تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت یازدهم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت یازدهم قصه عشق

سلام عزیزای دلم حالتون چطوره؟ با امتحانا چی كار می كنید ما كه حسابی در گیریم  خوب حالا برای روحیه گرفتن تو امتحانا پسرا میخوان شمارو به قسمت بعدی داستان دعوت كنن

اول از همه هیون جونگ سونبه

حالا هیونگ جون بی بی

سومین نفر مزه ی گروه جونگمین شی

چهارمین پسرگل كیوجونگ اوپا

و در آخر پرنس گروه یونگ سنگ سونبه

حالا بفرمایید ادامه

الن:راز؟چه رازی ؟    یونگ سنگ :زمان كودكی  یه همبازی داشتم كه یه دختر ایرانی بود كسی كه تمام دوران بچگی و حتی تحصیلم روهم  دركنارم بود .همیشه مثل یه دوست واقعی ازم حمایت می كرد وقت های ناراحتی دلداریم می داد حتی مواقعی كه  در خطر بودم  تنها تكیه گاهم اون بود .خیلی بانشاط و مهربون بود . هرچقدر بزرگتر شدیم عشقمون نسبت به هم بیشتر می شد تاجایی كه طاقت یك روز دوری از هم رو نداشتیم یونگ سنگ كمی مكث كرد و بغضش رو فروخورد ودوباره ادامه داد . به خاطر اون سعی كردم كشور ایران رو بهتر بشناسم  و زبانش رو یاد بگیرم اما درمورد زبان بی استعداد بودم  .هنگام دبیرستان  ازش خواستم تا باهم قرار بذاریم  واین باعث جدی شدن رابطه مون شد موقعی كه از دبیرستان فارغ التحصیل شدیم  بهش گفتم كه می خوام خواننده بشم  مثل همیشه حمایت وتشویقم كرد اما یه نگرانی غیر معمول  توچشماش موج می زد .بعداز انتشارآلبوم  اولین كسی بود كه  بهم تبریك گفت  رابطه مون مثل گذشته نبود كمتر همدیگه رو میدیدیم .تا این كه تارهای صوتی م پاره شد بعدازعمل خیلی  خودم رو باخته بودم اما دوباره مثل فرشته ی نجات ظاهرشد و از نا امیدی آزادم كرد . بعد از یك سال كه بهبودپیدا كردم  دوباره سرم شلوغ شد برای همین ملاقات هامون خیلی كمتر ازقبل شد تا این كه یه روز در حالی كه بارون شدیدی هم می بارید  اومد پیشم كاملا خیس شده بود  با این كه صورتش خیس بود اما  میتونستم تشخیص بدم  كه داره گریه میكنه  پرسیدم چی شده ؟گفت:متاسفم امافكر نكنم دیگه بتونیم همدیگرو ببینیم شاید خیلی سخت باشه اما لطفا ازم متنفر نباش و در آینده باشادی زندگی كن و موفق باش  خدانگه دار وبدون این كه حتی اجازه بده ازش بپرسم چرا؟،رفت  . رفت  اما زخمی كه به قلبم زد هنوز هم التیام پیدانكرده . یونگ سنگ آروم اشك هاش رو پاك كرد .

پرسیدم:یعنی هیچ وقت سراغش نرفتین؟     یونگ سنگ :چرا اما حتی نتونستم دوستاشو پیدا كنم مثل  یه قطره آب  تو دریا گم شد حتی دلیلش رو هم بهم نگفت  شاید به همین خاطره كه نتونستم از قلبم بیرونش كنم .

الن:اما شما  عاشقش بودین باید همه سعی تون رو می كردین  یعنی عشقتون  حتی انقدر هم ارزش نداشته ؟ 

یونگ سنگ لبخندتلخی زد وگفت:شاید همین عشق زیاد بود كه مانعم شد راستی اون عاشق دندانپزشكی بود برای همین هم همیشه می گفت اگه ازدندونات خوب مراقبت نكنی یعنی منو دوست نداری برای همین من خیلی مراقب دندونام هستم .تو تاریكی به یونگ سنگ نگاه كردم چشماش پر اشك  بود پرسیدم :اسمش چی بود؟     یونگ سنگ :تینا ،شین تینا   الن:چه اسم قشنگی !

