تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت 10 قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت 10 قصه عشق

سلام دوستای گلم خوبین؟ از نظرات خوبتون خیلی ممنونم امیدوارم امسال روخوب شروع كرده باشین حالا برای خوندن قسمت 10 لطفا مثل همیشه بفرمایید ادامه

باصدای هیون جونگ  از خواب بیدار شدم پرسید:كمرت درد نمیكنه؟آخه تموم شب رو اونطوری خوابیدی  الن:نه چیزی نیست شما حالتون چطوره؟هیون جونگ :باتشكر از تو حالم الان خیلی بهتره . الن: باعث خوشحالیه .یه نگاهی به ساعت انداختم بعد فریاد زدم:ای وای ساعت هفته من باید برم دانشگاه .از هیون جونگ خداحافظی كردم وخودم روسریع به آپارتمانم رسوندم .

سارا خونه نبود  اما یه یاد داشت با این مضمون روی آینه چسبانده شده بود:(الن جان  معذرت میخوام یه كاری برام  پیش اومده  وباید امشب برم خونه ی خودمون برای همین امشب نمیام خونه پس نگران نشو)به گوشیم نگاه كردم 14 تماس بی پاسخ از سارا وآخرین تماس هم ساعت 10شب بود به این ترتیب نتیجه گرفتم كه سارا دیشب خونه نیومده  خوشحال شدم چون حداقل لازم نبود همون موقع ماجرا رو برای كسی تعریف كنم. به سرعت آماده شدم و رفتم تو پاركینگ اما یادم افتاد كه ماشینم بنزین نداره برای همین مجبور شدم با تاكسی به دانشگاه برم وتو دانشگاه سارا رودیدم .

سارا:دیشب چرا گوشیت رو جواب نمی دادی ؟وقتی هم اومدم خونه، نبودی. كجا رفته بودی؟

الن:گوشیم طبق معمول همیشه رو سایلنت بود(این جریان در مورد من واقعیه وهمه ی دوستام به خاطرش ازم شاكی هستن) موقعی هم كه اومده بودی رفته بودم یه جایی كه بعدا برات تعریف می كنم.حالا هم  بیا  با هم بریم خونه چون من ماشین نیاوردم.

سارا:شرمنده گلم ،امروز آخرین جلسه كلاس زبان كره ایم هست برای همین هم  نمی تونم باهات بیام .

الن:باشه عزیزم اشكالی نداره پس من میرم ،امشب میای خونه؟

سارا :آره ،حدود ساعت 9 میام .حالا بیا تا چهار راه برسونمت .

الن:نه ممنون عزیزم می خوام یكم پیاده روی كنم  توبرو، شب می بینمت .

در حال رفتن تو پیاده رو بودم كه یه پورشه ی مشكی جلوم ترمز زد اعتنایی نكردم و به راهم ادامه دادم اما اصلا ول كن  نبود بالاخره راننده ماشین رو نگه داشت و پیاده شد و از پشت سرصدازد :خانم كیم الن .صدای هیون جونگ بود برگشتم ودیدم كه خودشه .هیون جونگ:بیا سوار شو می رسونمت .

از این كه هیون جونگ رو اونجا می دیدم تعجب كرده بودم .به محض این كه سوار ماشین شدم راه افتادیم.

الن:اما سونبه شما این جا چی كار میكنین؟   

هیون جونگ:صبح دیدم با تاكسی رفتی ،نزدیك دانشگاهتون كار داشتم برای همین گفتم بیام دنبالت 

لبخندی زدم وگفتم :متشكرم ،خیلی وقت بود كه كسی دنبالم نیومده بود

هیون جونگ :این فقط بخشی از لطف دیروز تو رو جبران می كنه .امروز وقتت پره ؟

الن:نه امروز هیچ كاری ندارم چون فردا فقط  یه كلاس دارم .

هیون جونگ :پس موافقی بریم یكم خوش بگذرونیم؟

الن: من مشكلی ندارم اما شما حالتون خوبه ؟

هیون جونگ :آره به لطف تو الان  كاملا سلامتم حالا كجا بریم؟

الن :نمی دونم هیچ جای خاصی رو در نظر ندارم .

