تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - روز پر دردسر

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

روز پر دردسر

سلام عزیزان نمی دونم چرا داستانم پاک شده بود اما دوباره میذارمش شرمنده که کامنت های زیباتون پاک شد

با خودش فکر کرد :صبحانه رو حاضر می کنم  بعد هم براش آهنگ کیس رو می خونم تا بیدار بشه اینطوری امروز براش یه روز خاطره انگیز میشه  برای همین بلند شد و بعد از نیم ساعت صبحانه مورد نظرش رو درست کرد میز رو به طرز زیبایی چید و حتی نان تست ها رو به شکل قلب  برید کارش که تموم شد نگاهی به میز انداخت باورش نمی شد همه ی اینا کار خودش باشه لبخندی رضایت مند زد و آروم به سمت اتاق خواب رفت کنار تخت نشست تو خواب از نظرش سارا فرشته ای از طرف خدا بود دستش رو جلو برد تا موهاش رو کنار بزنه که ناگهان صدای داد و فریاد و به دنبالش صدای شکستن چندتا ظرف از طبقه ی بالا به گوش رسید . سارا هراسان از خواب بیدارشد

سارا : صدای چی بود ؟

جونگ مین ناراحت از این که نتونسته بود اون طور که می خواست سارا رو بیدار کنه آهی کشید و گفت : حنما مثل همیشه هیونگ جون و سانی دعواشون شده

سارا : با این که کار هر روزشونه اما هنوز من عادت نکردم و هر دفعه شوکه میشم

جونگ مین :ولشون کن عزیزم بیا بریم صبحونه بخوریم .

سارا بلند شد وبعد از شستن صورتش  به سمت آشپزخونه  رفت سارا بادیدن میز هیجان زده گفت : همه این کارا رو خودت تنهایی انجام دادی ؟

جونگ مین  آروم گفت : پ ن پ از ارتش سرخ برای آماده سازیش کمک گرفتم

سارا : چی ؟

جونگ مین : هیچی عزیزم بیا امتحانش کن .

 و صندلی رو برای سارا عقب کشید تا بشینه خودش هم رو به روش نشست .

سارا با خودش گفت : الان بهترین موقعیته که بهش بگم .

جونگ مین هم دقیقا این حرفو با خودش گفت .

سارا : جونگ مینی ! راستش من ...من

نا گهان زنگ در به صدا در اومد جونگ مین در رو باز کرد و هیونگ جون با سر و صدا وارد خونه شد با دیدن میز گفت : مثل این که به موقع اومدم

سارا : حتما دوباره بدون صبحونه از خونه پرتت کرده بیرون بیا یه چیزی بخور .

هیونگ جون : ممنون زن داداش اگه شما نبودی احتمالا من تا الان از دست این هیولا مرده بودم حالا خوبه الان نمی تونه زیاد حرکت کنه فقط وسایل خونه رو طرفم پرت می کنه . خودش که میزد خیلی بدتر بود .

سارا خندید و گفت : تقصیر خودت هم هست که اذیتش می کنی

جونگ مین در حالی که داشت  حرص می خورد تو دلش گفت : همیشه مزاحمی ! یه روز به عمرم مونده باشه با دستای خودم می کشمت .

هیونگ جون همونطورکه دهانش پر بود پرسید : صبحانه امروز رو کی درست کرده ؟

سارا : کار جونگ مینیه

هیونگ جون : جدا ؟ قبلا که همخونه بودیم اصلا از این کارا نمی کرد خیلی تنبل بود تازه الانم قهوه ش خوب دم نکشیده و این تخم مرغ ها هم یکم شله

جونگ مین با عصبانیت : ببینم مگه تو امروز نباید بری استودیو آهنگ جدیدو تنظیم کنی ؟ هیون جونگ بیاد ببینه کارا انحام نشده عصبانی میشه ها !

هیونگ جون بی توجه به حرف جونگ مین یه نون تست برداشت و گفت : این چیه دیگه بعد درحالی که میخندید ادامه داد جونگ مینی خیلی بچگانه س مگه تازه عروس دامادین ؟

بعد گوشیش رو در اورد که از نون ها عکس بگیره و گفت : به نظرت بذارم تو فیس بوک چندتا لایک می گیره ؟

دیگه صبر جونگ مین سر اومد برای همین یقه ی هیونگ جونو گرفت و کشان کشان تادر خروجی بردش و گفت : بیا برو تا اخلاقم خوبه وگرنه اگه فقط یه دقیقه دیگه بمونی صد در صد زنده از این خونه بیرون نمیری

هیونگ جون : باشه باشه فقط یه چیزی مدیر کانگ گفت که حتما تا ده دقیقه دیگه کمپانی باشیم و هرکسی هم که دیر برسه 20 در صد از حقوقش کم میشه

جونگ مین : باشه خبرتو دادی حالا برو دیگه

هیونگ جون : در ضمن ادویه املتت کم بود برای آینده ت لازم بود اینو بگم بعد هم در رفت جونگمین تا چندتا پله دنبالش رفت و داد زد : هیونگ جون مردی !

