تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - بازگشت الن و قسمت 15 قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

بازگشت الن و قسمت 15 قصه عشق

 

سسسسسسسسسسسسسسسلام به دوستای گلم حالتون چطوره ؟ خوبین؟خیییییییییییییییییییییییییییییلی دلم براتون تنگ شده بود امیدوارم امتحانات رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشید فرارسیدن تابستان رو به همتون تبریك میگم امیدوارم به همگی خوش بگذره بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم بفرمایید ادامه داستان

الن :سارا جونم امشب وقت داری ؟

سارا :توكه میدونی شبا تنها موقعیه كه من وقت خالی دارم چطورمگه ؟

الن :امشب بایه نفر قرار شام دارم اون یه نفر دلش میخواد تورو ببینه

سارا : چی میگه ! كی؟

الن: شین تینا ،یادته رفته بودیم بوسان تا یه دندانپزشك ایرانی رو ببینیم

سارا : آره همونی كه بعدش باهم دوست شدید

الن: آفرین آبجی گلم خودشه حالا می خواد باتوهم آشنا بشه ،امشب میای ؟

سارا : نظر پدر مادرم شرطه

الن: باشه باشه من نظرشون رو جلب می كنم حالا میای یانه؟

سارا: باشه میام

موقع بیرون رفتن از خونه هیونگ جون و جونگمین رو كه تازه از بیرون اومده بودن دیدیم

جونگمین:شماها نمی تونید یه روز تو خونه بمونید ؟

سارا:از شما یاد گرفتیم و به بسته های توی دست جونگمین اشاره كرد

جونگمین:حالا كجا می رین؟

سارا باشیطنت گفت:قرارداریم

جونگمین سریع گفت:قرار ؟ چه قراری ؟باكی؟

سارا: با دوست الن

هیونگ جون روبه من : مگه تو دوست پسر داری؟

الن: معلومه كه نه تازه مگه همه با دوست پسراشون قرار میذارن ما همیشه با دوست دخترامون قرار میذاریم

جونگمین : بی مزه ها نگران شدم

سارا: اوه جدا پس باید بیشتر طولش میدادیم چون تاحالا نگرانی گنگسترا رو ندیدم

جونگمین:ببین سارا ......... حرفش رو قطع كردم :شرمنده دیرمون شده تو قرار اول درست نیست دیر برسیم

وبعد دست سارا رو كشیدم و هردو از خونه بیرون اومدیم

 الن:ببخشید میدونی كه اگع بحث با جونگمین رو شروع كنی تا فرداصبح هم تموم نمیشه

سارا: مشكلی نیست خوب میشناسمش بریم كه زود برسیم

توی راه :

الن:دختره خیلی خوبیه موقعی كه باهاش آشنابشی  تازه می فهمی چه دختریه خیلی ازش خوشم اومده دلم می خواد هرسه تامون دوستای خوبی برای همدیگه باشیم

سارا :الن جون راستشو بخوای یكم استرس دارم

الن: چرا عزیزم ؟

سارا:نمی دونم شاید به خاطر اینه كه اون زیادی تو كارش موفقه

الن:نگران نباش  اصلا اهل غرور و تكبرنیست خیلی گرم و صمیمیه و خیلی هم مهربون .خیالت راحت. رسیدیم زودپیاده شو چون فكر كنم یكم تاخیر داشتیم

تینا خیلی متین و با وقار روی صندلی نشسته بود و در حال نوشیدن قهوه بود

الن :سلام تینا جون  سارا رو با خودم اوردم

سارا:سلام من یون سارا دانشجوی رشته ی پزشكی هستم و از آشنایی با شما خوشبختم

تینا : سلام منم شین تینا هستم

الن: نیازی نیست تا این حد رسمی باشید یكم راحت تر باهم صحبت كنید

موقع شام حرف خاصی بین مون رد و بدل نشد فقط درمورد خصوصیاتمون باهم صحبت كردیم بعد از شام تلفن سارا زنگ خورد سارا: ببخشید یه لحظه

تینا:سارا دختر خیلی خوبیه هردوتون اخلاق مشابهی دارید و از نظر من هردوتون دوست داشتنی هستید خیلی وقت بود كه با كسی دوست نشده بودم بعد اون شكست همه چیز برام یكنواخت شد اما با اومدن تو فهمیدم زندگی ادامه داره