هیون جونگ :پس بریم شهر بازی موافقی ؟

الن:عالیه من عاشق شهر بازی هستم .

 هیون جونگ كلاه و عینك گذاشته بود تا شناخته نشه شهربازی بزرگ و قشنگی بود دو برابر شهربازی ارمی كه تو كرج هست. هیون جونگ :از سرعت و ارتفاع می ترسی ؟

الن:من تو شهر بازی از هیچی نمی ترسم .

هیون جونگ:عالیه پس می تونیم همه ی بازی ها رو سوار بشیم

اول از همه  ترن هوایی سوار شدیم (ترن هوایی های ایران در برابر مال اونا هیچی نیست) بعد از ترن آسانسور مرگبار بعد هم وسایل دیگه رو سوار شدیم  هردومون خسته شده بودیم برای همین من روی یكی از نیمكت های اونجا نشستم  هیون جونگ هم رفت تا بستنی بگیره . انقدر جیغ زده بودم كه صدام  گرفته بود .خانواده های زیادی برای تفریح به شهربازی اومده بودن تماشای بازی بچه های كوچك  من رو به یاد دوران كودكی  انداخت .هروقت  دور هم جمع میشدیم من و دختر دایی ودختر خاله م باهم بازی می كردیم  و هر دفعه دختر داییم تو بازی تقلب می كرد برای همین هم دعوامون می شد . با به یاد آوردن این خاطرات لبخندی بر لبم نقش بست هیون جونگ بستنی رو جلوم گرفت و پرسید: به چی انقدر عمیق فكر می كردی ؟

الن:هیچی فقط یاد بچگیم افتادم .

هیون جونگ:اون دوران آدم خوشبخت ترین موجود دنیاست اما خودش نمی فهمه  و مدام به فكر اینه كه زودتر بزرگ بشه

الن:دقیقا هیچكس قدر این دوران قشنگ نمی دونه  .

هردو داشتیم به بازی بچه ها نگاه می كردم  یه دختر كوچولو درحال گوش كردن آهنگ بود دوستش اومد و پرسید :چی گوش می كنی ؟ دختر:آهنگ جدیده دابل اس رو. مثل همیشه هیون جونگ اوپا  خیلی خوشگله  دوستش: تو اوپا رو دوست داری؟

دختر:خب معلومه وقتی بزرگ شدم می خوام  با اوپا عروسی كنم .

دوستش :نه خیر من همچین اجازه ای نمیدم  اوپا فقط از من خوشش میاد . وباهم دعواشون شد

هیون جونگ زد زیر خنده گفتم :چیه از این كه  دخترا سر شما ها باهم دعوا میكنن خوشحالی ؟

هیون جونگ:نه فقط از تصوراتشون خنده م گرفت .چون حتی به سنشون هم توجه نمی كنن .

الن:همه ی دخترا  همچین رویاهایی دارن وشاهزاده ی رویایی شون هم معمولا خیلی از خودشون بزرگتره 

هیون جونگ:واقعا؟ نمی دونستم اونوقت شاهزاده رویایی تو كی بوده ؟باشنیدن این حرف سرفه ای كردم و گفتم :بیا بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گرسنه ام . هیون جونگ  فهمید برای همین خندید و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت:بیا بریم بعد از خوردن شام  به سمت خونه راه افتادیم  توی راه بارون نم نم شروع به باریدن كرد با خوشحالی گفتم:وای چه بارون قشنگی . هیون جونگ:از بارون خوشت میاد؟   الن:عاشق بارونم همیشه  وقتی بارون میاد حس می كنم همون طور كه زمین روح تازه ای پیدا می كنه من هم یه بار دیگه متولد میشم.

هیون جونگ: من هم قدم زدن زیر بارون رو خیلی دوست داره واقعا آرامش بخشه .

وقتی به خونه رسیدیم به هیون جونگ گفتم :ممنون واقعا خوش گذشت.

