تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part24-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part24-I dont know

با سلام به همه دوستان گلم امید وارم حالتون خوب باشه ببخشید یکم دیر شد چون باید امتحانای شما هم تموم میشد من الان یه هفته است امتحاناتم تموم شد ولی دوباره میخوان امتحان فیزیک ترم بگیرن همه انگاری توش تر زدن رفته برای همین...

من الان تازه فیزیکم رو تموم کردم و داستان رو نوشتم اگه بد شده بود به بزرگی خودتون ببخید دیگه

بوووووووووووووووووس بفرمایید ادامه

 

 

 

24:

یه احساس خاصی داشتم انگار میخواستم به یه چیز خوب نه شایدم بد برسم دلم نمیخوسات از یونگ سنگ جدا بشم اخه من....

رفتم جکنار جسم خودم به خودم نگاه کردم ولی نه خوشگلما نه زیادم زشت نیستم هههههههه که با داد یونگ سنگ خنده روی لبام محو شد

یونگی:نه سارا نه تو نباید بمیری

انگار حسم درست بود قلبم بهتپش در اومد اما نه من که قلبی نداشتم من یه روح بودم که....

نمیخواستم عذاب کشیدن یونگ سنگ رو ببینم رفتم پیش سارا

سارا: چی شد پس چرا....؟

هانا: میخوای بمیرم راحت شی؟

سارا: خدا نکنه

هانا: یونگ سنگ داد میزد داد میزد گریه میکرد...

سارا: یه حسی دارم حس زندگی دوباره یه حس جدید و.....

رفت دیگه ندیدمش داد زدم

هانا: سارااااااااااااااااااااااااااااااااا نه یعنی رفت انگار حسم اشتباه بوداون یا مرد یا زنده موند

یاد بیمارستانی که توش بود افتادم رفتم...

نه ولی اون زنده مونده خوشحال بودم گریه میکردم دلم میخواست داد بزنم خدا چرا من نباید ....

رفتم ....

یونگ سنگ داشت هنوز گریه میکرد

که دیگه چیزی متوجه نشدم.....

جونگ مین: یه خبر تازه یه خبر جدید هانا از حالت کما در اومده فقط بیهوشه و یه خبر دیگه اینکه دارم بابا میشم اونم یکی نه دوتا هوریاااااااااااااااا

یونگی: چی هانا دروغ میگی

جونگی: دروغم چیه؟

یونگی: بگو جون یونگ سنگ

جونگی: جونه هانا

یونگ سنگ اخمی کردو

یونگی: واییییییییییی خوشحالم

رفت به طرف اتاق هانا در رو اروم باز  کرد و گفت:س سلام عزیزم

خوشحالم حالت بهتر شده

همون لحظه کیو جونگ و هیونگ جون هم برای ملاقات الن و هانا اومده بودن ....

هیونگ: یونگ سنگ مواظبش نبودیااااا

یونگی: میدونم زدم زیره قولم

هیونگ: ولی حالا خوبه هیون جونگ بهم خبر داد راستی جونگ مین هم که دوتا بچه تو راهی داره میدونستی

یونگی: اره جونگ مین خودش بهم گفت

ملیسا: سلام ببینم شما جونگ مین رو ندیدید

هیونگ: سلام نه ندیدیم یعنی من که ندیدم

یونگی: رفت برای بچه هاش کادو بخره برای تو هم گل

ملیسا: شما هم میدونید من جونگ مینو میکشم

هانا: نه نه ملیسا من تازه میخوام خالاه بشم

که همه نگاه ها برگشت سمت هانا ....

هانا: اخی دوقلو ان

ملیسا: هانا

یونگی: هانا عزیزم تو تو....

هیونگ: میدونستم تو تواناییش رو داری

هانا: اخ سرم درد میکنه

هیون: سلام همه جمع ان فقط منو خانمم کم هستیما

کیو که تا این لحظه ساکت بود ناگهان زد زیره گریه

هیون: چی شد از اومدن من ناراحت شدی

کیو: نچ

هانا: از نمردن من ناراحت شدی

کیو: نچ

ملیسا: از بچه های من خوشحال شدی

کیو: نچ

هیونگ: خوب بنال ببینم چه مرگته

کیو: من  یعنی یون ا جوابم رو داد بله ما با هم ازدواج میکنیم

هانا: ااااااااااا فکر کردم چی شده

ملیسا: اه مسخره اینم گریه کردن داره

هانا: یون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

کیو: هان...