الن:خوشحالم كه تونستم كمكی كنم منم بارها تو زندگی شكست خوردم حتی یه بار توعشق شكست خوردم البته نمیشه اسمش رو عشق گذاشت بیشتر شبیه یه هوس بچگانه بود .اما عشق تو فرق میكنه تو اونو دوست داری و اون هم تورو .توكتابا نوشته اگه كسی عشقش رو از دست بده بقیه عمرش رو میتونه با عشقی كه به شغلش داره بگذرونه اما از نظر من عشق تو زندگی چیزیه كه هرگز چیز دیگه ای نمیتونه جاش رو پركنه

قبل از این كه تینا بتونه چیز دیگه ای بگه سارا اومد

الن : كی بود؟

سارا:جونگمین ،میگه یه لحظه بیا پایین

الن:مگه می دونست ما تو این رستورانیم

سارا : نه فكر كنم تعقیب مون كرده

الن:از دست شما دوتا

تینا : بیاین بریم بیرون بقیه صحبتامون رو می كنیم

 به محض بیرون اومدن از رستوران جونگمین به طرفمون اومد

جونگمین:به به مافیا های عزیز خوش می گذره دوساعت منه بیچاره رو این بیرون خسته و گرسنه منتظر گذاشتین .

سارا: خودت اومدی خودتم منتظر و گرسنه  موندی مگه ما دعوتت كردیم

جونگمین :آخه ترسیدم بدزدنتون نه این كه خوشگل باشیدا نه فقط چون زیاد خلاف می كنید ترسیدم گروه های كوماندو بگیرنتون

سارا: گنگسترا كه از كوماندو ها خطر ناك ترن

الن: احیانا از من خجالت نمی كشید از تینا جون خجالت بكشید

سارا : معذرت می خوام همش تقصیر جونگ مینه

جونگمین : سلام من پارك جونگمین جذاب گروه دابل اس و دوست پسر یون سارا هستم

تینا كه با دیدن جونگمین حالش بد شده بود به سختی جواب داد : سلام خوشبختم  منم شین تینا هستم .

حالش رو درك می كردم رو به سارا گفتم :شما دوتا برید منم وقتی تینا جون رو رسوندم میام .

سارا: باشه تینا جون خداحافظ خوشحالم كه یه دوست تازه پیدا كردم

تینا: منم همین طورعزیزم خدانگه دار

بعد از رفتن اونا تینا ازم پرسید :تو با گروه دابل اس زندگی می كنی؟

الن: بله ببخشید می خواستم زودتر بهت بگم اما تاحالا موقعیتش برام پیش نیومده بود

تینا :همه ی اونا دوست دختر دارن؟

باخودم گفتم :هنوز دوستش داری و روش حساسی اما نشون نمیدی چراوقتی انقدر دوستش داری هم خودت و هم یونسنگ سونبه رو انقدر عذاب میدی

بعد بلند گفتم:نه به غیر از جونگمین همه شون كاملا مجردن  راستی من یه راز دارم خیلی جالبه یونسنگ سونبه هم مثل من یه راز داره

تینا:یونسنگ رو دوست داری؟

الن: خوب معلومه اون عین برادر بزرگترم میمونه نمی تونم اونو دوست نداشته باشم همیشه تحسینش میكنم چون یه نفر رو توقلبش داره كه ارزش خیلی والایی براش داره .اگه یه روز اون دختر رو پیداكنم مجبورش میكنم برگرده پیش سونبه تادیگه انقدر ناراحت نباشه و توقلبش احساس درد نكنه

تینا: یعنی هنوز اون عشق رو فراموش نكرده ؟

الن :نه  خودش میگه حتی برای یه لحظه هم بدون فكر اون زندگی نكرده

تینا: شاید اون دختر شرایطش رونداره كه برگرده

الن:اگه اون دختر بخواد حاضرم هر كاری بكنم تا به عشقش برسه و هردوشون از این درد و رنج خلاص بشن .

