تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Galaxy Girls last episode

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Galaxy Girls last episode

سلام دوستای گلم خوبین ؟ شرمنده یه روز دیر شد کامپیوترم بیچاره شده الانم با لپ تاپم اومدم

راستش خواستم حالا که قسمت آخر یه چیزایی رو بگم اول از همه شخصیتای داستان با اسمای واقعی شونو می ذارم با یه عکس که خودم درستش کردم

سوها : الن - سورا : مودث - میرا : سارا یونگی - هه را : سحر - نانا : غزال

که دوتای آخری خیلی اندک به نت می آیند

این یه عکس مال این داستانه

 

 

 

 

یه عکس هم مال داستان قبلیه که هر کاری کردم دفعات قبل آپلود نشد که زودتر براتون بذارم

 

 

امیدوارم از آخرین قسمت لذت ببرین  و ممنون که تا الان حمایتم کردین

بفرمایید ادامه

سوها به سختی گفت :چی ؟

مادر هیون جونگ : اون موقع 18 ساله بودم که با پدرت آشنا شدم اون خیلی خوشتیپ و مهربون بودو اون 23 ساله بود . خانواده ی من با ازدواجمون مخالف بودن برای همینم فرار کردیم و قرار بود به زودی باهم ازدواج کنیم برای همینم هم خونه شدیم ولی پدرت یه روز رفت و من و تنها گذاشت بعدا فهمیدم که دو سال قبل از این که ما باهم آشنا بشیم  با مادرت ازدواج کرده و یه بچه هم داشته اون موقع من هیون جونگ رو باردار بودم برای همین .. نفس عمیقی کشید و یکم آب نوشید و بعد ادامه داد : برای همین مجبور شدم با سرافکندگی پیش خانواده م برگردم و این بار به خواست پدرم با مردی که هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم ازدواج کنم که فرزندم بدون پدر بزرگ نشه و کسی هم نفهمه که اون پسر کس دیگه ایه . می دونی چقدر برام سخت بوده در تمام این سالا از پدرت متنفر بودم . بعد از مرگ شوهرم پیشش رفتم و براش همه چیزو توضیح دادم این سال ها سعی کرد ازمون حمایت کنه ولی حتی یکبار هم مثل پسرش با هیون جونگ رفتار نکرد و نذاشت بفهمه که پدر واقعیش کیه و پسر من تمام این سال ها با اسم یه پدر دیگه زندگی کرده .

دنیا دور سر سوها چرخید و .غش کرد . هیون جونگ که خودش هم تو شوک بود سوها رو گرفت و با لیوان آبی که روی میز بود یکم رو صورتش پاشید . سوها چشم هاش رو باز کرد و خودش رو تو بغل هیون جونگ دید گفت : یه کابوس بود نه ؟ و سوها برای اولین بار اشک های هیون جونگ رو دید. هیون جونگ بلند شد و سوها رو دنبال خودش کشید ولی سوها ایستاد و گفت : فقط یه درخواست ازتون دارم نذارید مادرم چیزی متوجه بشه . خواهش می کنم .

مادر هیون جونگ : من با مادرت کاری ندارم مقصر اصلی پدرت بوده و تاوانشم پس میده .

سوها چیزی نگفت ولی ترسیده بود هیون جونگ دستش رو گرفت و از اونجا دور شدن .

هر دو تو ماشین نشسته بودن و هیچ حرفی نمی زدن سوها سرش رو به شیشه تکیه داده بود و آروم اشک می ریخت هیون جونگ هم عینک  زده بود تا اشک هاش رو کسی نبینه

سوها : حالا چی میشه ؟

هیون جونگ :نمی دونم من الان خیلی گیج شدم و هیچ حسی هم ندارم مدام به خودم میگم این یه کابوسه که الان بلند می شم و تموم میشه اما انتظارم به جایی نمی رسه چون این یه کابوس واقعیه .

سوها : بیا بریم با جای ها اورابونیم صحبت کنیم  اون از ما بزرگ تره و بهتر می تونه تصمیم بگیره و ب لبخند تلخی گفت : یعنی از این به بعد باید تورو اوپا صدا بزنم ؟

....

