تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت اول عشق خاموش

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت اول عشق خاموش

سلام دوستای گلم خوبین؟

بالاخره اول مرداد شد و من با داستان جدیدم اومدم البته این داستان اونی نیست که قولشو داده بودم چون اون حدود 60 قسمت میشه و من نمی خوام داستانم تا پاییز طول بکشه برای همین یه داستان کوتاه تر که حدودا 10 قسمت (بیشتر یا کمترش هنوز معلوم نیست ) هست ، رو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

شخصیت های داستان رو به ترتیب سن میذارم

کیم هیون جونگ

هئو یونگ سنگ

کیم کیوجونگ

پارک جونگ مین

پارک هیونگ جون ( اشتباه نخوندید تو این داستان تام و جری برادر هستن )

یون سون می

و مین یون هی

پ.ن چون شخصیت های اصلی این داستان واقعی نیستن اگه دخترای بدی بودن منو مقصر ندونین و فکر نکنید خدای نکرده من به همسراتون چشم دارم ممنون

راستی من امروز علاوه بر افتتاح داستانم یه وب جدید هم با  دوستم مودث جون افتتاح کردم اینم آدرسش خوشحال میشم بیاین

honeygirls.mihanblog.com

 

چشمام رو بستم و باز کردم اما انگار درست دیده بودم . عطرش مثل همیشه تمام خونه رو پر کرده بود و این بیشتر عذابم می داد بار دیگر چشم هام رو بستم نمی خواستم چیزی رو که دیده بودم به یاد بیارم . ناگهان صدایی تا مغز استخوانم رو سوزاند : عزیزم !

دیگه از این کلمه متنفر بودم . این بوی مشمئز کننده ی عطر اون نبود بلکه بوی خیانت بود  که باعث می شد حالم بد تر بشه .

دو سال قبل

من یون سون می بعد از 22 سال زندگی همراه با فقر و بدبختی بالاخره همراه  با بهترین دوستم جانگ یون هی  از شهر خودمون بوسان به امید پیدا کردن آرزوهامون به سرزمین رویاهامون سئول وارد شدیم .دوتا دختر تنها بدون هیچ پشتوانه ی مالی  فقط به امید موفقیت و شانس به این شهر بزرگ پا گذاشته بودن چطوری می تونستن از پس زندگی شون بر بیان ؟ این پرسشی بود که ذهن خیلی از اقوام ما رو به خودش مشغول کرده بود . تنها تکیه گاه ما مدرک دانشگاهی مون بود که هر دو از دانشگاه معتبر ججو گرفته بودیم و حکم یه قایق نجات رو برامون داشت . من تاریخ خونده بودم و یون هی مهندسی راه و ساختمان خونده بود . از اولش خیلی باهم متفاوت بودیم اما چیزی که مهم بود این بود که قلب هامون یکرنگ بود .

بعد از اومدن به سئول یه آپارتمان کوچک و نقلی تو مرکز شهر اجاره کردیم البته پول پیش رو از پس اندازمون دادیم .

یون هی خیلی سریع تو یه شرکت مهندسی  به عنوان دیزاینر داخلی ساختمان شروع به کار کرد من هم پس از مصاحبه های کاری فراوان نهایتا موفق شدم تو یه دبیرستان بلند آوازه شروع به کار کنم البته اونم پس از تلاش بسیار .

 دوماه از اومدن ما به سئول می گذشت . یه روز یه معلم انگلیسی  برای استخدام تو مدرسه مون اومد. پسر خوشگل و قد بلندی بود طوری که همه ی دبیرای زن لب به تحسین گشودند اسم و فامیلش انگلیسی بود اما خودش چهره ای کره ای داشت . مدیر بدون اتلاف وقت خیلی سریع استخدامش کرد و این جای تعجب بیشتری داشت چون هر کدوم از ما برای استخدام تو اون مدرسه مراحل زیادی رو پشت سر گذاشته بودیم  برای همین از معلم جدید متنفر شدم چون حس می کردم با پارتی بازی این شغل رو بدست اورده . بهش بی محلی می کردم حتی روز معرفیش به کادر دفتری هم به بهانه ی رفع اشکال دانش آموزان تو جلسه شرکت نکردم . شاید حس تنفرم بی مورد بود اما به هر حال  نمی تونستم تحملش کنم مخصوصا این که مدام همه ازش تعریف می کردن . یون هی معتقد بود من دارم حسادت می کنم اما خودم اینطور فکر نمی کردم .هر چی بیشتر من بهش بی محلی می کردم اون بیشتر سعی می کرد خودشو به من نزدیک تر کنه و این باعث عصبانیت بیشتر من می شد .

