تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت9 قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت9 قصه عشق

سلام دوستای گلم بایه دنیا شرمندگی  اومدم واقعا معذرت می خوام كه نتونستم داستانمو زودتر بذارم یه كاری پیش اومد بعد هم شدیدا مریض شدم الان هم با زحمت نشستم رو صندلی  پس لطفا منو ببخشید تولد اوپا جونگ مین هم پیشاپیش مبارك حالا برای خوندن ادامه قصه ی عشق من بفرمایید ادامه مطلب

یك ماه از ورود یون هی به خونه ی پسرا گذشته بود .با این كه خیلی ازش خوشم اومده بود اما باز هم دلم نمی خواست كه با پسرا توی یه خونه باشه برای همین راضیش كردم تا بیاد و پیش من بمونه  .از اون جایی كه فصل پركار برای دانشجو بود من از سارا خواسته بودم كه بیاد و پیش من بمونه و باهم به  كار های  دانشگاه رسیدگی كنیم . تولد جونگ مین نزدیك بود مثل همیشه  تولدش رو زودتر و با طرفداراش جشن گرفت اما اعضای گروه تصمیم گرفتن كه روز تولدش یه  مهمانی  ساده توخونه براش بگیرن وكادوهاروهم همون روز بهش بدن البته با حضور افتخاری من وسارا و یون هی . روز تولد جونگ مین، یونگ سنگ رو مامور كردیم تا سر جونگ مین رو گرم كنه و با هم تا بعد از ظهر  بیرون باشن  . سارا پیشنهاد داد چون هوا خیلی خوبه مهمونی رو تو باغ بگیریم . موافقت كردیم 10 تا صندلی دورتا دورمیز توی آلاچیق چیدیم و اون  جا رو یكم تزیین كردیم . بعد از آماده شدن همه  چیز  یونگ سنگ و جونگ مین  رسیدن  با اومدن جونگ مین همه شروع كردیم به خوندن  تولدت مبارك  ودست زدیم. جونگ مین  كه غافلگیر شده بود  گفت:واو از دست شما دوتا عضو مافیا اینا قبلا  از این كارا نمی كردن امسال  بخاطر شما من دو بار تولد میگیرم .

سارا خندیدو گفت:آخه ما یه  گنگستر بیشتر كه نداریم . كیك تولد رو من وسارا سفارش  داده  بودیم یه  خرگوش كه  دستش یه هویج بود .بعد از خوردن كیك  همگی شروع  به رقصیدن كردیم  .سارا با جونگ مین من هم با هیون جونگ و كیو جونگ و هیونگ جون  رقصیدیم (از اون رقص هایی كه وقتی میرن كلوپ میكنن) یون هی پاش پیچ خورده بود و یونگ سنگ هم خسته بود برای همین نرقصیدن .

 هیونگ جون در حالی كه به سارا و جونگ مین اشاره می كرد گفت:مثل این كه بین اون دوتا خبریه .

الن :فكر نكنم سارا چیزی به من نگفته

 هیونگ جون:اما رفتارشون خیلی مشكوكه.

 شونه هام رو به نشانه ی  ندونستن بالا انداختم  و به اون دو تا نگاه كردم . بعد از شام نوبت به  بازكردن كادو ها بود  هیون جونگ كتاب، هیونگ جون گردنبند،یونگ سنگ سی دی ،كیو جونگ  یه جفت گوشواره خرگوشی ،یون هی یه بلوز مردونه  .من هم یه تی شرت  خرگوشی با یه    MP3سارا هم یه خرس پشمالوی بزرگ براش خریده بود

 جونگ مین با دیدن خرسه به وجد اومد و گفت: وای  چه خرس پشمالوی خوشگلی  من انواع و اقسام  عروسك های خرسی رودارم  اما این از همه شون قشنگ تره خیلی ممنون .

 همه تعجب كردن آخه در این شرایط  معمولا جونگ مین  یا شوخی می كرد یا تیكه می انداخت پسرا گفتن این اولین باره كه  جونگ مین از یكی صمیمانه تشكر می كرد .بعد از مهمونی همگی خسته بودیم پسرا به غیر از جونگ مین  زود خداحافظی كردن و رفتن  من و سارا در حال جمع كردن  وسایل بودیم كه جونگ مین   به طرف سارا اومد

  جونگ مین :میشه با من تا یه جایی بیای ؟ سارا :كجا؟

جونگ مین :وقتی رفتیم خودت می فهمی نترس كاری باهات ندارم فقط  نمی خوام تنها برم .