یونگ سنگ درحالی كه  از روی صندلی بلند می شد گفت:ببخشید كه توروهم ناراحت كردم واقعا به درد و دل نیاز داشتم ممنون كه به حرفام گوش كردی .  الن :خوشحالم كه تونستم باعث آرامشتون بشم وممنون .    یونگ سنگ :برای چی؟

الن: به خاطر اعتمادی كه به من كردین .   یونگ سنگ :من از تو ممنونم  چون اگه تو نبودی ممكن بود از ناراحتی یه بلایی به سرم بیاد و خندیدورفت.بعد از رفتن یونگ سنگ به حرفاش فكر كردم  حالا دلیل غم همیشگی كه تو نگاهش بود رو می فهمیدم  مهم نبود چقدر فكر كنم به هر حال من هم نمی تونستم دلیل تینا برای رفتن رو بفهمم اما تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش كنم و ازش بپرسم كه چرا همچین كاری با سونبه انجام داده وبتونم به درد ورنج سونبه خاتمه بدم . دندانپزشكی یه سرنخ بود پس از فردا كارم رو آغاز خواهم كرد.

صبح زود بیدارشدم سارا:هنوزمیتونی یكم دیگه بخوابی      الن:تو بخواب من یه كاری دارم زود تر میرم

شب گذشته خیلی فكر كرده بودم و نتیجه گرفتم كه باید پیش استاد لی برم چون ایشون تمام  دكترای كره رو بلا استثناء می شناسه  (استاد لی یه استاد جوان تقریبا 30 ساله هست كه بهترین استاد دانشگاه ما محسوب میشه )تحقیقم بهترین بهانه بود از شانسم استاد لی  جلوی در دانشگاه ایستاده بود .

الن:سلام استاد حالتون چطوره ؟

استاد :سلام خانم كیم خیلی ممنون شما چطورید؟تحقیقاتتون تا چه مرحله ای پیش رفته ؟

الن:باید منو ببخشین برای همین مزاحم شدم

استاد : خواهش میكنم خوشحال میشم مشكلتون رو برطرف كنم .

الن : راستش استاد دنبال یه دندانپزشك به نام شین تینا می گردم

به طور محسوس دست های استاد لرزید  به سختی جواب داد :این همه دندانپزشك چرا اون ؟

الن :برای این كه شنیدم  ایشون هم مثل من  یه ایرانی هستن

استاد :اما ایشون چندان معروف نیستن البته كارشون عالیه اما به دلیل این كه  تو سئول نیستن شهرت چندانی ندارن

الن:استاد خواهش میكنم آدرس ایشون رو به من بدید حداقل فقط بهم بگید تو كدوم شهر زندگی میكنه 

استاد :باشه من تسلیم ازدست شما دانشجوهای ایرانی

آدرس رو از استاد گرفتم تینا تو بوسان زندگی و طبابت می كرد می خواستم همون موقع حركت كنم اما یادم افتاد چند تا كار مهم دارم برای همین  تصمیم گرفتم آخر هفته برم . وارد كلاس كه شدم  سارا  رو دیدم .

 به طرفم اومد یه لبخندی زد و گفت :به به دانشجوی فعال از خوابش میزنه میاد دانشگاه برای تكمیل تحقیقات نكنه عاشق یكی از استادا شدی كه  صبح زود اونطوری از خونه اومدی بیرون بعد حالت متفكرانه ای گرفت و ادامه داد :حالا كه فكر میكنم می بینم جدیدا تو و استاد لی خیلی همدیگه رو میبینید زود بگو خبریه ؟

الن: كم  منو اذیت كن  داری كم كم میشی عین جونگمین . یه خرگوش ماده ی سفید از همونایی كه خیلی دوست دارم

سارا : خب به هرحال از من گفتن بود درضمن از خدات باشه یه خرگوش سفید خوشگل و مامانی مثل من دوستت باشه

قبل از این كه بتونم چیزی بگم  استاد وارد شد و همه رو صندلی هامون نشستیم .