جونگ مین با خودش فکر کرد : برنامه ی صبح که بهم خورد پس باید روی شام تمرکز می کرد .

اون روز کارها خیلی فشرده بود چون نزدیک انتشار دهمین آلبوم گروه بود ( آی خدا کی میشه این روزو ببینم ) در نتیجه وقت استراحت شون هم توی روز خیلی کمتر از همیشه بود اما تو همین وقت کم جونگ مین ترتیب رزرو رستوران و هتل رو داد

 نشست روی صندلی تا کمی استراحت کنه هیون جونگ کنارش نشست و گفت : سالگرد ازدواجتونو تبریک میگم

جونگ مین : تو از کجا میدونی ؟

هیون جونگ : الن بهم گفت اگه به کمک نیاز داری بهم بگو

جونگ مین : نه ممنون راستش امشب می خوام شام ببرمش رستوران و برخلاف دوسال گذشته سالگرد ازدواج مون رو دوتایی جشن بگیریم .

هیون جونگ : فکر خیلی خوبیه این طوری بیشتر هم بهتون خوش میگذره .

هیون جونگ که از برنامه ی جونگ مین باخبر شده بود ساعت شش و نیم کار رو تعطیل کرد .

 توی ون نشسته بودن که برای هیونگ جون مسیج اومد بعد از خوندن با حالت اعتراض به جونگ مین گفت : امروز سالگرد ازدواجته و به من نگفتی ؟ ترسیدی بگم واسه منم کادو بخر ؟ زود تند سریع جواب بده

جونگ مین : خب راستش ...

هیون جونگ :  سالگرد تولد مثل جشن تولد نیست که کلی آدم دعوت کنی سالگرد ازدواج فقط مال دونفره یاد بگیر

هیونگ جون : چه چیزا ! ما که از این حرفا باهم نداریم

یونگ سنگ : حالا کادو خریدی ؟

جونگ مین : آره

کیو جونگ : تبریک می گم امیدوارم صد سال این جشنو بگیرین .

جونگ مین : ممنون

هیونگ جون : یعنی جدا منو نمی بری ؟

جونگ مین : تو چند هفته دیگه پدر می شی اما هنوز هم مثل یه بچه 5 ساله رفتار می کنی .

هیونگ جون : اولا که چند هفته نه و یک هفته دوما من بزرگ شدم اما کودک درونم خیلی فعاله تقصیر منم نیست .

جونگ مین : موفق باشی !

بعد یواشکی یه پیام برای سارا فرستاد که آماده باشه که چند دقیقه دیگه میاد دنبالش . به محض رسیدن سریع ماشینش رو از پارکینگ بیرون آورد و یه بوق زد سارا یه لباس شب خیلی خوشگل شیری رنگ بلندو دکلته  پوشیده بود موهاش رو هم فر درشت زده بود و روی شونه هاش خودنمایی می کرد جونگ مین پیاده شد و در رو براش باز کرد و به سمت رستوران راه افتادن . جونگ مین باورش نمی شد که بالاخره تونسته با سارا تنها باشه

جونگ مین : سالگرد ازدواجمون مبارک

سارا : ممنون عزیزم امروز یکی از بهترین روزای زندگیمه

جونگ مین : موافقی اول غذامون رو سفارش بدیم ؟

سارا سرش رو به علامت رضایت تکون داد و گفت : فکر کنم منوی شماره سه مناسب باشه

جونگ مین : از نظر منم خوبه لطفا برای هر دومون شماره ی سه رو بیارید .

نا گهان صدایی گفت : ولی شماره سه به ذائقه ی تو نمی خوره شماره 5 بهتره

جونگ مین برگشت و سانی و هیونگ جونو در حالی که مثلا سعی کرده بودن استتار کنن دید

هیونگ جون : اااا شماهم اینجایین ؟ چه اتفاق جالبی ! بعد از روی صندلی خودش بلند شد و کنار جونگ مین نشست و گفت  این طوری بیشتر خوش می گذره مین جونم نه ؟ بعد صورتشو برد نزدیکش که ببوستش

جونگ مین هم در حالی که لبخند زورکی میزد گفت : می تونم بپرسم تو اینجا چه غلطی می کنی ؟(ببخشید عزیزان)

هیونگ جون : خب معلومه من و زنم اومدیم شام دو نفره بخوریم چون از هفته آینده دیگه این امکان برای ما وجود نداره

شام به هر حال صرف شد  البته با قیافه ی در هم رفته ی جونگ مین و خنده های مصنوعی سارا .