 سارا نگاهی به من انداخت  سرم رو تكون دادم سارا جواب داد :باشه اشكال نداره  فقط باید تا قبل از ساعت  12 برگردم خونه  جونگ مین :مگه سیندرلایی؟سارا :خودش كه نه ورژن ایرانیشم .

جونگ مین :اگه تو سیندرلایی پس منم رابین هودم .سارا :رابین هود  نه زورویی .بعد خندیدیم  وگفتم :باشه برید وآروم  در گوش سارا گفتم بعدا هرچیزی كه اتفاق افتاد رو باید بگی . (این قسمت ها چون مربوط به ساراست از زبون خودش می نویسم . )دستم رو گرفت و به  سمت ماشین راه افتادیم  درو باز كرد و من سوار شدم  .توی ماشین یه بار دیگه پرسیدم :كجا میریم ؟ جونگ مین :یه جای خوب  ترسیده بودم  بالاخره جلوی یه پارك توقف كرد

پرسیدم:قرار بود بیایم اینجا؟جونگ مین :آره پس فكر كردی میریم هتل پیاده شو .

 اخمی كردم و پیاده شدم  جونگ مین دستم رو گرفت.سارا: هیچ معلومه چی كار میخوای بكنی ؟

جونگ مین:می خواستم یكم قدم بزنم  اما دوست نداشتم این كارو تنهایی بكنم برای همین ازت خواستم بیای .  خیالم راحت شد باهم شروع به قدم زدن كردیم  و به یه جایی رسیدیم كه هیچكس اونجا نبود .

 جونگ مین ایستاد و شونه هام رو گرفت وگفت:تا الان دخترای زیادی توزندگی من بودن اما تا الان  عاشق هیچ كدومشون نشدم و هیچ وقت هم فكر نمی كردم یه روز عاشق بشم اما مثل این كه  این اتفاق برای همه میوفته .وقتی اینو گفت نمیدونم چرا اما ناخودآگاه ضربان قلبم تند شد

 جونگ مین ادامه داد:فكرمی كردم همه دخترا عین همن اما با دیدن تو والن نظرم عوض شد بعد آروم دستم رو بوسید سارا :چی كار می كنی ؟ جونگ مین محكم بغلم كرد وگفت :از اولین روزی كه دیدمت فهمیدم با بقیه فرق داری .هروقت تورو می بینم قلبم تند میزنه  دست وپام رو گم می كنم و وحس می كنم الانه كه  قلبم از سینه بزنه بیرون .

بعد در حالی كه از بغلم بیرون میومد دستام رو گرفت و گفت :قلبم رو می پذیری ؟باشنیدن این حرف اشك از چشمام جاری شد من هم  حس می كردم واقعا جونگ مین رودوست دارم و به كسی كه مدام سر به سرم می گذاشت علاقه مند شده بودم . لبخندی زدم و گفتم:قلبت  خیلی وقته پیش منه .

 جونگ مین  با شنیدن این حرف لبخندی زد و صورتش رو به  صورتم نزدیك كرد به طوری كه صدای نفس هاش رو هم می شنیدم و ناگهان  منو بوسید . هیچ وقت حتی فكرش رو هم نمی كردم كه یه روزی ممكنه كسی رو ببوسم این بار اول بود كه دست یه پسر رو میگرفتم بغلش میكردم وحالاهم ... وقتی جونگ مین صورتشرو دور كرد چشم هام رو باز كردم گفت: امروز بهترین تولد زندگیم رو تجربه كردم .سارا :از كادوی من خوشت اومد؟جونگ مین :اولی یا دومی ؟

 من كه خجالت زده شده بودم گفتم:زود باش بریم  الان الن نگرانم میشه .جونگ مین :چرا مگه من گودزیلام ؟سارا :نه فقط یكم شبیه  گرومیت اون خرگوش نفرین شده ای كه شبا بزرگ می شد .

 جونگ مین:پس از این به بعد قرار بذاریم؟سارا:اما من دانشجو ام وقت آزاد چندانی ندارم .

جونگ مین:پس فكر كردی من بیكارم ؟منو بگو خواستم یه لطفی در حقت بكنم .اصلا بیا همه چیزو فراموش كنیم . سارا:چی رو؟من كه چیزی یادم نمیاد . جونگ مین خندیدو گفت:خوشم میاد عین خودمی اصلا از رو نمی ری .

(حالا دوباره از زبان الن ببخشید این قسمت این طوریه )ساعت حدود 12 بود كه سارا به خونه برگشت دیدم صورتش سرخه پرسیدم :چی شد كجا بودین چرا انقدر سرخی ؟وسارا همه ی ماجرا رو برام تعریف كرد الن:پس مباركه .حالاهم برو بخواب كه فردا كلاس تشریح داریم .