تینا:معذرت می خوام الن جان من دیگه نمی تونم راه برم لطفا من رو تا هتل برسون

الن: باشه اما قول بده به حرفام فكر می كنی و یه فرصت دیگه به اون فرد میدی

تینا: سعی خودم رو می كنم اما چندان مطمئن نیستم

الن:  هروقت به مشكلی برخورد كردی یا احساس تنهایی كردی بدون من و سارا همیشه در كنارتیم

یك هفته بعد

الن : وای خدا فردا نتایج امتحانات میاد چی كاركنم

سارا: باز شروع كردی تو كل ترم رو یه خواب راحت نداشتی همش مشغول درس خوندن بودی من مطمئنم قبول میشی

الن: خسته نباشی قبولی رو كه مطمئنم نگران رتبه م هستم اگه مثل همیشه اول نشم چی

سارا:مطمئن خدا یه روزی هم تو رو شفا میده

الن: خیلی ممنون همچنین چراتو همیشه انقدر خونسردی ؟

سارا : چون عاقلم

الن : خیلی ممنون یعنی من........... كه سارا پرید وسط حرفم: نه منظورم این بود تو همیشه زیادی به این مسائل اهمیت میدی اما من فقط نگران قبول شدنم هستم به رتبه اهمیت چندانی نمیدم

الن: الان میخوای بخوابی ؟

سارا : خب معلومه ساعت 11منم می خوام فردا صبح زود بیداربشم مگه تو نمی خوابی ؟

الن:اگه بخوام هم نمی تونم تو راحت بخواب شب بخیر عزیزم

از استرس و دلشوره در حال قبض روح بودم برای كم شدن استرسم رفتم تو حیاط همیشه هوای آزاد حالم رو بهتر می كرد به محض وارد شدن به حیاط پشیمون شدم چون پسرا تو آلاچیق نشسته بودن و در حال نوشیدن(مشروب) بودن خواستم برگردم اما دیگه دیر شده بود كیو جونگ منو دیده بود و دادزد:سلام الن اگه كاری نداری بیا پیش ما

دلم نمی خواست اما با خودم فكر كردم بهتر از تنهاییه برای همین رفتم پیششون

جونگمین:سلام مافیا چه خبر؟مگه الان ساعت 11 نیست پس چرا هنوز بیداری من شنیده بودم مافیا ها شبا زود می خوابن

الن: از وقتی مافیا با گنگسترا می گردن ساعت خوابشون تغییر كرده

هیون جونگ: خوابت نمی بره ؟

الن: بله چون فردا نتایج امتحاناتمون میاد و من حسابی استرس دارم

هیون جونگ : تو كه مدام درحال مطالعه بودی پس از چی می ترسی

الن : از این كه رتبه ی اول رو نیارم می ترسم

با شنیدن این حرف همه زدن زیر خنده

یونسنگ :شما دخترا واقعا جالبین آدم مگه واسه این چیزا هم استرس می گیره برای ما فقط قبول شدن مهم بود نه چیز دیگه ای

جونگمین: پس اون یكی مافیا كجاست بگو بیاد تنها نباشه

الن:خوابیده

جونگمین: اون وقتی استرس می گیره می خوابه؟

الن: نه اون استرس نداره چون رتبه واسش مهم نیست واسه همین هم راحت خوابیده

جونگمین : خوشم اومد میدونستم مثل خودمه

هیونگ جون: بیا یكم بخور تا از استرست كم بشه

الن: نه ممنون از این چیزا خوشم نمیاد

كیوجونگ:آفرین اصلا چیزخوبی نیست ماهم فقط بعضی وقتا می خوریم .

جونگمین درحالی كه مست بود گفت:بیاین بریم توخونه كائوروكه هم داریم میتونیم آواز بخونیم

هیونگ جون: خب همین جا بخون

جونگمین(لطفا این قسمت هارو با حالت مستی بخونید ):هی بچه مگه نشنیدی كه گفت دوست دخترم خوابه اگه بیداربشه عصبانی میشه وسرم داد میزنه جزو مافیاس دیگه  اصلا كی به تو اجازه داد از اینا بخوری مگه نمیدونی قانون خوردن نوشیدنی های الكلی رو برای بچه های زیر 18 سال ممنوع كرده

هیونگ جون: تو زیادی خوردی حالت خرابه پاشو ببرمت خونه تا آبرومون رو نبردی

جونگمین درحال حرف زدن بود اما انقدر مست بود كه هیچكدوم از حرف هاش رو متوجه نشدم .

