های خودم وارد این گروه بشم ،لطفا درك كن

-          صلاح مملكت خویش خسروان دانند ازما گفتن بود واز شما طبق معمول همیشه نشنیدن

-          میانادا اونی (متاسفم خواهر ) حالا كمر بندت رو ببند كه بریم یه چیزی  بخوریم  تا من اینجا از هستی ساقط نشدم

-          تواز هستی ساقط نمیشی منو از هستی ساقط میكنی  حالاهم جون هركی دوست داری اولا با احتیاط برو وگرنه با این رانندگی تو ماتا چند دقیقه دیگه از رئیس جمهور كره هم شماره میگیریم  ثانیا یه رستوران ایرانی برو كه حداقل بدونیم چی داریم می خوریم سگ و گربه  به خوردمون ندن

-          چرا رستوران ایرانی ؟ موقعی كه بچه بودیم  تو می گفتی از تنها چیزكره ا ی ها  كه خوشت میادغذاهاشونه یادت رفته ؟

-          نه اما  ترجیح می دم تا با غذاهاشون كامل آشنا نشدم چیزی نخورم 

-          باشه تسلیم

دوهفته از روزی كه كارت جونگ مین رو گرفته بودم می گذشت . از بس فكركرده بودم داشتم دیوونه میشدم  نمیدونستم با اون كارت باید چی كار كنم

تا این كه توی اینترنت  آگهی استخدام  مترجم برای گروه ‌ss501رودیدم از شدت خوشحالی  روی پاهام بند نبودم  مامانم می گفت خوبه حالا هنوز هیچی معلوم نیست  شاید اصلا از تو خوششون نیاد .اما من میدونستم كه  قبول میشم چون این چیزی بود كه من به خاطرش از خیلی چیزها گذشته بودم

روز مصاحبه قرار بود ساعت 10:30 اونجا باشم  صبح ساعت6 با آلارم گوشیم بیدار شدم  1ساعت حموم  رفتنم طول كشید اصلا اشتها نداشتم اما مجبوری یه چیزی خوردم بعداز صبحونه سخت ترین كاری كه همه ی عمرم باهاش مشكل داشتم  بود واون چیزی جز لباس پوشیدن نبود  نزدیك 20 دست لباس روی تخت بود اما هیچكدوم  مورد پسندم نبود تا این كه مثل همیشه مامانم به دادم رسید

 گفت:یه خانم با شخصیت در نگاه اول از رفتارش معلوم میشه بعداز اون هم مهم ترین چیز لباسشه  برای این جور قرار های رسمی بهتره  یه كت و شلوار ساده بپوشی موهات رو هم مثل همیشه باز بذار این طوری دخترونه تر به نظر میرسه  در ضمن كت و شلوار مشكی رو هم انتخاب نكن چون رنگ ها تاثیر زیادی روی افراد میذاره . كت وشلوار بژ با كفش های پاشنه  بلند چیزیه كه میتونه تورو تو چشم هر كسی به یه پرنسس تبدیل كنه .

خودش كمكم كرد كه لباسم رو بپوشم و مثل همیشه بدون این كه آرایش كنم  آماده شدم . ساعت 8 بود كه سارااومد تاباهم بریم از استرس  تمام وجودم میلرزید برای همین سارا رانندگی می كرد . جلوی موسسه كه رسیدیم ساعت 9:30 بود گفتم بهتره بریم یه چیزی بخوریم

اما سارا مخالفت كرد و گفت :به دو دلیل  نه 1-ممكنه لباست كثیف بشی 2- شاید ازت دعوت كنن تایه فنجون قهوه باهاشون بخوری اونوقت اگه نتونی خودش یه امتیاز منفیه

گفتم : راست میگی پس بیا تمرین كنیم كه وقتی رفتیم اونجا چی بگم

4بار تمرین كردیم كه نگاهی به ساعت انداختم و دیدم ساعت 10:15 خیلی سریع از سارا خداحافظی كردم و وارد موسسه شدم خیلی آروم داشتم از پله ها  بالا می رفتم كه ناگهان پسری كه داشت توی پله ها  میدوید محكم به من برخورد كردو بستنی كه دستش بود مالیده شد به لباسم  من با دیدن این صحنه چنان جیغی كشیدم كه حس كردم كل ساختمون لرزید پسره در حالی كه خیلی ترسیده بود بالكنت گفت :بب...ببخشید من خیلی عجله داشتم برای همین اصلا حواسم به شما نبود

باناراحتی درحالی كه تقریبا فریاد میزدم گفتم : اصلا متوجه هستی  چه كاری كردی ؟با این كارت رویای چندین ساله من دود شد و به هوا رفت  . تو اینقدر مغروری كه حتی  عینك آفتابی ت روهم توساختمون در نمیاری  تا ببینی دیگران  هم وجود دارن  نكنه كوری كه اونطوری به عینكت چسبیدی  ودر حالیكه از شدت عبانیت در حال انفجار بودم دوان دوان خودم رو به سارا رسوندم سارا گفت چی شده 

گفتم ببین اون عوضی  چه بلایی سر لباسم اورد حالا چی كار كنم ؟سارا خندید و گفت :این كه غصه نداره  فقط چند لحظه صبر كن  بعد چند دقیقه بایه كت كه كاملا شبیه كت من بود برگشت وگفت اگه منو نداشتی چی كار می كردی

گفتم آخه از كجا ؟ گفت توفقط بپوشو زود برو كه 5 دقیقه بیشتر وقت نداری .

من هم خیلی سریع كتم رو پوشیدم و این دفعه  دوان دوان از پله ها بالا رفتم . وقتی به در اتاق  مصاحبه رسیدم نفسم بالا نمیومد خیلی اضطراب داشتم و اون اتفاق اضطرابمو دوچندان كرده بود  یه نفس عمیق كشیدم و وارد شدم  همین كه وارد شدم منشی صدازد خانم كیم الن این قسمت هم به سر انجام رسید تاقسمت بعد خدانگه دار (عین مجریای تلویزیون گفتم )





طبقه بندی: قصه عشق،
[ پنجشنبه 5 اسفند 1389 ] [ 22:27 ] [ الن ] [ نظرات() ]