 روز بعد موقعی كه كلاس تموم شد به سارا گفتم:بیا بریم خرید .سارا:نه تو برو من كاردارم بعدا خودم میام خونه . الن:هرجا میخوای بری بیا برسونمت آخه امروزماشین هم نیووردی سختت میشه .سارا :نه مشكلی نیست خودم با تاكسی میام .

 وقتی داشتم  از پاركینگ بیرون میومدم  سارا رو دیدم كه سوار ماشین جونگ مین شد خنده ام گرفت

باخودم گفتم:دختره منو دور زده تا با گنگستر معروف بره بیرون . وقتی به خونه رسیدم یون هی در حال حرف زدن با تلفن بود صداش اونقدر بلند بود كه ناخواسته صداش رو می شنیدم :آره عزیزم منم دلم برات خیلی تنگ شده  الان پیش یكی از دوستای قدیمی م هستم  .خیلی دلم می خواست  قبل از عروسی یه بار دیگه به كره بیام و دوستام روببینم .با شنیدن این حرف به خودم لرزیدم عروسی.

 وقتی بیرون اومد با دیدن من جا خورد اما لبخندی زد وپرسید :الن  جان كی اومدی اصلا متوجه اومدنت نشدم .داشتم با تلفن صحبت می كردم .الن:همین الان اومدم داشتی با پدرو مادرت صحبت می كردی؟

 یون هی :نه داشتم با نامزدم اریك  صحبت می كردم . الن:مگه نامزد داری؟

یون هی:خب معلومه تازه ماه دیگه هم عروسی می كنیم .الن :هیون جونگ سونبه اینو میدونه  ؟

یون هی:نه اما امروز می خوام بهش بگم . الن:اما اون خیلی تورو دوست داره .

یون هی :این عشق مال دوران بچگیه الان دیگه هردومون بزرگ شدیم و آدمای دیگه ای شدیم اون نباید خودش رو اسیر خاطرات گذشته كنه . خیلی عصبی و نگران بودم یون هی به طرف ساختمان پسر ها راه افتاد حتی فكر كردن به واكنش هیون جونگ هم منو می ترسوند اگه حالش بد می شد اگه افسردگی می گرفت اگه.......از دل شوره در حال قبض روح بودم  برای همین تصمیم گرفتم برم تو حیاط و یكم هوا بخورم .

یون هی از خونه ی پسرا بیرون اومد به طرفش دویدم وپرسیدم:چی شد؟یون هی :جای نگرانی نیست همونطور كه فكر می كردم ،شد بدون  هیچ  مشكلی رابطه مون تموم شد .

 الن:خوب پس مشكلی نیست همش نگران واكنش سونبه بودم .یون هی :راستی  چون پدر و مادرم هفته دیگه میان  برای همین تصمیم گرفتم این چند روزه ی باقیمانده رو برم و چند تا دیگه از دوستای قدیمی رو ببینم  بعد در حالی كه منو بغل می كرد ادامه داد:خیلی خوشحال شدم كه با دختر های خوبی مثل تو وسارا آشنا شدم . شما ها باعث شدین آخرین سفرم به كره  عالی باشه حالا من می تونم با یه  عمر خاطره های سئول تو كالیفرنیا دووم بیارم .الن :یعنی دیگه برنمی گردی ؟یون هی :نه  فكر نكنم اما تو پسرا و سارا باید بیاین و به من سر بزنین ،باشه؟الن :حتما ،دلم برات خیلی تنگ میشه . یون هی :منم همین طور .

فردای اون روز یون هی رفت ،رفت و خاطراتش رو هم با خودش برد .

 عصر كلاس فرانسه داشتیم هیون جونگ نیومده بود پرسیدم :هیون جونگ سونبه كجاست ؟كیوجونگ:خیلی خسته بود برای همین خوابیده . كلاس اون روز خیلی كسل كننده بود چون هیچ كس خوشحال نبود حتی جونگ مین هم حرف نمی زد .

شب دو باره بی خوابی زد به سرم  برای همین رفتم تو حیاط و روی یكی از صندلی های آلاچیق نشستم ویكی از آهنگ های امیر یگانه رو شروع به خوندن كردم :(من بودم وتو ،روزای آروم /عشق خیالی،توی دلامون.....)كه ناگهان دستی رو روی شونه هام حس كردم فكر كردم مثل همیشه هیونگ جونه اما وقتی كه برگشتم درحالی كه تعجب كردم دیدم هیون جونگ درحالی كه لبخند میزنه كنارم نشستو  و پرسید:چی می خونی ؟ الن :هیچی فقط یه آهنگ ایرانی .اما شما چرا اینجایین ؟

هیون جونگ :خوابم نمی برد .شما چطور ؟

باشنیدن این حرف با خودم گفتم:ببین چقدر ناراحته كه خوابش نمی بره بعد گفتم:من هم  همین طور ،راستی در مورد موضوع یون هی مشكلی ندارید؟هیون جونگ:نه خوبم فكر می كنم دیگه وقتشه من هم بزرگ شم و از دوران مدرسه بیرون بیام .

