تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت هشتم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت هشتم قصه عشق

سلام دوستای گلم  حالتون چطوره؟من واقعا متاسفم كه دیر اومدم اما در عوض زیاد نوشتم  بدون هیچ حرف اضافه ای بفرمایید ادامه

به دختری كه هیون جونگ رو صداكرده بود نگاهی انداختم .دختری بسیار خوشگل باصورتی گردو ابروهای هشتی موهای بلندوصافش دور شونه هاش ریخته بود جذابیتش رو دوچندان می كرد.لب هاش سرخ وخوش حالت بودن و دقیقا مثل فرشته ای بود كه اشتباهی  به زمین فرستاده شده دركمال ناباوری من هیون جونگ به طرفش دوید وبغلش كرد نمی دونم چرا یه حس بد به من دست داد .همگی به طرف دختر كه یون هی نام داشت رفتیم یون هی تك تك پسرارو بغل كرد باهاشون احوال پرسی كرد .سارا آروم توی گوشم گفت:فكرمی كنی كی باشه خیلی خوشگله فكرنكنم یه طرفدار معمولی باشه  نكنه دوست دختر یكی شون باشه .شانه هام رو بالا انداختم وچیزی نگفتم اما میدونستم كه حتما با هیون جونگ یه رابطه ای داره. وقتی یون هی به من نزدیك شد با تعجب به سمت هیون جونگ برگشت و پرسید :اوپا این خانوما كین؟هیون جونگ:ایشون خانم كیم الن مترجم جدید گروه وایشون خانم یون سارا دوستشون هستن.یون هی در حالی كه بامن دست میداد گفت:از آشنایی باشما خوشبختم من هم لی یون هی دوست دختر هیون جونگ اوپا هستم .با شنیدن كلمه دوست دختر انگار یه پارچ آب سرد روی من  ریختن اما بدون عكس العمل خاصی با لبخند تصنعی  گفتم:منم  از دیدن تون خوشبختم من كیم الن هستم . شب همگی توی آلاچیق جمع شده بودیم قرار بود شام رو اونجا بخوریم ویه جشن كوچك یا به قول جونگ مین hello partyبگیریم. پسرا و همین طور سارا دور یون هی حلقه زده بودن ویون هی با هیجان خاصی خاطراتش رو تعریف می كرد چند لحظه بعد به بهانه سر زدن به كباب ها از جمع جداشدم در حال جابه جا كردن كباب ها بودم كه هیون جونگ اومد كنارم و گفت :بذار من انجامش بدم . بعد ادامه داد:شب قشنگیه . الن:بله وفكر كنم با حضور خواهر یون هی  قشنگ تر هم شده . هیون جونگ :ازدوران مدرسه  می شناسمش .موقعی كه به مدرسه می رفتم با پسرا رابطه ی خوبی نداشتم دخترا هم بعضی هاشون واقعا  لوس بودن . برای همین بیشتر اوقات تنها بودم  اما با اومدن یون هی به مدرسه مون  فهمیدم دخترای زیادی هستن كه لوس نیستن وخیلی هم عاقل و فهمیده هستن .الن :دختر خیلی خوبی به نظر میاد .هیون جونگ :درسته مثل فرشته ها می مونه برای همین هم هست كه من عاشقشم . با شنیدن این حرف قلبم تیر كشید زانو هام سست شدن و همون جا برای چند دقیقه نشستم اشك هام بی اختیار سرازیر شدن به سختی بلند شدم و در حالی كه تلو تلو می خوردم به سمت پیست حركت كردم  صدای هیون جونگ كه می گفت عاشقشم مدام توی گوشم می پیچید از شدت گریه چونه م می لرزید توی پیست هیچ كس نبود خودم رو به یكی از درخت ها رسوندم و همون جا روی برف ها نشستم بدنم داغ بود وسردی هوارو اصلا حس نمی كردم انگار كه توی یه كوره در حال سوختن بودم  زانوهام رو جمع كردم ومثل بچه ای كه مادرش رو گم كرده به شدت گریه كردم . ناگهان دست یكی رو روی شونه م حس كردم سرم رو بلند كردم هیونگ جون بود با همون لبخند همیشگی پرسید چرا گریه می كنی ؟با لكنت جواب دادم :چو ....چون ....د...دلم ...تنگ شده .هیئنگ جون:برای كی ؟