چند روز بعد  من و سارا تو خونه بودیم

الن:چراچند وقته با جونگمین بیرون نمیری؟

سارا :ولش كن پسره فقط بلده ......ادامه حرفش رو نگفت

الن:چیزی شده ؟ با هم دعواتون شده ؟

سارا :ولش كن ارزش گفتن نداره همش بلده منو اذیت كنه حالا هم باهاش حرف نمیزنم تا خودش بیاد سراغم

الن:هر طور میلته ،راستی من فردا می خوام برم بوسان .

سارا :برای چی؟              الن:برای تحقیقاتمون  شنیدم یه دندانپزشك ایرانی اونجا هست واسه همین می خوام برم.

سارا لبخند موذیانه ای  زدوگفت:عالی شد منم میام آقای پارك منتظر باش و ببین یون سارا كیه

الن:منظورت چیه؟    سارا : من و تو باهم میریم بوسان بدون این كه هیچكس متوجه بشه بذار آقای گنگستر یكم نگران بشه

الن:از دست تو باشه اشكالی نداره  اینم یه جور استراتژیه دیگه

به خاطر نقشه ی سارا مجبور شدیم شبانه حركت كنیم  هوای بوسان خیلی عالی بود ومردمش  گرم وصمیمی  .

به راحتی تونستیم یه جا برای اقامت پیدا كنیم  فرداش  برای ملاقات با تینا به مطبش رفتم . منشی ش كه خانم بسیار محترمی بود گفت:  امروز وقتشون پره    الن: اما من برای معالجه نیومدم كار شخصی باهاشون دارم .

منشی :پس یكم صبر كنید تا باهاشون صحبت كنم . بعد از چند لحظه منشی لبخند زنان  برگشت و گفت : ساعت 8 كافی شاپ ستاره از منشی تشكر كردم و رفتم .

 ساعت 7:30 به كافی شاپ  رفتم هنوز نیومده بود اما زیاد منتظر نموندم چون زودتر از موقع اومد 

دختری  با موهای مشكی كوتاه و چشم های عسلی روشن قد نسبتا كوتاهی داشت اما خیلی زیبا وموقر بود .

بعد از احوالپرسی و آشنایی های اولیه  گفت : خیلی خوشحالم كه بعد از این همه سال یه هموطن رو می بینم

الن:منم خیلی خوشحالم كه یه هموطن انقدر تو كارش موفقه كه بتونم خیلی سریع پیداش كنم .

بعد از صحبت در مورد تحقیقاتم گفت:من تصمیم دارم چند وقت دیگه برای  شركت در همایش دندانپزشكان  به سئول بیام حتما به دیدنم بیا خوشحال میشم     الن: بله حتما من میتونم شمارو خواهر بزرگتر صدا بزنم ؟

تینا :البته عزیزم خوشحال میشم خواهری مثل تو داشته باشم  فكر كنم  خیلی وقت از این كه كسی رو به خواهری قبول كردم میگذره  حس خیلی خوبی دارم  متشكرم

الن :خواهش میكنم من از شما بخاطر كمك بزرگی كه بهم كردین متشكرم .

به خونه كه رسیدم خوشحال بودم با خودم گفتم:خواهر در آینده باعث خوشحالی بیشتری براتون میشم .

به سارا گفتم:عملیات انجام شد حالا وقت برگشتنه       سارا: نه زوده اون گنگستره تا الان  فقط 134 بار زنگ زده بذار نگران تر بشه     الن:سارا  یعنی  چی ؟ خجالت بكش حالا اون یه اشتباهی كرده تو كه عاقل تری باید كوتاه بیای

سارا: اما دلمو بد جور شكست    الن :تو دوستش داری یانه ؟      سارا: خب این كه معلومه اگه دوستش نداشتم بعد از اون كارش زنده نمی ذاشتمش   خندیدم و گفتم : راست میگی اخلاقت یادم رفته بود .حالا اگه این دفعه زنگ زد جواب بده گناه داره 

سارا : باشه یعنی الان جواب بدم؟  چون داره زنگ میزنه    الن:آره

مكالمه تلفنی :

سارا : الو    جونگ مین : هیچ معلومه كجایی گوشیت رو چرا جواب نمی دادی ؟           سارا: شما؟

جونگمین:سارا حوصله ندارم  بگو كجایی ؟    سارا : فكر كنم اونقدر بزرگ شدم كه بتونم بدون اجازه كسی از خونه بیرون برم