چند دقیقه بعد هردو تو بیمارستان رو به روی جای ها نشسته بودن  و سوها تمام جریانو براش تعریف کرد . چند دقیقه سکوت در اتاق حکم فرما بود که جای ها بلند شد و یه آینه از توی کمدش در اورد و نشست جلوی هیون جونگ و یه نگاه بهش انداخت یه نگاهی هم به آینه و گفت : ولی من خوشتیپ تر از دونسنگ جدیدم هستم نه ؟

سوها : چطور می تونی تو این موقعیت شوخی کنی ؟ پدر ما ...

جای ها : پدر ما چی ؟ می خوای سرزنشش کنی ؟ می خوای دیگه دخترش نباشی و دیگه مثل قبل بهش محبت نکنی ؟ اگه کسی هم این حقو داشته باشه من و تو نیستیم بلکیه کسیه که سال ها از این نعمت دور بوده که برای یکبار هم که شده پدرواقعیشو پدر صدا کنه. بعد رو به هیون جونگ ادامه داد: من خیلی خوشحالم که یه برادر کوچکتر هم دارم اما خودت بهتر می دونی که نمی تونیم به عنوان عضو خانواده مون معرفی ت کنیم بابت این موضوع واقعا متاسفم .

هیون جونگ : من وضعیت شمارو درک می کنم و می دونم که دوست ندارید مادرتون از این جریان باخبر بشه .خیالتون راحت .

سوها : پس ما دوتا چی ؟ما.. که با اشاره دست هیون جونگ ساکت شد و هردو از اتاق خارج شدن .

هیون جونگ : شاید از اول این سرنوشت ما بوده .

سوها :یعنی هیچ راهی نیست و ما وقعا خواهر و برادریم ؟

هیون جونگ : قول می دم برادر خوبی برات باشم

سوها اشک هاش رو پاک کرد و گفت : هرچند نمی تونم قول بدم که زود با این موضوع کنار بیام ولی سعی خودمو می کنم . بعد از کمی مکث گفت : حالا به بقیه چی بگیم ؟

هیون جونگ : من این کارو انجام میدم نگران نباش .

ساعت نه بود که سوها به خونه رسید رو تخت دراز کشید و چشم هاش رو بست تو یه روز همه چیز تغییر کرده بود قلب اون نفرین شده بود چون هیچ عشقی براش وجود نداشت برای اولین بار شکست رو با تموم وجودش حس کرد و قلبش لرزید غرور لعنتیش نذاشته بود بفهمه که چقدر هیون جونگو دوست داشته و براش عزیز بوده ولی این بار اشکهاش یخ های غرورشو آب کرده بودن ولی چقدر دیر این اتفاق افتاده بود . تقه ای به در زده شد و جای ها اومد تو کنار سوها نشست و اشکهاش رو پاک کرد وگفت : می دونم سخته ولی باور کن حالا مگه به جای یه دوست و یه همکار یه برادر داری؟

سوها : به جای یه دوست و یه همکار ؟

جای ها : آره مگه رابطه ی شما در این حد نبوده ؟ نکنه ..

سوها : اورا بونیم ! ما می خواستیم باهم ازدواج کنیم و بار دیگر بغضش ترکید جای ها تعجب کرده بود سوها و بغل کرد و موهاشو نوازش کرد و آروم گفت : درست میشه من مطمئنم

هیون جونگ  طوری موضوع رو برای همه توضیح داد که با هم به تفاهم نرسیدن و یه بیماری در بین بوده و فقط دوستای نزدیک شون قضیه اصلی رو می دونستن . برخورد اون دوتا باهم واقعا سخت بود ولی هنوز هم همدیگه رو دوست داشتن و می خواستن مثل یه خواهر و برادر واقعی باهم رفتار کنن .

تو عروسی سورا و جونگ مین هر دو ساقدوش بودن و غمی که تو چشماشون بود دل هر بیننده ای رو به درد می اورد .

چند هفته بعد پدر سوها ازش خواهشی کرد که اون مرگ رویا هاشو به چشم دید . پدرش ازش درخواست کرد که برای نجات شرکتش با پسر رئیس شرکت رقیب ازدواج کنه . سوها بخاطر تمام زحمات پدرش و با توجه به این که می دونست هرگز نمی تونه به هیون جونگ برسه قبول کرد .