 بعد از خداحافظی هر کدوم سوار ماشین خودشون شدن با این تفاوت که هیونگ جون به سمت خونه ولی جونگ مین به طرف هتل حرکت کرد بعد از یکم رانندگی جلوی یه پارک ماشین رو نگه داشت . دستای سارا رو تو دستش نگه داشت و گفت : ببخشید عزیزم که اینطوری شد می خواستم امروز روز خیلی خاصی برات بشه متاسفم که این طوری شد

سارا : اشکالی نداره همین که به فکرم بودی کافیه

بعد همدیگه رو بغل کردن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با صدای هیونگ جون هر دو از جا پریدن جونگ مین شیشه ماشینو کشید پایین و گفت : باز چی شده ؟

این بار صورت هیونگ جون پر از تشویش و اضطراب بود  بریده بریده گفت : حال سانی خوب نیست فکر کنم بچه داره بدنیا میاد

جونگ مین : تو که گفتی هنوز یه هفته مونده

هیونگ جون : نمی دونم خواهش می کنم کمکش کنین .

وقتی رسیدن بیمارستان بقیه اعضا هم رسیده بودن خانوما کمک کردن تا سانی و بردن اتاق عمل .

همه جلوی در اتاق عمل منتظر بودن الن نزدیک سارا شد و گفت :سالگرد ازدواجتون مبارک حتما خیلی سخته که تو همچین شبی اینجا باشی .

سارا : ممنون آبجی اما مهم نیست اینا همش خاطره میشه .

چند دقیقه بعد دکتر از اتاق بیرون اومد در حالی که یه نوزاد تو دستش بود

دکتر : تبریک میدم حال هر دوشون خوبه اینم دختر کوچولوتون .

همه خدارو شکر کردن و دور هیونگ جون که بچه رو بغل کرده بود جمع شدن . دختر خیلی خوشگلی بود و چشم هاش درست شبیه هیونگ جون بود .

بالاخره اون شب هم داشت تموم میشد و جونگ مین و سارا هنوز نتونسته بودن حرفاشون رو باهم بزنن . برای همین جونگ مین دست سارا رو گرفت و به طرف پله های اضطراری برد و گفت : اینجا دیگه هیچکس نمیاد

نشستن رو پله جونگ مین یه پاکت از تو جیبش در اورد و طرف سارا گرفت

سارا : این چیه ؟

جونگ مین : کادوی سالگرد ازدواج مون

سارا بازش کرد دوتا بلیت هواپیما به مقصد بالی بود

سارا : خیلی ممنون عزیزم این عالیه که می تونیم یه هفته در کنار هم باشیم  حالا منم یه کادو برای تو دارم

و یه پاکت  به طرفش گرفت جونگ مین  پاکت رو باز کرد چیزی رو که می دید باورش نمی شد از خوشحالی اشک توی چشماش جمع شده بود : یعنی این واقعیت داره یعنی من پدر می شم ؟

سارا سرش رو تکون داد و جونگ مین بغلش کرد و گفت : این بهترین هدیه ی عمرمه ممنونم واقعا ازت ممنونم .

بعد صورتش رو نزدیک برد که ببوستش اما یدفعه هیونگ جون گفت : اینجا بیمارستانه جای این کارا نیست 

جونگ مین با درماندگی گفت : باز چی شده ؟

هیونگ جون : واسه امشب یه اتاق تو هتل سئول رزرو کردی ؟

جونگ مین : می خوای اونجا هم با ما بیای ؟

هیونگ جون : نه فقط اومدم بگم دیگه نمی تونین برین اونجا چون اسپانسر چینی مون یه روز زودتر اومده کره برای همین هم نتونستن هیچ هتلی پیدا کنن ولی وقتی فهمیدن تو یه اتاق رزرو کردی خیلی خوشحال شدن و قرار شده یه پاداش هم بهت بدن

جونگ مین : و میشه بگی اونا از کجا فهمیدن من یه اتاق تو هتل رزرو کردم ؟

هیونگ جون : خب اونا به من زنگ زدن منم تا مشکلو شنیدم و یاد تو افتادم و...

نتونست حرفش رو ادامه بده چون جونگ مین دنبالش دوید و گفت : کیم هیونگ جون این بار دیگه واقعا مردی!!!!!!

پایان

امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه بد بود شرمنده چون اولین تجربه ی داستان کوتاهم بود

موفق و سلامت باشید





طبقه بندی: short story،
[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 22:37 ] [ الن ] [ نظرات() ]