تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت 14قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت 14قصه عشق
سلام دوستای گلم خوبین ؟ شرمنده كه دیر كردم هیچ توجیهی ندارم و فقط عذر می خوام لطفا بفرمایید ادامه مطلب چون به غیر از داستان در آخر یه خبر مهم هم گذاشتم برای خوندن ادامه داستان بفرمایید ادامه

 

از فرودگاه مستقیم به ویلای تابستانی پسرا رفتیم . ویلا كنار دریا بود و چشم انداز واقعا قشنگی داشت  اتاق من درست روبه روی دریا بود یعنی صدای موج تمام مدت روز گوش رو نوازش میداد . روز اول پسرا فیلم برداری داشتن برای همین هم من و سارا تصمیم گرفتیم بریم و یكم خرید كنیم كاری كه هر خانمی عاشقشه بعد از این كه خریدمون تموم شد جلوی یه مغازه جواهر فروشی ایستادیم و به حلقه ها نگاه كردیم آهی كشیدم و گفتم :كی یكی از اینا مال من میشه

سارا : چنان اینو با ناراحتی میگی كه هركی ندونه فكر می كنه 40 سالته و ترشی انداختیمت تو تازه 20 ساله شدی پس به این چیزا فكر نكن  یه روز هم نوبت تو میشه الان زوده به این چیزا فكر كنی  ذهنت رودرگیر نكن  باشه دختر خوب ؟

الن : بی احساس ،همیشه همین طوری بودی

سارا : من بی احساس نیستم  بالغ و منطقی ام اما تو احساست بیشتر از منطقت كار میكنه

جوابی نداشتم  چون میدونستم راست میگه من زیادی احساسی بودم خیلی وقتا سعی میكردم خودم رو خشن و بی احساس  نشون بدم كه كسی نفهمه تا چه حد شكننده هستم

وقتی از خرید برگشتیم پسرا اومده بودن  سارا  ساعتی رو كه برای جونگ مین خریده بود رو بهش داد

جونگمین:وای خیلی باحاله معلومه مافیا چندان هم خسیس نیستن

سارا : هرچقدر هم خسیس باشن به پای گنگسترا نمیرسن

جونگمین: اگه خسیس بودم  به جای یه گردنبند اصل برات یه تیتانیوم معمولیشو میخریدم  پس دیدی مافیا خسیس تره

سارا : نذار قیمت ساعتی رو كه برات خریدم بگما وگرنه همین جا موهاتو میكنی  اصلا بده به من میدمش به یكی دیگه

جونگمین: باشه بابا تسلیم  از دست تو كه اگه تا صبحم باهات بحث كنم كم نمیاری

سارا: چی خیال كردی  من همیشه حرف خودمو پیش میبرم ،حالا فیلم برداری تون تموم شد ؟

به جای جونگمین هیونگ جون جواب داد : بله  از فردا وقتمون آزاده

جونگمین : كی به تو گفت جای من جواب بدی  بچه ی بی ادب بازم تو كار بزرگترت دخالت كردی . ویه پس گردنی به هیونگ جون زد

هیونگ جون: آخ قاتل گنگستر من جواب دادم چون میدونستم تو واسه یه سوال كوتاه الان قصه ی هزارو یك شب میگی آخرش هم میپرسی  سوالتون چی بود و با پا یه پشت پا به جونگمین زد و فرار كرد  جونگمین هم دنبالش دوید و شروع  به كتك كاری كردن همون لحظه هیون جونگ كه تو آشپزخانه بود اومد و گفت: آی جونگمینی هیونگ جونی بس كنین . بعد روبه من گفت : فردابریم جاهای دیدنی ججو  .

الن : عالیه من همیشه دلم میخواست بیام ججو

هیون جونگ : پس جاهای زیادی هست كه میتونیم بریم

شب رفتم كنار ساحل  موقعی كه بچه بودم  مامانم هیچ وقت شبا اجازه ی رفتن به ساحل رو نمی داد چون می ترسید غرق  بشم .

