تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - part3-Idont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

part3-Idont know

سلام سلام بر همه دوستای گلم امید وارم حالتون خوب باشه ببخشید یکی دیر شد ولی بالا خره اودم حالم اصلا خوب نبود و سرد درد شدیدی داشتم وخلاصه الانم اومدم داستانم رو بذارم حالا تا وقت از دست نرفته بفرمایید ادامه مطلب

ادامه مطلب....

        3 :

-: پس این حسه جدید عاشقیه یعنی من کیم هیونگ جون عاشق شدم اونم عاشق یه دختر پولدار ولی اونا فکر میکنن من ... برای پولش دخترشون رو میخوام

کی بوم: گفتم اگه واقعا درس بخونی و پزشک بشی وضع مالیتم خوب میشه اونوقت محاله همچین فکری کننن فقط ایمان داشته باش برادر

-: میشه بهم نگی برادر درسته ما برادریم ولی میخوام مثل دوتا دوست باشیم کی بوم

کی بوم: چشم برادر

که هر دو زدیم زیر خنده

........

هانا: داری به چی فکر میکنی هیونگ جون

-: هان من به هیچی

هانا: پس چرا جواب نمیدی الان یه ساعته دارم صدات میکنم

-: ببخشی داشتم به خاطراتمون فکر میکردم راستش میخوام یه رمان بنویسم

هانا: هیونگ جون پاشو غذا سرد شد باشه هر کاری میخوای کن پاشو

-: چیه غذا

هانا: ماکارونی

-: راست میگی

هانا: هیونگ جون

-: باشه بابا بلند شدم

رفتم سر میز نشستم

 شروع کردم به خوردن

-: خیلی گرسنمه بازم ممیخوام

هانا: حالا تو همینا رو بخور

-: باشه ولی یه پیشنهاد دارم 

هانا: بفرمایید

-: امشب با هیون و جونگ مین بریم بیرون خیلی دلم گرفته

هانا: باشه حالا زنگ بزنم به الن و ملیسا ببینم چی میگن

-: اهوم

هانا: خوب یواش تر بخور الان میپره تو گلوتا

-: اهوم

که بله لقمه پرید تو گلوم اینقدر که سرفه زدم اشک از چشمام اومده بود

بعد ناهار رفتم تو اتاق خواب و با هانا خوابیدیم ساعت 5 بود که از خواب بیدار شدم یه لیوان اب پرتقال خوردمو هانا رو هم صدا زدم

هانا: تو برو من خودم میام هیونگ جون

-: باشه پس اروم برونیا فهمیدی رسیدی مطب بهم یه زنگ بزن باشه

هانا: باشه برو

رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین شدم و مستیقیم رفتم مطب

مریضای امروض خیلی زیاد نبودن  زنگ زدن به جونگ مین

-: الو

سلام خوبی ممنون

اره هانا زنگ زد

باشه

نمیدونم شهر بازی خوبه

اهوم

بعدشم یه رستوران

البته به خانما نگین بگید فقط میرم شهر بازی یه چیز دیگه لطف کن به کیوجون و یونگ سنگ هم بگو

اهوم

باشه

قربونت

خدافظ

گوشی تلفن رو برداشتم و وصل کردم به خانم منشی

-: خانم لطفا بیمار اول رو بگید بیان داخل

در باز شدم یه خانم با یه پسر بچه 6 یا 7 سال اومدن داخل

-: سلام بفرمایید

...: سلام اقای دکتر

-: خوب هستید شما

...: بله دو ماه دیگه شد اومدم دندونای دونگ جون رو ببینید

-: اااااا بله بفرمایید پسرم خوبی شما

......بیمارا رو معاینه که کردم شد ساعت 8 بلند شدم و برق اتاق رو خاموش کردم و به خانم منشی هم گفتم امروز زودتر بره چون خودمم الان میخوام برم

از ساختمون اومدم بیرون سوار ماشین شدم زنگ زدم هانا بهش گفتم حاضره که بیرم و اونم گفت که اره  راه افتادم رفتم مطب و اونجا با هم رفتیم طرف شهر بازی وقتی رسیدیم اونجا همه بودن فکر کم اخرین نفری بودیم که اومدیم

-: سلام گفتم حتما الان باید خیلی معطل بشیم تا بیاین چه امشب همتون خوش قول شدید

جونگی: سلام بر دندونپزشک خودمون

-: سلام چیه امشب....

سایون: سلام خبری نیست فقط این که ما کارامون از دکتر ها زود تر تموم میشه

یونگی: ساعت ؟

-: ده دقیقه به 9

یونگی: الانم نمیومدی

-: خوب چکار کنم بیمارا نوبت گرفته بودن نباید بهشون میرسیدم این چه حرفیه یونگ سنگ از تو توقع ندارم که این حرف رو بزنی بعدشم جونگ مین خان شما هم یک پزشکید بد نیست یه دفاعی چیزی

جونگی: من کارام رو سریع جفت و جور کردم اومدم

-: باز به هم میرسید

جونگی: بله میرسیم

هیون: سلام

-: سلام اخخخخ جون ما اخر نشدیم

الن: زیاد خوشحال نباش یه کار فوری هیون داشت تا جلو درش راهنماییشون کردم

هیون: خوب باید ابروم رو ببری حالا یه کاری تو عمرت برای ما کردیا

الن: خوب باید چی میگفتم ما که اخر نیستیم تازه ما اولین نفر اومدیم

یونگی: ساعت

ملیسا: 10

جونگی: بزنین بریم دیگه الن شهر بازی رو میبندن اونوقت ما تا اخر باید بحث کینم کی اول اومده کی اخر اومده کی رفته تو کار فوری

هیون: هههههههههههه

-: خوب پس بفرمایید

طرن هوایی ، چرخ و فلک ، تونل وحشت و.....

