تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قصه عشق قسمت 19

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قصه عشق قسمت 19

سلام دوستای عزیزم ببخشید دیرشد بدون هیچ حرف اضافه ، بفرمایید ادامه (قافیه دار شد)

 پسرا با اضطراب به من نگاه می كردن خبرنگار كه انگار از مشكل من با خبر شده بود لبخند وحشتناكی می زد بعد چند دقیقه سكوت گفت:مثل این كه شما ............حرفش رو قطع كردم و به زبان چینی گفتم :سلام به همه ی عزیزان من كیم الن خواننده ی جدید گروه هستم لطفا از من حمایت كنید .لازمه چیز دیگه ای هم به زبان چینی بگم؟

پسرا باتعجب به من نگاه می كردن خبرنگار كه انگار به مقصودش نرسیده بود با ناامیدی گفت:پس شما واقعا به این همه زبان تسلط دارید باورش یكم مشكل بود اما الان باور كردم .

هیون جونگ كه تمام مدت با نگرانی به من نگاه می كرد نفس راحتی كشید و گفت:البته با این كه باورش سخته  اما این واقعیت داره و ما به الن افتخار میكنیم اون توانایی های زیادی داره و مابهش كمك می كنیم تا از این استعداد و توانایی ها به بهترین نحو استفاده كنه .

بعد از مصاحبه از سن اومدیم پایین و دور یه میز شش نفره نشستیم .

هیونگ جون:الن،عالی بود تو كی زبان چینی رو یاد گرفتی ؟

كیوجونگ:انقدر استرس داشتم كه آماده بودم هر لحظه بزنم زیر گریه اما وقتی با اعتماد بنفس كامل اون كلمات رو به زبون اوردی خیالم راحت شد .

جونگمین به چینی :مافیا تبریك میگم تو یادگیری زبان خیلی مهارت داری

الن  :میشه لطفا ترجمه كنی

همه با تعجب به من نگاه كردن و یونگ سنگ پرسید :تو كه به اون قشنگی چینی حرف زدی چطور این جمله ی آسون رونمیتونی ترجمه كنی؟

الن:خودتون میدونید كه من زبان چینی رو بلد نیستم  اون چند تا جمله ای هم كه گفتم از تو یه فیلم یادم بود

پسرا زدن زیر خنده هیون جونگ :پس شانس اوردیم سوالای بیشتری ازت نپرسید منوبگو كه گفتم الن با این همه مشغله واقعا یه نابغه س كه تونسته زبان چینی رو هم یاد بگیره ولی به هرحال كارت خوب بود

الن:ممنون

به اطراف نگاه می كردم و همه رو زیر نظر گرفته بودم

هیونگ جون:دنبال شخص خاصی هستی ؟

الن:آره راستش خیلی دلم می خواست G.na سونبه رو ببینم (من خیلی جینا رو دوست دارم)ولی مثل این كه امروز نیومده

هیون جونگ:منم امروز لی هیوری نونا روندیدم

هیونگ جون:هردوشون دیر اومدن موقع مصاحبه دیدمشون

الن:واقعا؟من می خوام برم پیش جینا سونبه

هیونگ جون:خیلی دوستش داری؟

الن :آره یكی از الگو های من تو خوانندگی ایشون هستن

هیونگ جون :پس بیا بریم الگوت رو از نزدیك ببین

هیون جونگ :منم باهاتون میام چون می خوام نوناروببینم

كیوجونگ :منم میرم برقصم

هیونگ جون روبه جونگمین و یونگسنگ :شما دوتا چی كار میكنید؟

جونگمین :ما همین جا میشینیم

هیونگ جون :بادخترا نمی رقصی ؟گیوری خیلی بهت نگاه می كردگناه داره

جونگمین:اصلا دلم نمی خواد با دخترا برقصم

هیونگ جون :یعنی انقدر از سارا می ترسی ؟

جونگمین :میگم بچه ای باورنمیكنی همینه دیگه این نشانه ی احترامه نه ترس

الن:این وفاداری رو به سارا گزارش میدم

جونگمین:همینه كه نمی تونم كاری كنم چون خودش هم كه نیست نماینده ش هست مافیا ها خیلی هوای همدیگرو دارن