الن :مادرم .هیونگ جون :اما مادرت كه فقط برای تعطیلات رفته  ترسیدم گفتم شاید اتفاقی افتاده كه اون طوری گریه می كنی  حالا هم اشكات رو پاك كن حیفه كه آسمون قشنگ چشمات بارونی باشه .واشك هام رو پاك كرد وكمكم كرد تا بلند بشم و به طرف یكی از نیمكت های پیست رفتیم كتش رو در اوردو روم انداخت گفتم:نه ممنون من سردم نیست هوا خوبه  شما سردتون میشه و كت رو به طرفش گرفتم اما كت رو یه بار دیگه روم انداخت و گفت :همیشه همینو میگین ولی آخرش سرما می خورین .لبخندی زدم وگفتم : برای همه چیز ممنون. هیونگ جون:من كه كاری نكردم فقط داشتم قدم می زدم كه تورو تو اون وضعیت دیدم گفتم اگه یخ بزنی ما هم نمی تونیم زبان فرانسه رو به طور كامل یاد بگیریم وخندید منم لبخندی زدم وگفتم :راستی میدونستین یكی از آدم های خوش شانسی كه دیروز در موردشون حرف زدیم  نزدیك شماست . هیونگ جون :نه اون كیه ؟الن :هیون جونگ سونبه . هیونگ جون :درسته نمی دونم چرا خودم تا حالا به  این نتیجه نرسیده بودم  اوه راستی ما میخوایم یه هفته دیگه اینجا بمونیم  فكر كنم حالا خیلی بیشتر از قبل خوش بگذره  چون یون هی هم به جمع مون اضافه میشه  .الن:اما من و سارا باید فردا برگردیم چون دانشگاهمون پس فردا شروع میشه .هیونگ جون:حیف شد من خیلی خوشحال بودم كه مدت بیشتری می مونیم . حالا باید چی كار كنیم ؟الن:مشكلی نیست شما بمونید من و سارا هم فردا میریم . هیونگ جون :پس من هم باشما میام . الن :نه ممنون نیازی نیست مادوتا دیگه بچه نیستیم بزرگ شدیم درضمن  مسافرت با یه آدم معروف  چندان آسون نیست  ولطفا فعلا چیزی به بقیه نگو .هیونگ جون:آخه...حرفش رو قطع كردم :آخه نداره  ممنون كه نگران مایی حالا بیا بریم وگرنه الان اونا همه ی غذا هارو می خورن و ماهم گرسنه می مونیم . ساعت تقریبا 5 صبح بود كه سارا روبیدار كردم تا باهم بریم  سارا:چرا صبح به این زودی انگار داریم فرار می كنیم .الن :هر طور مایلی فكر كن ، اونا قراره یه هفته بمونن من و تو فردا كلاس داریم پس باید بریم .یه نامه تشكر وخداحافظی نوشتم ولای در اتاق پسرا گذاشتم و همراه با سارا با اتوبوس به سئول  برگشتیم به محض رسیدن به سئول سارا گفت كه خانواده ش از مسافرت برگشتن و اون باید بره . تنها به خونه برگشتم  . خونه ای كه در نبود پسرا هیچ شباهتی به قبل نداشت  چند قطره اشك از چشم هام جاری شد به عكس 6تایی كه چند وقت پیشش گرفته بودیم نگاه كردم .اون روز خیلی خوش گذشت موقع كارت بازی هیون جونگ به من گفت:تو اولین دختری هستی كه تونسته هر 5تای مارو شكست بده نكنه تو ساحره ای .به یاد اوردن خاطرات مشتركی كه باهم داشتیم خیلی درد ناك بود مثل كسی بودم كه یه عمر  برای ساختن یه خونه زحمت كشیده  اما بایه زلزله  توی چند لحظه همه چیز ویران شده كاخ آرزوهای منم توی چند لحظه  فروریخت وقلبم زیر آوار جامونده بود  از تنهایی شب استفاده كردم وتا وقتی كه خوابم ببره اشك ریختم . صبح دیر از خواب بیدارشدم برای همین به سرعت حاضر شدم وبدون خوردن صبحونه به سمت دانشگاه حركت كردم .توی  دانشگاه دوتا از دوستای مشترك من و سارا یعنی آنا و هانی كه باما از ایران اومده بودن تولد سارا رو به من یاد آوری كردن و گفتن كه میخوان جشن رو توی خونه ی  من بگیرن .