 همیشه از این كه هیون جونگ انقدر مقاوم  ومنطقی بود خوشم میومد .برای این كه بحث رو عوض كنه گفت:آلبوم جدید خیلی موفق شده وخیلی ها هم طرفدار بالرینی شدن كه بامن رقصیده .

الن:خوش حالم ،همش می ترسیدم به خاطر من  یه مشكلی پیش بیاد اما به خاطر زحمات شما مثل همیشه عالی بوده .یكم حرف زدیم و بعد از هم جداشدیم .

صبح زود زنگ در به صدا در اومد اون روز من وسارا تعطیل بودیم برای همین می خواستیم یكم بیشتر بخوابیم اما نشد. درو بازكردم هیونگ جون بود گفت:سلام ببخشید بد موقع مزاحم شدم می خواستم یه خواهشی بكنم.الن:سلام بفرمایید.

هیونگ جون:ما باید برای ضبط یه آگهی تبلیغاتی  به جیجو بریم اما هیون جونگ مریضه ونمی تونه با ما بیاد میشه خواهش كنم  حواستون بهش  باشه ؟

الن:باشه حتما خیالتون راحت باشه .من مراقبشم شما فقط روی كارتون تمركز كنید . هیونگ جون:خیلی ممنون .

بعد خوردن صبحانه سارا گفت:بیا برای كار تحقیقاتی مون بریم كتاب خونه . الن:نه من نمیام سرم یكم درد می كنه توبرو  تازه این قسمت تحقیق برای شاخه ی توئه نه من قسمت من حاضره  فقط مال تو مونده . سارا:باشه پس من میرم .

بعد از رفتن سارا یه سوپ خوشمزه پختم ونزدیكای ظهر برای هیون جونگ بردم هرچقدر در زدم  كسی درو  باز نكرد ناچارا با كلیدی كه هیونگ جون بهم داده بود دروبازكردم . هرچقدر صدازدم كسی جواب نداد برای همین رفتم طبقه بالا خونه كه نبود قصر ناتینگهام بود خوبیش اینجا بود كه روی هر اتاق اسم صاحبش نوشته شده بود  .اتاق هیون جونگ تقریبا آخرین اتاق می شد در زدم اما كسی درو باز نكرد برای همین درو بازكردم و وارد شدم هیون جونگ  رو تختش بود حسابی عرق كرده بود درجه ی تبش هم بالا بود برای همین اول پاشویه ش كردم بعد هم سوپ رو به خوردش دادم  خوابیده بود اما هنوز هم درجه ی تبش بالا بود  ترسیده بودم .بارون شدیدی بیرون می بارید  به خونه خودم اومدم و دنبال دارو گشتم اما چیزی پیدا نكردم  چتر دم دست  نبود ماشینم هم بنزین نداشت برای همین بدون توجه به بارن تا داروخانه دویدم  . عین موش آب كشیده شده بودم  اما اهمیتی ندادم و همون جوری به ساختمان پسرا رفتم . هیون جونگ رو بیدار كردم و دارو رو بهش دادم نگاهی به سر تا پای من انداخت و به زحمت پرسید :تو چرا خیسی ؟الن :چیزی نیست الان حالت بهتره؟هیون جونگ: آره یكم بخوابم خوب میشم توهم برو لباسای خیست رو عوض كن وگرنه عین من سرما می خوری .الن:باشه ،حالا تو این لیوان شیرو بخور .

هیون جونگ بعد از خوردن شیر خوابید . من هم رفتم و لباسم رو عوض كردم و دوباره  پیش هیون جونگ برگشتم . یه دستمال نم گذاشتم  روی پیشونی ش تبش پایین اومده بود خیالم راحت شد آروم سرم رو گذاشتم روی تختش و بدون این كه متوجه بشم خوابم برد .

پایان قسمت نهم

دوستای گلم به دلیل بازگشایی مدارس من مثل روال سابق یعنی فقط روزای پنج شنبه داستان رو میذارم  پس  تا پنج شنبه مراقب خودتون  باشید .

 





طبقه بندی: قصه عشق،
[ شنبه 13 فروردین 1390 ] [ 12:44 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]