هیون جونگ:ببخشید اون جنبه ی زیادی تو خوردن الكل نداره .

الن : اشكالی نداره

و هیون جونگ و یونسنگ جونگمین رو بردن خونه منم به كیوجونگ تو تمیز كردن میز كمك كردم و اونم بعد از چند دقیقه رفت

فقط هیونگ جون مونده بود بی مقدمه پرسید: انقدر درس خوندن برات مهمه ؟

الن: بیشتر از اونی كه بتونید فكرشو بكنید

هیونگ جون: میتونم بپرسم چرا؟

الن:بخاطر مادرم اون خیلی برام زحمت كشیده و من فقط این راه رو برای قدردانی ازش می شناسم

هیونگ جون:خیلی به مادرت نزدیكی؟

الن:خیلی زیاد به طور باورنكردنی اون بهترین دوستمه البته اخلاقی داره كه تفاوت سنی ش با من رو اصلا نشون نمیده حتی بعضی وقت ها برعكس هم میشه یعنی من مثل مادر اون رفتارمیكنم .همیشه شوخی میكنه و می خنده دست پختش حرف نداره تو هركاری ماهره

هیونگ جون:مادرت به طور دائم تو كره اقامت داره ؟

الن: بله چون تحمل دوریش روندارم اگه یك شب باهاش تلفنی صحبت نكنم دیوونه میشم

هیونگ جون:یه روز دعوتشون كن حتما ایشون هم دلشون میخواد جایی كه دخترشون توش زندگی میكنه رو ببینن

الن:مادرم بهم اعتماد داره برای همینم تاحالا نیومده

هیونگ جون :میدونه می خوای خواننده بشی ؟

الن: البته اولین نفر با اون مشورت كردم

هیونگ جون:دوروز دیگه نتیجه ی تست خوانندگی میاد

الن: میدونم نیمی از استرسم هم به همین خاطره

هیونگ جون: امیدوارم تو هردو آزمون موفق بشی من بهت ایمان دارم

الن:ممنون شما همیشه به من لطف دارین

هیونگ جون:حالا هم برو وهرطورشده سعی كن بخوابی چون نمیخوام فردا با چشمای پف كرده بری دانشگاه و مسخره ت كنن

الن:چشم شب بخیر

صبح با صدای زنگ ساعت بیدارشدم سریع آماده شدم سارا زودتر از من بیدارشده بود و صبحانه رو آماده كرده بود اشتهای چندانی نداشتم اما یه لیوان شیر گرم خوردم كه ضعف نكنم نمی تونستم با اون وضعیت رانندگیكنم برای همین با ماشین سارا به دانشگاه رفتیم .نتایج روی برد طبقه دوم زده شده بود به سختی از پله ها بالا رفتم و وخودم رو به تابلوی اعلانات رسوندم جمعیت زیادی ایستاده بود بازحمت فراوان ازمیان جمعیت رد شدم و به برگه ها رسیدم سئوهیون كه یكی از هم كلاسی هام بود وهمیشه بخاطر نمرات بالای من ازم متنفربود با نیشخند گفت: تبریك میگم ورفت

برگه هارو نگاه كردم با دیدن رتبه م نزدیك بود سكته كنم بله درسته این بار هم رتبه ی اول اشك تو چشمام جمع شدناگهان یه نفر از پشت سر گفت:مثل همیشه اول   به طرف صدا برگشتم لی دونگ جا بود یكی دیگه از هم كلاسی هام كه میشد گفت نابغه  س

بالبخند جواب دادم : رتبه ی دوم هم مثل اوله

دونگ جا : درسته اما رتبه ی اول یه احترام خاصی داره كه رتبه دوم نداره . میشه امروز باهم ناهار بخوریم ؟

بقیه ش رو تو پست بعد میذارم چون میهن بلاگ اذیت كرد





طبقه بندی: قصه عشق،
[ چهارشنبه 1 تیر 1390 ] [ 08:49 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30