کلی بازی و ساعت 11:30

-: برمایید بریم دیگه

جونگی: اهوم راست میگه

همه تایید کردن که بریم  رفتیم از شهر بازی بیرون و سوار ماشینا شدیم و چشمای خانمارو بستیم

هانا: حالا چرا چشمام رو میبندی

-: بماند

وقتی رسیدیم اروم دستش رو گرفتمو رفتیم داخل بچه ها هم یکی یکی با خانمای چشم بسته اومدن و هر کس سر میزی نشست بعد از خودن یه نوشیدنی قرار شد سر یه میز بزرگ بشینیم برای شام

-: عزیزم حالا میتونی چشمات رو باز کنی

چشماش رو که باز کرد

هانا: وای باورم نمیشه بهترین رستوران شهر ولی من خاطره خوبی....

-: تو الان منو داری و منم تو رو پس دیگه به چیزی فکر نکن

هانا: بهت افتخار میکنم کیم هیونگ جون به خودمم افتخار میکنم که همسری ....

-: حالا بی خیال چی سفارش بدم

هانا: چی چی گفتی

-: معذرت میخوام کلمه بدی گفتم

هانا: نه ولی از تو بعیده از این حرفا بزنی تو همیشه ادبی حرف میزدی برای همینم من ازت خوشم نمیومد ولی تو بودی که منو از اون عشق بی معنی نجات دادی حالا هم همه زندگیم رو مدیون توئم

-: دیگه حرفشم نزن تو خودت خواستی همسر من بش خودت ازم خواستگاری کردی اونوقت

هانا: قسم میخورم هیچ وقت تنهات نذارم حتی تو بدترین مواقع

...

الن: هیون جونگ بعد سالها بهترین سریتوران شهر چیه گنجی چیزی پیدا کردی  هان

هیون: نه فقط این تکوچیک ترین  کاریه که ادم میتونه واسه خوشحال کردن همسرت انجام بده البته اعتراف کنم این پیشنهاد هیونگ جون بود که امشب بیرم بیرون

الن: من همیشه عاشق صداقتت بودم و هستم و خواهم بود هیون جونگ

هیون: منم عاشقتم عزیزم عاشق چشایی که برق عشق میشه توش  وووووووو رد میشه

الن: این وووووو یعنی چی

هیون: یعنی به سرعت نور ووووووووو

الن: حالا نمیخوای چیزی سفارش بدی بخوریم اهای کیم

هیون: اااااا از بس حرف زدیم یادم رفت ببخشید عزیزم

الن: اشکالی نداره فقط زودتر شام سفارش بده اخه خیلی گشنه امه

هیون: نه اول نوشیدنی

الن: باشه رو حرف تو که نمیشه حرف زد

هیون: اهوم حالا شدی همسر گل خودم

......

جونگی: چی سفارش بدم ملیسا

ملیسا: ااااااااا خوب بهترین رستوران باید چیزای خوبی داشته باشه تا ببینم ...

جونگی: من همونی که تو سفارش بدی میخورم پس زود باش سفارش بده

ملیسا:  بگم

جونگی: بفرمایید

ملیسا: اب هویچ بستنی

جونگی: الهی میدونستم چیزی رو که من دوست دارم سفارش میدی گلم

ملیسا: حالا زیاد ذوق نکن وگر نه...

جونگی: باشه باشه

......

سایون: راستش امشب خیلی خوشحالم کردی عزیزم خیلی خسته بودم بعد چند هفته کار زیاد خیلی خستگیم در اومد ممنون

کیو: اهوم ولی این یه کار کوچولو بود برای بی بیه خودم

سایون: ممنون ولی تو بی بیه منی

کیو: نه تو بی بی هستی

سایون: نه تویی

کیو: اصلا

هردو با هم : هر دوتامونیم

کیو: ااااا سفارشم اومد بی بی

سایون: بله بفرمایید

.......

یونگی: خوشحالم که تونستم امشب بهترین کسم بهترین امید زندگیم رو خوشحال کنم خانمی

یون آ: ممنون من همیشه در کنار تو خوشحالم و احساس امید و ارامش میکنم

یونگی: منم می تو

یون آ: خومب نمیخوایم شام بخوریم

یونگی: البته ولی باید کمی صبر کنی خانومی

یون آ: هر چی تو بگی عزیزم

(اااااااااه اینا چقدر احساساتین حالم به هم خورد چقدر عشق ااااههههه)

همه دیگه کم کم داشتن از پشت میزا پا میشد برای شام و همه دور یه میز جمع شدن

اقایون: خانما بفرمایید چی میل دارید

خانما: هرچی اقایون بخورن ما هم میل میکنیم

اقایون: ماااااااا استیک میخوریم و شما....

خانما: ما هم استیک

بعد از 10 دقیقه غذا حاضر شد

اقایون: خانما بفرمایید میل کنید

خانما: دسستتون درد نکنه

اقایون: قابل شما رو نداره

(در حالی اینا رو میگفتن که با هم هماهنگ بودن و حتی ذره ای جلو یا عقب نمیموندن انگار از قبل تمرین کرده بودم )

خانما: یه تقاضای دیگه هم داریم

اقایون: بفرمایید

خانما: گیتار

اقایون: گیتار

خانما: امشضب باید برامون گیتار بزنید اونم 5 نفره

اقایون: چشم هر چی همسران عزیز بفرمایند

خانما: هورااااااااااااا

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^



[ یکشنبه 19 تیر 1390 ] [ 23:52 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]