هیون جونگ :من ازت ممنونم هم به خاطر دیروز و هم به خاطر امروز كه همراهیم كردی .

الن: من دیگه میرم  امیدوارم خوب بخوابی .  هیون جونگ :تو هم همین طور

وارد خونه كه شدم سارا روبه روم ایستاده بود . الن :سلام عزیزم خوبی ؟ كی اومدی ؟

سارا :اگه یه نگاهی به ساعت می انداختی می فهمیدی كی اومدم . 

الن:ببخشید گلم ناراحت نشو . می خواستم وقتی اومدم خونه همه چیزو برات تعریف كنم . معذرت میخوام  كه دیر كردم

سارا:اشكالی نداره حالا كجا بودی ؟   تمام اتفاقات دیروز و امروز رو براش تعریف كردم  سارا:به سلامتی پس مباركه .

الن:نخیر دلت رو خوش نكن هیچ خبری نیست فقط چون خیلی ناراحت بود همراهیش كردم اون هیچ وقت به چشم یك زن به من نگاه نكرده . سارا:تو گفتی و منم باور كردم . الن:میل خودته میخوای باور كن می خوای نكن . حتما خیلی دلت برای جونگ مین تنگ شده ،نه؟  سارا:نه اصلا برای چی باید دلم برای یه گنگستر مثل اون تنگ بشه   الن:  باشه دیگه تو كه  راست میگی 

سارا:حالا نمی دونی كی میان ؟   الن: چرا میدونم فردا برمی گردن . دیدی گفتم یه خبرایی هست  . سارا با كوسن زد تو بازوم و گفت:دختر بد حالا من هیچی نمی گم اینم پروتر میشه. وایسا الان خودم از روت رو كم می كنم . و شروع كردیم با كوسن همدیگرو زدن آخرش هم هردو از خستگی رو مبل خوابمون برد .

فردای اون روز بعد این كه از دانشگاه برگشتیم هردو لباسمون رو عوض كردیم  تا برای بدرقه پسرا به فرودگاه بریم .

سارا :من اصلا دلم نمی خواد بیام   الن:بله كاملا مشخصه نیم ساعته حاضر شدی  و اونجا وایسادی و مدام غر میزنی كه زود باش اینا همه نشانه ی  نداشتن میل به رفتن شماست .

سارا:از دست تو  حالا بیا بریم  بعدا به حسابت میرسم .

توی فرودگاه ،به محض رسیدن پسرا طرفدارا دورشون جمع شدن . بعد از گذشت یك ساعت بالاخره تونستن خودشون رونجات بدن وبیان پیش ما به همشون سلام كردیم و خوش آمد گفتیم جونگ مین بادیدن سارا چشمكی زد و گفت:حال اعضای مافیای ما چطوره ؟ سارا: بعد از رفتن رئیس گنگستر ها چند روزی راحت بودن اما مثل این كه دوران خوش زود تموم میشه

قرار شد برای شام همگی تو خونه ی پسرا جمع بشیم . در حال آماده شدن بودیم كه زنگ در زده شد سارا درو باز كرد با باز شدن در جونگمین وارد خونه شد و بدون توجه به حضور من سارا رو بغل كرد . سارا:هی گنگستر چی كار میكنی ؟

جونگ مین :رئیس مافیا خیلی دلم برات تنگ شده بود .جونگمین از سارا فاصله گرفت و سارا خندیدو گفت:توكه راست میگی اصلا اونجا یادت بود سارایی هم وجود داره ؟  

جونگمین:آره خیالت راحت هر موقع پلیس میدیدم نگران میشدم كه نكنه در نبود من گیر افتاده باشی .توچی؟

سارا :منم هر موقع از جلوی صلیب سرخ رد میشدم می ترسیدم سازمان حمایت از خرگوش ها توروگرفته باشه و تو آب هویج غرقت كرده باشه .