هانی :چون یه مهمونی دوستانه س پس بهتره جشن رو تو خونه ی تو بگیریم كه بچه ها بتونن دوست پسراشون رو هم باخودشون بیارن . الن:درسته اما در مورد خونه من باید اجازه بگیرم  بعد خبرتون كنم .آنا :امسال باید یه مهمونی بزرگ براش بگیریم چون دو ساله كه جشن تولد نگرفته به نظرم اگه سورپرایزش  كنیم بهتره .الن :باشه موافقم . یك هفته مثل برق و باد گذشت و پسرا برگشتن اما با یه عضو جدید ،یون هی گفت تازمانی كه  پدر ومادرش از كالیفرنیا برگردن همین جا یعنی تو ساختمان پسرا می مونه . عصبی شده بودم اما به روی خودم نیاوردم فردای اون روز كلاس فرانسه داشتیم برای همین یه كیك شكلاتی خریدم و رفتم پیش پسرا .جونگ مین:خیلی ممنون من تاحالا كیك شكلاتی نخورده بودم این اعضای گروه تناردیه ها فقط بلدن از من مثل كذت بیگاری بكشن تا حالا نشده حتی یه بار به  روی خودشون بیارن كه من هم گناه دارم  باز خوبه معلم مون  عین  ژان والژان وجدان داره كه دلش به حال منه طفل معصوم بسوزه . هیون جونگ :حالا كذت جان پاشو برو قهوه بیار تا كتكت نزدم . جونگ مین:دیدین خانم معلم حالا حرفای منو باور كردین این خانم تناردیه خودش هیچ كاری نمی كنه فقط دستور میده .همگی از دست جونگمین زدیم زیر خنده یونگ سنگ :باشه  باشه اگه ویكتور هوگو اینو میشنید از نوشتن بی نوایان پشیمون میشد خوب شد عمرش زود تموم شد. برای این كه به بحث كتاب بی نوایان  خاتمه بدم گفتم :من قهوه میارم . اما به محض بلند شدن دیدم یون هی با سینی  قهوه وارد شد  سینی رو از دستش گرفتم و گفتم :ممنون اتفاقا الان میخواستم بیام  قهوه بریزم .هیون جونگ :ممنون  من عاشق كیك شكلاتی با قهوه م بعد روبه یون هی كرد و گفت :عزیزم توهم كیك شكلاتی دوست داری بیا یكم بخور . باشنیدن كلمه عزیزم   یه جوری شدم . یون هی بالبخند گفت:ممنون الن جان زحمت كشیدی . الن:نه خواهش می كنم .وظیفه م بود . بعد از خوردن كیك و اتمام كلاس موضوع خونه رو مطرح كردم . هیونگ جون :وای عالیه ،من عاشق تولدای دوستانه م از نظر من هیچ مشكلی نداره . بقیه هم با تكان دادن سر موافقت خودشون رو اعلام كردن كیو جونگ:اما خونه ی تو كوچیكه توش راحت نیستین اگه میخواین میتونین اینجا جشن بگیرین . الن :نه ممنون مهمونای زیادی نداریم همون جا خوبه اگه شما ها هم بیاین خوش حال میشم . هیون جونگ :نه ممنون این طوری نه ما راحتیم نه شما جونگ مین:اما این از نظر من خودش یه جور تجربه س دلم میخواد تولد مافیا رو ببینم . ونیشخندی زد . هیونگ جون:آره به نظر منم خوش میگذره هیون جونگ خواهش می كنم قبول كن . همه ی نگاه ها به سمت هیون جونگ بود یون هی با لحن خاصی گفت :اوپا قبول كن . هیون جونگ :باشه میایم بعد روبه یون هی گفت:عزیزم  باید باهات صحبت كنم و دست یون هی رو گرفت وبه سمت حیاط كشید .نتونستم جلوی كنجكاوی خودم رو بگیرم و دنبالشون رفتم .هیون جونگ :عزیزم من از كلمه ی اوپا خوشم نمی یاد میشه از این به بعد من رو هیونگ (برادر بزرگ)یا همون هیون جونگ صداكنی . یون هی گفت :باشه ببخشید نمی دونستم . از این كه یون هی این رو نمی دونست خوشحال شدم .تا تولد سارا وقت چندانی نمونده بود همه ی كارها انجام شده بود فقط مشكل سر لباس سارابود چون اگه میخواستیم براش لباس بخریم مسلما خودش هم باید می بود كه این برنامه ی سور پرایز رو بهم میزد .