پسر رئیس شرکت رقیب کسی نبود جز کیو هیون .

مقدمات عروسی خیلی زود مهیا شد . کیوهیون خیلی خوشحال بود و مدام به سوها محبت می کرد اما سوها با این که به ظاهر می خندید از درون داغون بود و فقط به هیون جونگ فکر می کرد . چند شب قبل از عروسی یه مسافرت دسته جمعی به جیجو رفتن . کیوهیون اعضای دابل اس رو هم دعوت کرده بود و البته  شخص اصلی نیومده بود .

 هیچ کس به غیر از کیوهیون و دوستاش خوشحال نبود شب قبل از برگشتن سوها تصمیم نهایی شو گرفت . لباس سفید عروسی رو پوشید و رفت کنار ساحل، دریا طوفانی بود . سوها به پهنای صورت گریه می کرد شماره هیون جونگو گرفت بعد از چند تا بوق گوشی رو بردا شت

سوها :اوپا! من دارم ازدواج می کنم

هیون جونگ : می دونم تبریک می گم .

سوها : جدا می تونی اینو بگی ؟

هیون جونگ : یادت رفته ما الان خواهر و برادریم ؟

سوها : یادته اون روز تو پشت بوم مدرسه بهم سیلی زدی ؟

هیون جونگ : خیلی وقته اون خاطراتو فراموش کردم .

سوها : این دفعه دیگه نمی تونی منو بزنی .

هیون جونگ : کار احمقانه ای نکن من الان میام پیشت .

 سوها : ولی تو الان سئولی حتی نمی تونی جنازه مو بغل کنی .

هیون جونگ : چطور می تونستم  تنهایی بذارم بیای منم الان جیجو هستم فقط بگو کجایی بذار رو در رو با هم صحبت کنیم .

سوها : حالا که فکر می کنم دلم می خواد قبل از مردنم یه بار دیگه ببینمت من کنار ساحل تو پاتوق نامین هستم .

و گوشی رو قطع کرد . کنار ساحل نشست موج های آب قلقلکش می دادن  دلش می خواست خودشو بکشه ولی برای این کار وقت زیادی داشت  ولی برای دیدن هیون جونگ وقت زیادی نداشت  برای همین منتظر موند . 

هیون جونگ  سریع خودشو و از دور لباس سفید سوها رو که تو شب به خوبی مشخص بود دید .

سوها : تو اومدی اومدی چون من خواستم  واقعا دوستت دارم اوپا و بغلش کرد .

هیون جونگ : اگه واقعا نمی تونی حسی به کیوهیون داشته باشی نه اون و نه خودت رو انقدر اذیت نکن همه چی رو خیلی سریع تموم کن و برو یه کشور دیگه این بهترین راهه

سوها : بخاطر پدرم نمی تونم می خوام به عنوان یه دختر خوب براش باشم .

هیون جونگ : من یه مکان آرزوها می شناسم برای آخرین باری که همدیگه رو این طوری می بینیم بیا بریم اونجا .

سوها : ولی با این لباس ؟

هیون جونگ : بذار برای چند ساعت فراموش کنیم کی هستیم و فقط به همدیگه فکر کنیم .

دست همدیگه رو گرفتن و سوار ماشین هیون جونگ شدن

تو راه رفتن بودن که تلفن سوها زنگ خورد

سوها : اوروبونیمه ! الو چی ؟ یعنی ممکنه ؟ ماهمین الان میایم سئول .

هیون جونگ : چی شده حالت خوبه ؟ چرا انقدرعرق کردی ؟چیزی شده ؟

سوها : اون گفت ما نیستیم من و تو ..من و تو ... خواهر و برادر نیستیم .

هیون جونگ محکم زد رو ترمز و ایستاد : چی ؟ درست بگو ببینم چی شده ؟

سوها : اورو بونیم گفت جواب آزمایش دی ان ای نشون میده که ما با هم نسبت خونی نداریم . اگه این واقعیت داشته باشه یعنی یعنی

هیون جونگ : ما باید هرچی زودتر بریم سئول

مسیرو عوض کرد و به طرف فرودگاه راه افتادن ولی مثل این که سرنوشت اون دوتا واقعا باهم نبود یه کامیون با یه راننده ی مست دقیقا به طرف اونا می اومد کنترل ماشین از دست هیون جونگ در اومده بود و هر طرف که می رفت کامیون هم که مارپیچ حرکت می کرد جلوش بود و در یه لحظه ....