جونگمین:خوبه كه حداقل به فكر دوست پسرت بودی .         سارا:كی گفته ما دوستیم؟

جونگمین:كی گفته كه نیستیم      سارا:اصولا تو كشور ما وقتی پسرا میرن مسافرت وقتی برمی گردن برای دوست دخترشون كادو میارن اگه تو هم دوست پسر من بودی به این نكته ظریف توجه می كردی .

جونگمین:متاسفم مافیای عزیز كه باید ضایعت كنم .وبعد یه جعبه كادو شده كوچك از تو جیبش در اورد وبه طرف سارا گرفت و گفت:اینم برای دوست دختر مافیایی خودم . سارا در كمال ناباوری در جعبه رو باز كرد و گفت:وای چه گنگستر باحالی ،كم كم دارم بهت امیدوار میشم .داخل جعبه یه گردنبند بود كه یه پلاك قلبی شكل داشت و روش با نگین های زیبایی تزئین شده بود وسطش هم j – S  حك شده بود . جونگمین نزدیك سارا شد وگردنبند رو براش بست بعد هم لپش رو بوسید و از در رفت بیرون .

از اتاق بیرون اومدم ،دیدم كه سارا سرخ شده گفتم:چه دوست پسر خوبی! مبارك باشه .

سارا :وای الن ببین چقدر خوشگله خودمونیم سلیقه ش بد نیست .

سارا رو بغل كردم وگفتم:معلومه كه سلیقه ش خوبه وگرنه جواهر من رو انتخاب نمی كرد .

سارا:نمی دونم كی بقیه ارزش برلیان من رو می فهمن .

الن:خب دیگه جواهر فروشی تعطیل چون الان دیگه وقته شامه  بیا بریم .

سر میز شام هیونگ جون و كیو جونگ وجونگمین مدام سربه سر هم میگذاشتن و كارای بامزه انجام میدادن . اما یه دفعه جونگمین جدی شد وگفت:همه ساكت میخوام یه چیزی رو اعلام كنم . همه با تعجب به جونگمین نگاه كردیم .

جونگمین:من پارك جونگمین عضو جذاب گروه SS501اعلام می دارم  از این پس خانم  یون سارا دوست دختر رسمی منه . باشنیدن این حرف همه دست زدیم هیونگ جون روبه سارا كردو گفت: فكر میكنی بتونی با این عشق هویج كنار بیای من نگرانتم . سارا لبخندی زد و جونگمین گفت:من نگران دوست دختر تو ام كه مدام باید اشكات رو پاك كنه . بعد از مهمونی دوباره بی خوابی به سرم زد برای همین به حیلط رفتم و شروع به قدم زدن كردم  و با خودم فكر كردم:خوش به حال سارا اون بالاخره تونست عشق زندگی ش رو پیداكنه اما من واقعا  نمی دونم چه آینده ای درانتظارمه . تو تاریكی یكی از پسرا رو دیدم كه به طرفم میاد  وقتی نزدیك شد خنده م گرفت با خودم گفتم :مثل این كه بی خوابی من به دابل اس هم سرایت كرده  اون فرد كسی نبود جز یونگ سنگ سونبه  . گفت :توهم خوابت نمی بره ؟ الن: نه برای همین اومدم تا یكم قدم بزنم تا شاید خوابم بگیره . یكم حرف زدیم بعد یونگ سنگ پرسید :آخرین سفری كه تو ایران رفتی كجا بود ؟  الن:اصفهان

یونگ سنگ :همون جایی كه سی و سه پل و چهلستونهست؟

الن:بله سونبه اما شما از كجا میدونین ؟

 یونگ سنگ :من یه راز دارم كه تاحالا به هیچ كس نگفتم حتی به اعضای گروه اما حالا میخوام به تو بگم .

پایان

ممنون كه این قسمت روهم خوندین لطفا من رو از نظرات زیباتون محروم نكنید .البته ببخشید كه این قسمت چندان جالب نشد

تا پنجشنبه ی بعد خدانگه دار





طبقه بندی: قصه عشق،
[ پنجشنبه 18 فروردین 1390 ] [ 19:54 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30