روی ماسه ها با یه تكه چوب یه قلب بزرگ كشیدم و توش نوشتم ss501

هیون جونگ از پشت سرم گفت : تا چند وقت دیگه  اسم گروه عوض میشه  پس این آخرین باره كه میتونی  این اسمو بنویسی

الن :حتی اگه صد نفر دیگه هم به گروه اضافه بشه  بازهم من فقط ss501رو به رسمیت می شناسم

هیون جونگ : نباید اینو بگی چون ممكنه عضو جدید تو باشی

الن:شما با عضو جدید مشكلی ندارین  ؟

هیون جونگ :خیلی مشكله اما به نظرم اگه اون شخص لایق باشه خیلی زود  جای خودش رو تو گروه پیدا میكنه یه تغییر ناگهانی بعضی وقتا لازمه

الن:درسته كه اولش سخته  خیلی ها مخالفت می كنن  اما بعد از یه مدت همون افراد چنان به اوضاع جدید عادت می كنن كه  انگار از اول همه چیز همین طوری بوده

هیون جونگ : تو همچین آدمی  هستی ؟

الن:نه اصلا من خیلی سخت به تغییرات  عادت میكنم  البته اگه تغییرات منطقی باشه  مشكلی باهاش ندارم .

هیون جونگ : اصولش همینه اما خیلی وقتا خیلی از تغییرات منطقی هم قابل درك نیستن

الن : آخه خیلی از اون ها برخلاف میل آدمه برای همین هم نمی خواد كه با شرایط جدید كنار بیاد

هیون جونگ : ولش كن ،تو از آب میترسی ؟

الن: نه من عاشق آبم تو ایران حداقل هفته ای یكبار رو به استخر می رفتم

هیون جونگ : پس میتونیم فردا بریم پارك آبی  چون خیلی تعریفشو شنیدم

الن: حتما جای جالبیه 

هیون جونگ : هوا داره كم كم سرد میشه بیا بریم داخل

الن : باشه منم یكم احساس سرما می كنم

قبل از رفتن هیون جونگ كنار ss501كه من نوشته بودم نوشت with Elen

الن: سونبه ،چرا ...

هیون جونگ : تا وقتی كه در كنار مایی تو هم یه عضو محسوب میشی  و اسمت باید در كنار اسم ما باشه

از حرفش قند تو دلم آب شد با خوشحالی تشكر كردم .

صبح روز بعد :همگی آناده شده و توی پذیرایی جمع شده بودیم

جونگمین:به نظرتون اول بریم پارك آبی یا قصر گوان جا ؟

الن:قلعه ی گوان جا

هیونگ جون:اما به نظر من جای كسل كننده ایه

جونگمین: همینه كه بهت میگم بچه، آدم كه نمیره گردش كه فقط بازی كنه میره تا یه چیزی هم یاد بگیره

هیونگ جون چشم غره ای به جونگمین رفت  یه ون سفید اومد دنبالمون راننده مرد بسیار مودب و شوخ طبعی بود و در طول راه برامون چیزهای جالب و سرگرم كننده ای تعریف كرد. بعد ز قلعه ی گوان جا نوبت به پارك آبی رسید سارا چندان از آب خوشش نمیومدوشنا هم بلد نبود برای همین هم  براش سرگرم كننده نبود . اما برعكس من و پسرا كلی آب بازی كردیم  بعد هم انقدر خسته شدیم كه به زور میتونستیم راه بریم . بعد از ناهار تصمیم گرفتیم یه چرتی بزنیم و بعدا در مورد برنامه های فردا صحبت كنیم . بعد از ظهر تو اتاق نشیمن نشسته بودیم

كیو جونگ :چطوره فردا بریم دشت گل های ارغوانی

یونگ سنگ : عالیه دخترا هم خوشش شون میاد

هیونگ جون: پس برنامه ی فردا هم مشخص شد حالا چی كار كنیم ؟

هیون جونگ : یادتونه موقعی كه داشتیم میرفتیم كوهستان یه بازی انجام دادیم ؟

جونگمین: آره همونی كه من و الن به مرحله آخر رسیدیم بعد هم الن برنده شد

هیون جونگ : درسته ما اون روز یه قولی به الن دادیم كه هنوز بهش عمل نكردیم

كیوجونگ :آره یادم اومد وافعا كه لایق لیدری هستی شرط میبندم هیچكس یادش نبود

هیونگ جون: پس شما دوتا برید تو اتاقاتون  هر وقت همه چیز آماده شد صداتون میكنیم .

ساعت حدود 8 بود كه هیونگ جون اس ام اس زد كه بیاین پایین سارا می گفت بوی غذا تو كل سالن پیچیده اما من كه سرما خورده بودم بوی هیچی رو حس نمی كردم .

پسرا با پیشبند و كلاه های آشپزی به صف ایستاده بودن و جلوی هر كدوم یه ظرف غذا بود

كیو جونگ : اول كدومو امتحان می كنی ؟

الن :برای این كه اختلافی پیش نیاد به ترتیب سن از بزرگ به كوچیك شروع میكنم .