الن:نظر لطفتونه مارفتیم

با دیدن جینا سونبه خیلی هیجان زده شدم و سریع جلورفتم و خودم رو معرفی كردم

الن :من یكی از طرفدارای شما هستم

جینا:واقعا ؟خوشحالم پس منم یكی از طرفدارای تو میشم

الن :اما من به خوبی شما نیستم و یه تازه كارم مطمئنید می خواید طرفدارم باشید ؟

جینا :تو موسیقی خوب(به خودش اشاره كرد) رو راحت تشخیص میدی پس شایسته ای

الن:از اون لحاظ بله

جینا :شوخی كردم امیدوارم موفق باشی

موقع صحبت كردن با جینا سونبه حواسم به هیون جونگ هم بود خیلی گرم لی هیوری رو بغل كردو بالبخند با اون صحبت می كرد

منم با لی هیوری احوالپرسی كردم و خودم رو بهش معرفی كردم

بالاخره اون مهمونی باتمام سختی هاش به خوبی به پایان رسید

صبح :

سارا:الن  پاشو بریم خرید

الن :صبح به این زودی چرا باید بریم خرید؟

سارا :اولا ساعت 1بعداز ظهره دوما مواد غذایی مون تموم شده خیلی چیزا لازم داریم

الن:بذار برای بعدازظهر الن هواخیلی گرمه

سارا :پس ناهارو چی كار كنیم

الن:خب زنگ بزن از بیرون بیارن بذار من یكم دیگه بخوابم

ساعت حدود 4بود كه زنگ زدم به تینا و ازش خواستم باهم بریم خرید اونم قبول كرد این بهترین فرصت بود تا یونگ سنگ و تینارو باهم رو در رو كنم برای همین به سارا گفتم باتاكسی  میریم تابتونم بعدا با یونگ سنگ تماس بگیرم و ازش بخوام بیاد دنبالمون مركز خرید یكم دور بود . هم زمان با تینا رسیدیم

الن:ببخشید مزاحمت شدیم دلم میخواست باهم بیایم خرید

تینا :اشكالی نداره این مثل زنگ تفریح واسه كار من میمونه

الن:اول از همه بریم مواد غذایی بخریم بعد به بقیه قسمت ها هم سر میزنیم

خرید مواد غذایی چهار ساعت طول كشید بعد از این كه خرید كردیم دوراز چشم سارا و تینا به یونگ سنگ زنگ زدم و ازش خواستم بیاد دنبالمون

سارا:یه چیزی دیدم ولی خجالت می كشم بگم

الن :چی دیدی ازمون خجالت نكش بگو چیز خاصی می خوای ؟

سارا :اونجا یه مغازه ی اسباب بازی فروشی هست كه یه قسمت خیلی بزرگ برای عروسك داره بریم یه نگاهی بندازیم البته اگه تینا جون مشكلی نداشته باشه

تینا :نه اشكال نداره همه ی دخترا از عروسك خوششون میاد

باذوق كودكانه ای گفتم:آخجون عروسك یه چند تایی هم از اون خوشگل هاش می خریم

عروسك فروشی خیلی بزرگی بود طوری كه توش گم میشدیم من چند تا عروسك خریدم اما تینا و سارا هركدوم یه عروسك خریدن وسارا یه ماشین كنترلی از این ماشین دیوانه ها كه دورخودش چرخ میزنه هم واسه جونگمین خرید

تینا:مطمئنی دوست پسرت از این خوشش میاد ؟

سارا:نه ولی خب همونطور كه علاقه ی دخترا به عروسك تا آخر عمر ادامه داره لابد درمورد پسرها هم این صدق می كنه تازه اگه خوشش نیومد خودم باهاش بازی میكنم(دانشجوهای پزشكی این دوره و زمونه چه كارایی كه نمی كنن همین جا از تمام دانشجوهای پزشكی عذر خواهی می كنم)

موبایلم زنگ خورد برای چند لحظه تینا و سارا رو تنها گذاشتم

الن :سلام سونبه كجایین؟

یونگ سنگ :الان تو مركز خریدم اما جسیكا منو دیده و نمی ذاره بیام چی كار كنم ؟

باخودم فكر كردم اگه تینا ،جسیكا رو باسونبه ببینه همه چیز خراب میشه

الن:شما الان تو كدوم طبقه هستید؟

یونگسنگ :طبقه سوم چطورمگه؟

الن :هیچی ما طبقه ی اول هستیم خودمون با تاكسی میریم خونه ممنون كه اومدید

یونگ سنگ :معذذرت میخوام كه این طوری شد

الن:اشكالی نداره

سریع پیش دخترا برگشتم و بهشون گفتم:بیاید با تاكسی بریم خونه

جلوی مركز خرید ایستاده بودیم كه دیدم جسیكا و یونگ سنگ دارن میان به سرعت سوار اولین تاكسی شدیم و رفتیم