هانا: تو با یون آآآآآآ  با کیو جونگ نه خوابم خوابم تعبیر شد

که همه با هم گفتن: هاااااااااااان

هانا: ههههههههههههههههههه

دکتر: سلام برید اونطرف ببینم تو تا الان تو کما بودی و الان اینقدر حالت خوبه بله از منم که تو سالم تری کسی نمیخواد خبر بده بگه این بهوش اومده چه خلایقی ان اینا دیگه افففففففففف

که همه زدن زیر خنده

دکتر چان هم دیگه میخندید

دکتر: به خانوادش هم خبر بدید بد نیست الان نگرانن

که دیگه اتاق منفجر شد

یونگ سنگ: اوی یادم رفته بود از بس خوشحال بودم امروز همش خبر خوب میرسه

دکتر: هان وایسید من  دیالوگ هامو یادم رفت باید اینجا چی میگفتم از بس خارجکی بازی در میارید بابا مگه همین ایران خودمون چشه میرید تو خط کره

هانا: اقای چان ....

دکتر: اهان خانواده .....

ملیسا: جونگ مین کو پس همه هستن

جونگمین: دددددددد من اومدم عزیزم بفرمایید اینم گل برای خانم گلم و بچه های عزیزم

...

لحظه های خوب زود میگذره خیلی زود من خوب شدم الن خوب شد کیو با یون آ ازدواج کرد بچه های جونگ مینم نزدیک  به دنیا بیان دیگه ولی یه چیز برام نا مفهوم بود اسمی به نام شاهرود که نمیدونستم چیه اصلا دلم میخواست بفهممم

هانا: یونگ سنگ

یونگی: بله

هانا: زود باش دیگه دریت دشا

یونگی: چشم چرا داد میزنی

هانا: شاهرود

یونگی: چی

هانا: هان هیچی

یونگی: فحش جدیده

هانا: نه اسم یه چیزیه که نمیدونم چیه

یونگی: شاهرود کجا این اسم رو شنیدم

هانا: چی برای تو هم اشناست

یونگی: هان نه بریم

هانا: بریم

فکرم رو حسابی این کلمه مشغول کرده بود ای بابا

نزدیک مطب بودیم که یونگ سنگ یه دفه ترمز زد

هانا: ا چی شد

یونگی: یادم اومد تو تو.... یادته وقتی رفته بودی تو کما اومدی تو خوابم بهم گفتی یه دختری که اسمش ساراست تو ایرانه شهر شاهرود خیابان شدای لبان نه شهدای لبان نه لبنان اره شهدای لبنان اره کوچه 12 یا 11 فکر میکنم گفتی گفتی من میمیرم و تو باید بعده مرگم بری ایران و با سارا ازدواج کنی

هانا: یا سارا ازدواج کتی با سارا ازدواج کنی

توی ذهنم میپیچید با سارا ازدواج کنی

هانا: تهران امامزاده اره یادم اومد

یونگی: خوب...

هانا: اااا چیزه تو ماشین رو بده به من پیاده برو سر کارت باشه

یونگی: ممنون چه غلطی کردما

ماشین رو از یونگی سنگ گرفتم و راه افتادم رفتم یه بلیط هواپیما برای دبی گرفتم به مقصد ایران وای خدا سارا سارا پیداش میکنم حتی اگه بخوام تموم دنیا رو بگیردم

برای فردا یه بلیط گرفتم برای یونگ سنگ هم گرفتم که اگه دوست داشته باشه بیاد  وقتی با یونگ سنگ موضوع رو مطرح کردم قبول نکرد حتی اجازه نمیداد منم برم ولی با پا فشاری های من راضی شد

بالاخره اماده شدیم برای رفتن

2 روز بعد

( ببخشید بچه ها من میخوام داستان رو خلاصه تر کنم تا زود تر جمع بشه چون داره طولانی میشه و خسته کننده هم برای من هم برای شما برای همین ...)