اون روز عجله ی زیادی برای برگشت به خونه داشتم چون یکی از نقشه های یون هی خونه جا مونده بود و باید در هر شرایطی تا نیم ساعت دیگه اونا رو بدستش می رسوندم . با عجله در حال دویدن به سمت خیابون اصلی بودم تا بتونم تاکسی بگیرم که یه ماشین بهم برخورد کرد . در حالی که از شدت درد به خودم می پیچیدم سعی کردم بلند بشم اما نتونستم راننده ی ماشین که بالای سرم ایستاده بود گفت : بذارید کمکتون کنم شما باید برید بیمارستان سرمو بلند کردم از شانس خوب من باز هم اون بود دستش رو به  طرفم دراز کرد اما من بی توجه به کمکش خودم به سختی بلند شدم . در ماشین رو باز کرد و گفت : حداقل بذارید تا مقصدتون برسونمتون .

بازم خواستم بی اعتنایی کنم اما یاد یون هی افتادم برای همین غرورمو زیر پا گذاشتم و سوار شدم و بهش گفتم : فقط تا اون جایی که ممکنه سریع برید چون من خیلی عجله دارم .

ویلیام : خیالتون راحت من رانندگیم فوق العاده س !

سون می : از تصادف چند دقیقه پیش معلوم بود .

ویلیام :  تقصیر شما بود که اون طور می دویدید.

سون می : مثل این که من مقصر شناخته شدم خیلی ممنون از این که منو تحویل پلیس ندادین لطفا ماشینو نگه دارید .

ویلیام : ببخشید من فقط داشتم شوخی می کردم .

سون می : اما به نظر من شوخی نبود .

ویلیام : می تونم بپرسم چرا انقدر از من بد تون میاد ؟

فکر می کردم متوجه نشده ولی مثل این که خیلی باهوش بود بی تفاوت گفتم : من از شما متنفر نیستم .

ویلیام : اما هستید چون رفتارتون با من مثل بقیه همکارا نیست .

سون می : معذرت می خوام ولی من هیچ تفاوتی حس نمی کنم .

ویلیام : شاید هم من اینطور فکر می کنم .

سون می : حتما همینه .

و با این حرف وادار به سکوتش کردم هر چند از عملکرد خودم پشیمون بودم اما باز هم غرورم اجازه نمی داد تا رفتار بهتری باهاش داشته باشم . به محض رسیدن به خونه تشکر سرسری کردم و به طرف خونه دویدم و پله هارو چند تا یکی بالا رفتم  چند ثانیه بعد با نقشه ها از خونه بیرون اومدم هنوز ویلیام جلو در خونه مون بود پرسیدم : چیزی شده چرا هنوز این جایین؟

ویلیام : متوجه شدم عجله دارین گفتم بهتره برسونمتون .

جای درنگ نبود بازم تشکر کردم و سوار شدم به سرعت منو به شرکت رسوند به طوری که حتی 5 دقیقه هم از اون نیم ساعت مونده بود .

اومدم تشکر کنم که گفت : تشکر لازم نیست فقط با من مهربون تر رفتار کنید .

لبخندی زدم و به سرعت از پله ها بالا رفتم چون آسانسور خراب بود به قدری عجله داشتم که حواسم به جلو نبود وتوی پاگرد یه طبقه مونده به آخر به یه نفر برخورد کردم و نقشه ها ازدستم افتاد البته نقشه های مردی هم که باهاش برخورد کرده بودم به زمین افتاد  نقشه هاش رو بهش برگردوندم و 

گفتم : معذرت می خوام .

 مرد : کوری نمی تونی جلوی پاتو ببینی تا با مردم برخورد نکنی 

سون می : بازم میگم معذرت می خوام عمدی نبود

مرد : معذرت می خوام  ؟ چه احمقی ! همیشه دخترای سطح پایینی مثل تو حرص منو در میارن .

با شنیدن این حرف نتونستم خودمو کنترل کنم و وقتی به خودم اومدم که اثر انگشتام رو صورتش نقش بسته بود بعد هم  به راه خودم ادامه دادم . یون هی جلوی در پله های اضطراری منتظرم بود . بعد گرفتن نقشه ها نفس راحتی کشید و گفت : ممنون خدا رو شکر به موقع اومدی هنوز رئیس نیومده .

مردی که توی راه پله ها دیدم بعد از من وارد شد هر دو نگاه خشمگینی بهم کردیم که  ناگهان یون هی گفت : سلام آقای رئیس .

با تعجب سرمو گردوندم یه دفعه بدنم سست شد نه دوباره خرابکاری کرده بودم !

پایان قسمت اول

امیدوارم خوشتون اومده باشه تا قسمت بعد مراقب خودتون باشید و خدا نگه دار





طبقه بندی: عشق خاموش،
[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 20:53 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30