سوها و هیون جونگ هر دو کنار جاده افتاده بودن لباس سفید سوها غرق در خون بود و  به سختی چشماشو باز نگه داشته بود هیون جونگ هم کمی اون ور تر افتاده بود و وضعیت بهتری نداشت هر دو سعی کردن کمی بهم نزدیک تر بشن و سوها با لبخند گفت : این بهتر از اینه که کنارت نباشم .

هیون جونگ : دوستت دارم .

و درست وقتی دست های خونی شون بهم رسید هر دو دست در دست هم به طرف کهکشان وسیع پرواز کردند  .

 روی پرده ی سینما نقش بست . the end و کلمه ی  

همه ی حضار دست زدن و مجری پشت تریبون قرار گرفت : از همه ی شما تماشاگران عزیز ممنونم که مارو همراهی کردید این  اولین نمایش فیلم دختران کهکشانی بود  با بازی بازیگرانی چون اعضای دابل اس و همسرانشون خانم ها کیم الن ،هان سارا ، شین تینا ، لی سانی و سو لیا

امیدوارم لذت برده باشید الان از بازیگرای این فیلم زیبا خواهش می کنم که بیان روی سن و احساسشون رو به شما مردم عزیز بگن

همگی رفتن بالای سن

هیون جونگ : با تشکر از همه ی کسانی که این فیلمو دیدن ما حرف زیادی نداریم فقط این که از همه تون می خوایم عشق رو تو زندگی تون پیدا کنید و ازش لذت ببرین درست مثل ماو حمایت تون رو مثل همیشه از ما دریغ نکنید با تشکر

همه دست زدن و سالن خیلی زود خالی شد .

جونگ مین : هرچی پیر تر میشم حس می کنم فیلمای جنگی به من بیشتر می خوره تا فیلمای عاشقانه .

هیونگ جون : به تو فقط فیلمای خون آشامی می خوره

جونگ مین : حیف که هردومون ازدواج کردیم و باید با وقار باشیم وگرنه حالتو می گرفتم .

هر کدوم از زوج ها به طرف خونه شون راه افتادن .

هیون جونگ : بیا با تاکسی بریم داره بارون میاد می ترسم سرما بخوری .

الن : نه بیا مثل اون وقتا که تازه ازدواج کرده بودیم بازم پیاده تو بارون بریم .

سارا داد زد : بیاین با هم بریم .

الن : نه ممنون باید بریم بچه ها رو از خونه ی مادرم بیاریم این بارون رو هم نمی خوایم از دست بدیم  و دست دردست به قدم زدن شون ادامه دادن .

 باران عشق برهر کس ببارد بی شک او خوشبخت ترین فرد هستی است اما خوشبختی تنها با دیدن باران از پشت شیشه بدست نمی آید بلکه فقط نصیب کسانی می شود که بی  محابا در زیر آن خیس می شوند و لذتش را می چشند .

پایان

خیلی ممنون از این که تا الان من و داستانم رو تحمل کردین این دومین داستانم بود و قرار بود خیلی بهتر از این بشه اما چون به فصل مدارس خورد یکم با بدقولی های من مواجه شدید بابت تمام کم و کاستی  ها از تون معذرت می خوام  اما در مورد داستان بعدی  اول مرداد اولین قسمت گذاشته میشه و موضوعش کاملا با دو داستان قبلی فرق داره  خواهشا توی نظرات قسمت آخر نظرتون رو در باره ی این که واقعا  دلتون می خواد داستان بعدی رو بنویسم یانه بهم بگید با تشکر از همه ی عزیزان

به خدای بزرگ می سپارم تون خدا نگه دار

یوروبون سارانگهیو





طبقه بندی: Galaxy Girls،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 13:06 ] [ الن ] [ دابل اسی پروپا قرص () ]

نمایش نظرات 1 تا 30