هیون جونگ : نه مال من آخر از همه

هیونگ جون: نه خیر جای خودمه تو یكی مونده به آخر

جونگمین: باشه ترسوها اول مال منو امتحان كن فقط مواظب باش انگشتات روبرای بقیه غذاها هم نگه داری

الن: بله چشم حالا میشه غذاتونو معرفی كنید

جونگمین:سوپ صدف مخصوص سر آشپز جذاب دابل اس

یكم چشیدم الن: خوشمزه اس واقعا خوبه

جونگمین : همه شو نخور بقیه ش مال دوست دخترمه

نفر بعدی كیوجونگ

كیوجونگ : بیبیم باپ برنج مخلوط  تهیه شده توسط مركز گروه دابل اس

الن : فوق العاده س انتخاب خیلی سخته

یونگ سنگ :ببخشید من به غیر از رامن چیز دیگه ای بلد نبودم اما سعی كردم بهترین نوعی كه بلدم ،بپزم

الن : اتفاقا خیلی هم خوبه چون من عاشق رامنم  خیلی خوشمزه شده من واقعا گیج شدم

نوبت به غذای لیدر رسید میدونستم بهترین آشپزگروه هیون جونگه

هیون جونگ : اردك شكم پر مخصوص لیدر البته فكر نكنم زیاد خوشت بیاد چون من آشپزخیلی خوبی نیستم

با خوردنش اشك تو چشمام جمع شد طعم اردك هایی رو میداد كه پدرم درست می كرد

هیون جونگ : یعنی انقدر بده كه اشكت در اومد ؟

الن: نه خیلی عالیه فقط یه لحظه یاد پدرم افتادم چون اردك خیلی دوست داشت

هیون جونگ: متاسفم نمی خواستم ناراحتت كنم

الن: اشكال نداره اما غذاتون خیلی خوشمزه شده نمی دونم كی باید برنده بشه

هیونگ جون: وقتی كیك مخصوصbaby  روبخوری می فهمی برنده كیه

الن: یعنی انقدر به خودتون مطمئنین؟

هیونگ جون: من اینو مخصوص تو پختم خیلی هم روش كار كردم پس برنده منم

بعد یه تكه بزرگ از كیك رو گذاشت تو دهانم وقتی قورتش دادم حس كردم گر گرفتم ضربان قلبم بالا رفت

كیوجونگ : الن ،چرا داری جوش میزنی ؟

نفسم بند اومد نتونستم سر پا بایستم زانو هام مقاومتشون رو از دست دادن و افتادم هیون جونگ منو گرفت و در حالی كه داد میزد:مگه چی توش بود كه اینطوری حساسیت نشون داد؟ بعد روبه ساراكرد و ادامه داد :الن به چیزی حساسیت داره ؟

سارا در حالی كه گریه می كرد به سختی جواب داد :توت فرنگی ، یه نوع حساسیت شدید كه حتی با بو كردنش هم حالش بد میشه (این حساسیت درمورد من واقعیه و2بارهم حالم بد شده )

هیون جونگ :هیونگ جون،توی كیك توت فرنگی بود ؟

هیونگ جون هم باگریه گفت: آره اونم خیلی زیاد من نمیدونستم كه اما گریه نذاشت حرفش رو تموم كنه

هیون جونگ : گریه نكن ،جونگمین سریع ماشین رو آماده كن باید سریع برسونیمش بیمارستان ومنو بلند كرد من كه به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم از حال رفتم

وقتی چشم باز كردم تو بیمارستان بودم ودستگاه اكسیژن بهم متصل بود.سارا كنار تخت من خوابش برده بود و هیون جونگ و هیونگ جون هم روی مبل خوابیده بودن سعی كردم بشینم كه سارا بیدارشد

سارا: حالت خوبه عزیزم؟

الن : آره گلم پس فكر كردی من به این زودی شماهارو راحت میذارم من 60 تا جون دارم

سارا :همه نگرانت بودن هیونگ جون سونبه انقدر گریه كرد تاخوابش برد هیون جونگ سونبه هم مدام  راه میرفت و از پرستارا حالتو می پرسید .بقیه هم تازه رفتن خونه .