الن:تینا جون امشب بیا پیش ما

تینا:نمی تونم فردا صبح یه كار خیلی مهم دارم

سارا :ولی یه روز حتما باید بیای

تینا :حتما سعی خودم رو میكنم

بسته های خرید خیلی سنگین بودن ومن و سارا به زور حملشون می كردیم تو حیاط هیونگ جون و جونگمین نشسته بودن و طبق معمول همیشه درحال بحث بودن بادیدن ما هردوشون به طرفمون دویدن

جونگمین:فكرمیكردم شما دوتا ارشد مافیاها هستید دیگه بیگاری نمی كشید مثل این كه اشتباه می كردم

هیونگ جون :الن بدش به من

الن:نه ممنون سنگین نیست

اما هیونگ جون از دستم گرفت و گفت :برای من سنگین نیست ولی برای شماها هست

جونگمین هم خرید های سارا رو گرفت یه نگاهی به داخل كیسه ها انداخت و گفت:رفته بودید اسباب بازی بخرید ؟

سارا:مگه چیه آدم باید دوران كودكیش رو حفظ كنه تادیرتر پیربشه

جونگمین :حالا فهمیدم كه شما با هفتاد سال سن چطوری  شبیه دختر بچه ها دیده میشید

الن:شنیده بودم شرایط سنی برای استخدام تو مجمع گنگستری سن زیر 40 ساله نمیدونم شما چطوری وارد شدید

جونگمین كه هنوز درحال نگاه كردن به كیسه های خرید بود گفت:كدوم تون ماشین بازی میكنه ؟

سارا:واسه تو خریدمش نمیدونستم ماشین دوست داری یانه اگه نمی خوایش بده خودمون وقتای بیكاری باهاش بازی میكنیم

جونگمین :نه باحاله میذارمش تو كلكسیون عروسكام

هیونگ جون:منم می خوام خیلی خوشگله

الن :یكی براتون می خرم

هیونگ جون :نمی خواد شوخی كردم من واقعی ش رو بیشتر دوست دارم

بعد از سه هفته بالاخره آلبوم منتشر شد پسرا به مناسبت انتشار آلبوم من وسارا رو برای شام به خونه شون دعوت كردن

الن:از دعوت تون ممنون شماهم یه شب بایدبیاین ساختمان ما

كیوجونگ :اون وقت قول میدید برامون غذاهای ایرانی درست كنید ؟

جونگمین:مگه ازجونت سیر شدی كه همچین چیزی میگی از كجا معلوم دست پخت این مافیایی ها مارونكشه

سارا :دیدم اون شب از ترس این كه توی قیمه سم ریخته باشم اصلا نخوردی

الن:مگه اون شب قیمه درست كرده بودی ؟

سارا:آره گفتم چون خسته ای حداقل غذایی رو كه دوست داری بخوری  ولی این آقا همش رو تا آخر خورد

آهی كشیدم وگفتم :اشكال نداره نوش جونش

هیونگ جون:یعنی انقدر خوشمزه س ؟

الن :بقیه رو نمی دونم ولی برای من حكم زندگی روداره

یونگ سنگ :بهت نمیاد انقدر شكمو باشی

الن :ولی من در برابر غذا باخودم تعارف ندارم

یكی از خدمتكارا اومد و گفت:غذا آماده س بفرمایید

میز شام مفصلی تدارك دیده بودن به محض این كه اولین غذا رو اوردن سارا عق زد و از سر میز بلند شد همه باتعجب به جونگمین نگاه می كردن من هم به سرعت از سر میز بلندشدم و به دنبال سارا رفتم .

پایان

ببخشید این قسمت كم  بود و یكم دیرشد مواظب خودتون باشید دوستتون دارم دوستای گلم





طبقه بندی: قصه عشق،
[ دوشنبه 20 تیر 1390 ] [ 19:45 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30