برای همین یك روز قبل از جشن به سارا زنگ زدم وگفتم كه برای مهمونی دابل اس باید لباس بخرم و دوست دارم كه اونم باهام بیاد .موقعی كه وارد فروشگاه مركزی شدیم  هردو باتعجب به هم نگاه كردیم حالا بین این همه لباس كدوم یكی رو باید انتخاب می كردیم بعد از 6 ساعت گشتن توی مغازه های مختلف  ،بالاخره من یه لباس انتخاب كردم یه لباس پرنسسی صورتی دكلته  كه دنبالش روی زمین كشیده می شد .توجه سارا هم به یه لباس آبی آسمانی پشت گردنی جلب شده بود اما چیزی نمی گفت من هم دور از چشمش رفتم واون لباس رو براش خریدم  .شب ساعت 12:01دقیقه براش یه اس ام اس تبریك تولد براش فرستادم (ماهر سال این كارومی كنیم تا اولین نفر باشیم كه تولد طرف مقابل رو تبریك گفته )روز تولد آنا وهانی از صبح برای كمك اومدن . همه چیز عالی شده بود .هانی:بیاید تا قبل از اومدن مهمونا موهای شما دوتا رو درست كنم ساراهم هروقت اومد موهای اون رو هم سریع درست می كنم .بعد از اتمام شینیون موهام  هانی نگاه تحسین آمیزی به من انداخت و گفت:خیلی ناز شدی اگه یه داداش دیگه داشتم حتما تو زن داداش خوشگل خودم  می شدی .به شوخی گفتم :پس خدا رحم كرد . هانی :به كدوم مون ؟الن :هرجفتمون . به سارا زنگ زدم وگفتم كه بیاد پیش من سارا:حوصله ندارم .الن :بیا دیگه حالم بده می خوام تو پیشم باشی .سارا:باشه تا نیم ساعت دیگه میام . توفاصله این نیم ساعت همه ی مهمونا اومدن .وقتی پسرا واردشدن همه ی دخترا به طرفشون هجوم بردن و ازشون امضا گرفتن هر 5 تاشون كت وشلوار های مشكی پوشیده بودن با كراوات های رنگارنگ  یون هی هم یه لباس سفید دكلته پوشیده  بود وچنان بازوی هیون جونگ رو گرفته بود كه انگار سعی داره از فرارش جلوگیری كنه  . هانی :الن جان الان سارا میرسه پس چرا لباست رو عوض  نمی كنی ؟الن :چون نمیخوام سارا وقتی با لباس های معمولی وارد میشه  خجالت بكشه .وقتی اومد باهم لباسامون رو عوض می كنیم .زنگ در خونه زده شد از طرز زنگ زدن فهمیدم  سارا ست. با خونسردی در و بازكردم به محض وارد شدن در حال شكایت از ترافیك بود كه ناگهان همه باهم در حالی كه بمب شادی می زدن گفتن تولدت مبارك سارا كه شوكه شده بود پرسید :این جا چه خبره ؟الن:هیچی فقط تولد بهترین دوست دنیاست .اشك تو چشمای سارا حلقه زده بود گفت:الن عزیزم واقعا غافلگیر شدم . بغلش كردم و گفتم :خوشحالم كه تونستم سورپرایزت كنم . جونگ مین آروم جلو اومد وگفت :خب بابا اشك همه رو در اوردین  مافیا كه انقدر احساساتی نمی شن سارا:پس معلومه گنگسترا اصلا احساس ندارن . بعد روبه من كردو گفت:حالا من همین جوری باید تو مهمونی باشم چرا نگفتی لباس باخودم بیارم جلو مهمون ها خجالت میكشم .الن: خیالت راحت بیا بریم بالا لباسامونو عوض كنیم بعد بیایم.سارا :اما من لباس نیاوردم. الن:اون بامن بیا بریم . وقتی لباس رو به سارا نشون دادم خوشحال شد وگفت:توامروز میخوای  منو سكته بدی با این همه سورپرایز .الن:دوراز جون حالا بشین هانی جون موهاتو درست كنه تا زود بریم پایین .وقتی هردو آماده شدیم دست همدیگرو گرفتیم و از پله ها پایین اومدیم موقع پایین اومدن توجهم به پسرا جلب شد هر 5تا با تعجب به مادوتا طوری نگاه می كردن كه انگار دفعه اولی هست كه من وسارارو میبینن .هیون جونگ آنچنان محو تماشای من بود كه  لیوانی كه تو دستش بود از دستش افتاد و هزار تكه شد یون هی بانگرانی پرسید:عزیزم خوبی؟