جونگمین : پس چرا گوشیت رو جواب نمی دادی ؟     سارا : خب گوشیم رو سایلنت بود نشنیدم  الانم خوابم میاد  كاری نداری؟

جونگ مین: نه  شب بخیر و قطع كرد . سارا نگاهی به من كه از عصبانیت در حال انفجار بودم نگاهی انداخت بعد از ترسش گفت: من واقعا خوابم میاد شب بخیر آبجی جون و گونه م رو بوسید و رفت . اعصابم خرد شده بود چون حتی گوشیم رو هم ازم گرفته بود تا پسرا نتونن باهام تماس بگیرن 

صبح زود بوسان رو ترك كردیم  وقتی به خونه رسیدیم  تقزیبا ظهر بود  مطمئن بودم پسرا خونه نیستن اما به محض رسیدن دیدم هر 5تاشون  به استقبالمون اومدن  البته نه با چهره های همیشگی  جونگمین گفت:كجا بودین میدونین چقدر دنبالتون گشتیم ؟

سارا : اما ما به آقای كانگ گفته بودیم  جونگ مین: یعنی آقای كانگ برای تو ارزش بیشتری نسبت به من داشت ؟

سارا :معلومه كه نه اما مثل این كه آلزایمر داری هنوز كاری كه چند روز پیش انجام دادی یادم نرفته

جونگمین:یعنی فقط به خاطر اون اتفاق اینطوری میكنی ؟     سارا:اتفاق؟ اما به نظر من كاملا هم عمدی بود

   كیوجونگ برای این كه به دعوا خاتمه بده گفت : حالا  كه حالتون خوبه  دیگه مشكلی نیست پس الكی عصبانی نباشین  وبعد روبه من گفت: لطفا از این به بعد ما رو بی خبر نذارید همه نگرانتون بودن 

هیونگ جون: حالا كجا رفته بودین؟      الن: برای تكمیل تحقیقاتمون به بوسان رفته بودیم

هیون جونگ : حالا كارتون تكمیل شد؟    الن:بله خیالتون راحت و معذرت می خوام كه اون طوری رفتیم چون ...

هیون جونگ : اشكالی نداره حالا كه همه چی رو به راهه لازم نیست جواب  بدین برین استراحت كنید چون مسلما خیلی خسته  هستین . وبعد دست جونگ مین رو گرفت و با هم رفتن .  من وسارا هم رفتیم تو خونه  به محض رسیدن سارا وسایلش رو جمع كرد پرسیدم: كجا ؟              سارا:ببخشید الن جان اما من اصلا حالم خوب نیست یه چند روزی میرم خونه ی خودمون تا ببینم چی میشه  و رفت . خیلی كنجكاو بودم ببینم چه اتفاقی افتاده كه این طوری رفتار می كنن  چون معمولا سارا  با كسی قهر نمی كرد .  چند وقت گذشت  و اوضاع برای گروه سخت و تقریبا بحرانی شد آلبوم جدید خیلی طرفدارای كمی پیدا كرد و تقریبا میشه گفت شكست خورد به همین دلیل یه جلسه فوری برای حل بحران گذاشتن و تو جلسه هركسی كه به نوعی با گروه در ارتباط بود حضور داشت حتی من !

آقای كانگ : با توجه به استقبال از آلبوم قبلی (همون آلبومی كه توی یكی از موزیك ویدیو هاش من هم شركت داشتم )انتظار همچین برخوردی رو از طرف طرفدارانمون نداشتیم  به نظرم  تو این اوضاع باید یه تغییراتی تو گروه اعمال كنیم

هیون جونگ :مثلا چه تغییراتی ؟     آقای كانگ: من و اسپانسرها با هم  به یه راه حلی رسیدیم و اون هم اینه كه یه عضو جدید وارد گروه كنیم . اعضا: چی؟؟؟؟

پایان قسمت یازدهم

دوستای گلم اگه كم بود به بزرگی خودتون ببخشید تا هفته ی بعد خدا نگه دار





طبقه بندی: قصه عشق،
[ پنجشنبه 25 فروردین 1390 ] [ 20:33 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30