باصدای ما پسرا بیدارشدن .هیونگ جون: الن ،خوبی؟من واقعا متاسفم اصلا نمی دونستم به توت فرنگی حساسیت داری

اگه بلایی سرت میومد تا آخر عمر خودمو نمی بخشیدم وبعد بغض كرد

الن:اشكالی نداره  اما اگه الان گریه كنید نمی تونم ببخشمتون

هیون جونگ:الان خوبی ؟میتونی راحت نفس بكشی ؟

الن: بله ممنونم معذرت می خوام كه نگرانتون كردم

هیون جونگ:دیگه این حرفو نزن اشكال از هممون بود كه هنوز باوجود صمیمیت خیلی چیزا رو درمورد همدیگه نمی دونیم حالا هم استراحت كن دكتر گفت بعدازظهر مرخص میشی .

10 دقیقه بعد جونگمین و كیوجونگ و یونگ سنگ رسیدن

جونگمین: چه مافیای نازك نارنجی خجالت نمی كشی با چند تا توت فرنگی به این روز افتادی

الن: مگه تقصیر منه كه به توت فرنگی حساسیت دارم

كیوجونگ : حالا كه حالت بهتره  خیالم راحت شد دیشب هممون خیلی ترسیدیم

الن: معذرت میخوام كه مسافرتتون رو خراب كردم

یونگ سنگ :یه بار دیگه همچین چیزی بگی كشتمت

همه خندیدیم.فردای اون روز ما به سئول برگشتیم .

سارا : الن یادت نره بری فرودگاه امروز خانم شین تینا میرسن سئول

الن: باشه چشم ساعت 12میرم

توفرودگاه

الن:سلام خواهر خوبی؟

تینا :سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود انتظار دیدنت رو نداشتم

الن :مگه میشه خواهر بزرگتر قرار باشه بیاد و خواهر كوچكتر هیچ كاری نكنه

تینا: پس بیا بریم هتل چون من خیلی خسته م

الن: چشم خواهر

توی راه

تینا : راستی الن نگفتی كجا زندگی می كنی

الن: اوه ببخشید یادم رفت من مترجم یه گروه هستم و توی خونه ی اونا زندگی می كنم البته مامانم هم اینجا زندگی می كنه اما به خاطر كارم باید همون جا بمونم

تینا :كسایی كه باهاشون زندگی می كنی همشون پسرن ؟

الن: بله اما من و دوستم سارا توی یه ساختمان مجزا از پسرا زندگی می كنیم

تینا : باید خیلی هیجان انگیز باشه ،از هیچكدوم از پسرا خوشتون نمیاد ؟

الن: اوه من نه اما سارا دوست دختر یكی از اوناس شما چی نامزد یا دوست پسر ندارین؟

تینا یكم مكث كرد بعد:فعلا نه اما قبلا یه نفر بود كه خیلی دوستش داشتم اما ....

الن:خب بعد چی شد ؟

تینا : من مانع پیشرفت اون بودم به خاطر حسادت زنانه م نمی تونستم بذارم موفق بشه برای همین هم تركش كردم مطمئنا الان كه موفق شده به زودی با یه دختر خوب و فهمیده ازدواج می كنه .

باخودم گفتم پس دلیلش این بوده اما سونبه همیشه گریه میكنه چون فكر میكنه خودش مقصره

الن:اگه اون فرد واقعا عاشقتون بوده  هیچ وقت نمی تونه قلبش رو به كسی غیر از شما بده باید بهش یه فرصت دیگه بدین

تینا : این مال خیلی وقت پیشه پس احتمالا الان اون دیگه حتی اسمم رو هم به خاطر نمیاره

الن: شما یكبار یه طرفه قضاوت كردین و تنها موندین حالا وقتشه كه پیداش كنین و یه فرصت دیگه بهش بدین چون ممكنه بعدا از این كه بدون هیچ دلیلی رهاش كردین افسوس بخورین

تینا : باید روش فكر كنم بیا امشب باهم شام بخوریم سارا روهم با خودت بیار می خوام باهاش بیشتر آشنا بشم

الن: چشم  حتما دیگه رسیدیم .

پایان

دوستای گلم واقعا معذرت می خوام اما این آخرین قسمت داستان تا تیر ماه بود چون باید به قولی كه بهمامانم دادم عمل كنم واقعا عذر می خوام اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیوفته اما به وبلاگ های قشنگ تون سر میزنم نظرات گرانبها تون رو هم جواب میدم البته داستان حذف نمی شه و اول تیر قسمت بعدی گذاشته میشه از همه ی شما عزیزان ممنونم كه تا الان حمایتم كردین من قول میدم كه برگردم پس اول تیر همه تون رو می بینم تا اون موقع خداحافظ و همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم خییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم





طبقه بندی: قصه عشق،
[ جمعه 16 اردیبهشت 1390 ] [ 15:31 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30