هیون جونگ :آره چیزیم نیست. جونگ مین به طرف سارا اومد تعظیمی كرد ودستش رو به طرف سارا دراز كرد وگفت: بانوی من افتخار میدین .با اخلاق سارا حدس می زدم الانه كه جونگ مینو ضایع كنه  اما برخلاف تصورمن لبخندی زد و دست جونگ مین رو گرفت و برای رقص باهم به وسط سالن رفتند. خیلی متعجب شده بودم كه كیوجونگ و هیونگ جون ویونگ سنگ به طرفم اومدن.كیوجونگ:خیلی خوشگل شدی شبیه یه پرنسس واقعی تشكر كردم . برخلاف همیشه كه یونگ سنگ خیلی بی تفاوت بود این دفعه اومد به سمتم و ازم در خواست  كرد كه باهم برقصیم . منم دستش رو گرفتم وشروع  به رقصیدن كردیم .در تمام طول رقص به جای این كه حواسم به یونگ سنگ باشه به هیون جونگ بود عصبی به نظر می رسید یون هی دستش رو گرفت و باهم  به وسط سالن اومدن و شروع به رقصیدن كردن  نگاهم رو از هیون جونگ گرفتم و به یونگ سنگ دادم اما این بار سنگینی نگاه هیون جونگ رو روی خودم حس كردم .بعد از رقص با یونگ سنگ با هیونگ جون رقصیدم . بعد از رقص همگی نشستیم  واز خاطراتمون حرف زدیم آنا با اشتیاق از تولد 15 سالگیش  حرف می زد وبقیه گوش می دادن كه ناگهان در بین حرفاش به طرف من برگشت  پرسید :الن ،هنوز هم میخونی؟الن:نه اون مال دوران دبیرستان بود دیگه حتی  از كنار گیتارم هم رد نمی شم . آنا :خواهش می كنم یه آهنگ بخون .خیلی  وقته صداتو نشنیدیم یادته اون موقع كه دبیرستان بودیم مدام آهنگای كره ای می خوندی  حالاهم یكی از اوناروبخون . الن:نه ولش كن اون موقع كم سن وسال بودم .ناگهان همه با هم دم گرفتن الن بخون سارا :الن جون امروز تولد منه  به خاطر من یه  آهنگ بخون .الن :باشه فقط به خاطر سارا . هانی كه انگار منتظر فرصت بود سریع رفت وگیتارم رو اورد .منم  آهنگ

 for ever دابل اس روشروع به خوندن كردم یادم میومد این آهنگ رو اسكرین سیور كامپیوترم بود هرموقع از دست یكی ناراحت میشدم این روگوش می دادم و آرامش می گرفتم وقتی تموم شد همه برام دست زدن و جونگ مین  :عالی بود صدات  خیلی قشنگه چرا خواننده نشدی ؟چیزی نگفتم  فقط در جوابش لبخند زدم .به سارا نگاه كردم نگاه تحسین آمیز  اون از هر چیزی  برام با ارزش تر بود .گفتم:حالا نوبت سارا جونه امروز تولدشه و باید برامون یه آهنگ بخونه .آنا :هنوز هم رپ می خونی ؟من به جای سارا جواب دادم آره منتها جدیدا كره ای می خونه .سارا یه آهنگ جالب و شاد رو انتخاب كرد وباعث شد همه بخندن .جونگ مین كه حیرت  زده شده بود گفت:صدات اصلا به اخلاقت نمی خوره چطور شما دوتا تا الان صداتونو از ما قایم كرده بودین ؟برای عوض كردن بحث گفتم :خب حالا وقت بریدن كیكه . اون شب یه شب فراموش نشدنی برای من وسارا بود  . واقعا به هردومون خوش گذشت  البته به همه خوش  گذشت . و من فهمیدم یون هی دختر خیلی خوبیه و به هیون جونگ هم می خوره و من باید  تصمیم می گرفتم چون قلب هیون جونگ مال كس دیگه ای بود .

پایان

امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه  منتظر اتفاقای جالب و باور نكردنی باشید  تا 5شنبه خدا نگه دار

سلام دوستای گلم  حالتون چطوره؟من واقعا متاسفم كه دیر اومدم اما در عوض زیاد نوشتم  بدون هیچ حرف اضافه ای بفرمایید ادامه





طبقه بندی: قصه عشق،
[ سه شنبه 9 فروردین 1390 ] [ 16:14 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]