رسیدیم تهران شهره عجیبی بود کسی بدون شال و روسری نبود بعضی ها هم به قول سارا چادر داشتن

همه چی برام عجیب بود

یه ماشین گرفتیم به مقصد شاهرود درسته همچین شهری وجود داشت

ساعت های 12 شب بود که رسیدیم اونجا از راننده خواستیم یه هتل معرفی کنه اونم گفت : خانم ایناحا یه هتل بیشتر نداره اونم پارامیداست که خیلی گرونه اشکال نداره

هانا: نه

یونگی: اهای من پول زیاد ندارما

هانا: یونگ سنگ

یونگی: برو اقا همون جا که میگی

خوشبختانه راننده انگلیسی یاد داشت میگفت لیسانس داره ولی کار پیدا نمیکنه برای همین راننده تاکسی شده

دلم خیلی برش سوخت

شب رو تو هتل سر کردیم و روز بعد یه ماشین گرفتیم که بریم خونه سارا ولی کسی زبونمون رو نمیفهمید هرچی ادرس رو میگفتیم کسی...

چرا اینجا اینطوریه

یونگی: اهان ترجمه انلاین

یونگی: اقا این ادرس کجاست.......

اقا: درسته همین کوچه است

یونگی: ممنون

هانا:خانم ببخشید کسی تو این کوچه به نام سارا میشناسید

اول بهم نگاه کرد و به یه اگارتمان نگاه کردو

خانم: دو ماه پیش از اینجا رفتن

هانا: کجا؟

خانم: اگه منوظرتون خانم کیان که پزشک هم هستن هست که رفتن خیابون ابشار

هانا: میشه ادرسش رو بدید

خانم: میتونم بپرسم شما کی هستید

هانا: من یکی از دوستانشونم

خانم: خیابون.....

هانا: ممنون

یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم

رسیدیم زنگ رو زدم

...: بله بفرمایید

هانا: سلام من هانا هستم با سارا خانم کلر دارم(بهاانگلیسی)

سارا: خودم هستم

هانا: میشه بیاد جلوی در

سارا: حتما

....

سارا: اینا کی هستن خدا....

....

سارا: سلام بفرمایید با من کاری داشتید

چهره زیبایی داشت چشایی که تو نور خوشید عسلی بود و موهای خرمایی یه شال مشکی زیبا سرش بود یه بلوز خوشگل ابی نفتی پوشیده بود شلوار جین گاش بود لبای صورتی و کوچولو یه عینک مشکی زیبا هم داشت که زیباترش کرده بود به نظر من

هانا: سلام من کیم هانا هستم و ایشون هم همسرم هیو یونگ سنگ هستن

سارا: چی... خانم شوخیتون گرفته

سرش رو بلند کرو به طرف یونگ سنگ نگاهی انداخت از تعجب بد بخت داشت شاخ در میوورد

سارا: یونگ سنگ عشق من .... اوی نه

سارا: خوب با من کاری داشتید

واقعا خونسر د بود خیلی من اگه بودم الان جوری حرف میزدم که...

هانا: میشه بیایم داخل باید براتون توضیح بدم

سارا: البته ولی...بفرمایید

هانا: ممنون

رفتیم داخل

واقعا خونه قشنگی بود و بزرگ دکوراسیون قشنگی داشت که سارا گفت مهندسیش رو خودش کرده

هانا: مگه شما پزشک نیستید

سارا: چرا ولی مهندسی هم خوندم

هانا: چند سالتونه

سارا: 31 سال

هانا: چی ولی اون سارا هم سن خودم بود مطمئنا

سارا: کدوم سارا

هانا: شما حدودا 7 ماه پیش خودکشی کردید درسته

سارا: نه یه سال پیش ولی شما از کجا میدونید 7 ماه پیش زنده دشم دوباره خدا خواست

هانا: روح من تو با هم در ارتباط بودن منم 7 ماه پیش خود کشی  کردم ولی....

سارا: یونگ سنگ فرعی درسته...

هانا: اره... درسته یونگ سنگ فرعی

یونگی: بگید منم بدونم قضیه چیه یونگ سنگ فرعی کیه

هانا:..... خوب

سارا:....خوب





طبقه بندی: i dont know،
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 22:30 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]