تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت هفتم قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت هفتم قصه عشق

سلام دوستای گلم حالتون چطوره ؟تورو خدا نزنید گناه دارم به جون الن این چندروزه یا مدام مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم واقعا معذرت میخوام  قول میدم از این به بعد سروقت بیام  بازم ببخشیدببینید حتی پسر ها هم برای پا درمیونی اومدن پس لطفا معذرت خواهی من رو بپذیرین حالا بفرمایید ادامه

 

حدود دوساعت بعد هیونگ جون اومد و ماروصداكردوقتی از در بیرون اومدیم دیدیم كه پسرا لباسای اسكی پوشیدن ودرحال لبخند زدن به ما هستن كیوجونگ اومدو ساك هامون رو گرفت و با تعجب پرسید :فقط همین ؟الن:مگه برای دو روز باید كل خونه رو با خودمون بیاریم ،فقط  وسایل ضروری رو برداشتیم . هیون جونگ خندیدوگفت:دیدین گفتم هیچ كس برای دوروز مسافرت این همه وسایل برنمی داره .وقتی وارد ماشین شدیم تقریبا همه جای ماشین پر ساك بود من وسارا داخل شدیم وپشت میزی كه اونجا بود روی دوتاصندلی نشستیم یونگ سنگ :رانندگی با من .هیون جونگ:آره اینطوری بهتره  منم كنارت میشینم هروقت خسته شدی بگو جاهامون رو با هم عوض كنیم .جونگ مین:البته اگه خواب بذاره . هیون جونگ چشم غره ای به جونگ مین رفت جونگ مین هم چیز دیگه ای نگفت وسوار ماشین شد هیونگ جون و كیوجونگ وجونگ مین روبه روی ما نشستن وبالاخره راه افتادیم  توی راه من درحال خواندن كتاب بودم ساراهم میوه پوست می كند .كیوجونگ :وای حوصله م سر رفت مثلا بایه ماشین اومدیم تا همگی باهم باشیم و خوش بگذره .هیونگ جون وجونگ مین كه مدام باهم میگن ومیخندن هیون جونگ كه خوابه دخترا هم كه هركدوم كار خودشون رو میكنن پس من چی كار كنم؟جونگ مین:اگه توپسر خوبی بودی میذاشتم پسرم هیونگ جون باهات بازی كنه اما چون حرفای بد یادش میدی  من هم بذارم باباش نمیذاره  بعد باحالتی زنونه روبه یونگ سنگ كردادامه داد:مگه نه عزیزم ؟یونگ سنگ :بچه ن دیگه حالا شما هم اینقدر سخت نگیر اگه قول بده بچه ی خوبی بشه اجازه میدم با هیونگ جون دوست بشه .كیوجونگ:شما مدام خودتون تصمیم میگیرین من اصلانمیخوام با پسر لوس شمادوست بشم.هیونگ جون الكی زد زیر گریه جونگ مین هم بغلش كرد وگفت:نه پسر گلم گریه نكن خودش لوسه دیدی گفتم بی ادبه بعد به طرف كیوجونگ برگشت و آروم زد توبازوش وگفت :اینم تنبیهت بدو برو دم خونه ی خودتون بازی كن پسر بد. من وسارا كه از خنده دلمون رو گرفته بودیم براشون دست زدیم  جونگ مین نگاهی به سارا انداخت و گفت :چه عجب ما خنده ی شماروهم دیدیم سارا از خجالت سرخ شد وچیزی نگفت الن:چطوره حالا كه همه حوصله شون سر رفته مسابقه میوه خوری بدیم چطوره ؟هیونگ جون:عالیه پس من هیون جونگ رو هم بیدار میكنم وقتی هیون جونگ بیدارشد اومد عقب وپیش من نشست ومن توضیح دادم :اول شما سه تا بین خودتون و ماسه تاهم بین خودمون مسابقه میدیم بعد برنده ی  گروه ما وشما باهم مسابقه میدن این طوری همه چیز كاملا منصفانه ست . از بین گروه ما من واز گروه پسراجونگ مین برنده شد  قبل مسابقه دوم  جونگ مین مدام تضعیف روحیه میكرد ومن فقط یه چیز گفتم :جوجه های بازنده  معمولا بیشتر از همه سرو صدا میكنن .همه خندیدن وبرام دست زدن مسابقه شروع شد انقدر تند میوه میخوردم كه دلم حسابی درد گرفته بود اما نباید از جونگ مین عقب میفتادم برای همین به سرعتم افزودم و بالاخره من برنده شدم به جوونگ مین لبخندی از روی پیروزی زدم ودستم رو به طرفش دراز كردم گفتم :رقابت خوبی بود . هیون جونگ :ماهیچ جایزه ای براش تامین نكردیم حالا الن هرچی به عنوان جایزه میخوای بگو یكم فكر كردم و گفتم :میخوام هر كدومتون جداگانه برام یه ظرف غذا درست كنین .جونگ مین:فقط همین؟ هر دختری الان به جای توبود الان كلی خواسته معقول و غیر معقول داشت تومطمئنی سرت به جایی نخورده ؟الن:شما خیالتون راحت باشه  من سالمم فقط دلم میخواد دست پخت شمارو بخورم آخه میگن شخصیت هركس از دست پختش معلوم میشه .هیونگ جون:باشه وقتی برگشتیم سئول خودم برات یه ظرف غذای خوشگل و خوشمزه درست میكنم .وقتی به پیست رسیدیم من وسارا كلی ذوق كردیم آخه از وقتی به كره اومده بودیم به غیر از سئول جای دیگه ای رو ندیده بودیم  به محض پیاده شدن مادوتا شروع كردیم به برف بازی . یه گوله برفی به طرف سارا پرتاب كردم اما سارا جاخالی داد و خورد تو صورت هیون جونگ باترس گفتم :معذرت میخوام  همش تقصیر سارا بود هیون جونگ كه روی برف ها نشسته بود آروم  در حالی كه  دستاش رو پشتش قایم كرده بود گفت:پس اینطوری مجازات برای هردوتون اعمال میشه ویه گوله برف به سمت من ویكی هم به سمت سارا پرتاب كرد .ماهم نامردی نكردیم وهركدوممون یكی به سمتش پرت كردیم اما جا خالی داد ویكی خورد تو صورت یونگ سنگ واون یكی خورد تو صورت كیو جونگ  با این حركت همه پسرا اومدن وسط و شروع به برف بازی كردیم  سرو صدای ما محوطه رو برداشته بود از اونجایی كه پسرا همشون عینك اسكی زده بودن هیچكس نشناختشون وراحت به برف بازیمون ادامه دادیم . بعد از بازی همگی  به كمپ رفتیم من وسارا توی یه اتاق پسراهم هركدوم توی یه اتاق بعد از شام سارا گفت كه خوابش میاد و رفت كه بخوابه  پسرا هم خسته بودن اما به روی خودشون نمی اوردن برای این كه ملاحظه ی من رو نكنن الكی خمیازه ای كشیدم شب بخیر گفتم ورفتم توی اتاقم اصلا خوابم نمی برد برای همین لباس هام رو پوشیدم وچوب اسكی  هم برداشتم و به سمت پیست راه افتادم .پیست تقریبا خلوت بود حدود دو ساعت اسكی كردم خسته شده بودم برای همین  روی یكی از نیمكت ها نشستم .دیدن دختر و پسرهایی كه باهم دوست بودن وعاشقانه  اسكی می كردن  باعث میشد حس كنم تاچه حد تنهام .یه پسر در حال یاد دادن اسكی به دوست دخترش بود با این كه دختره مدام اشتباه می كرد پسره به جای این كه عصبانی بشه فقط می خندید ودوباره كمكش می كرد .آهی كشیدم كه ناگهان یه لیوان قهوه جلوم گرفته شد با تعجب برگشتم هیونگ جون درحالی كه لبخند می زد گفت:توی این سرما قهوه خیلی می چسبه .تشكر كردم ولیوان رو از دستش گرفتم اون هم اومد و كنارم نشست وگفت:من عاشق برف واسكی هستم اما تو گروه فقط هیون جونگ از اسكی خوشش میاد برای همین خیلی كم میایم اینجا اما حالا به لطف تو منم میتونم  از برف و اسكی لذت ببرم . لبخندی زدم وگفتم:ماهم موقعی كه ایران بودیم اینقدر خودمون و خانواده هامون مشغله داشتیم كه شاید هر چند سال یك بار اسكی  می رفتیم .هیونگ جون :توی ایران زندگی خوبی داشتی ؟الن :تا منظورشما از  زندگی خوب چی باشه .هیونگ جون :مثلا یه زندگی شاد و بی دغدغه .الن:دغدغه كه تو زندگی  یه چیز عادیه  در مورد شادی هم یه زندگی معمولی داشتم نه زیاد شاد ونه زیاد ناراحت كننده .شما چطور؟هیونگ جون :راستش من همیشه تو نازونعمت بودم و خیلی كم در مقابل خواسته هام نه شنیدم  اگه بگم زندگی شادو بیدغدغه ای نداشتم دروغ گفتم اما زندگی با دوستام خیلی شادتر و بهتر از زندگی با خانواده مه چون هممون برای یه هدف مشترك دور هم جمع شدیم وخیلی كم باهم اختلاف داریم چون مثل برادر میمونیم ماهمه ی سختی هارو باهم تحمل كردیم و همه ی شادی هارو باهم تقسیم كردیم برای همین هم دركنار هم خیلی خوشبختیم .اما من همیشه جای خالی یه چیزی رو تو زندگیم حس میكنم الن:و اون چیه؟هیونگ  جون :یه عشق واقعی الن:اگه كسی جای خالی اون رو تو زندگی حس نكنه تعجب داره خیلی كم آدمای خوش شانسی پیدا میشن كه بتونن اون رو پیدا كنن .هیونگ جون:آره درسته وخوش به حال اون آدم خوش شانس الن:حالا موافقی یه دور دیگه اسكی كنیم بعد بریم بخوابیم . هیونگ جون :بزن بریم . ساعت 5 صبح بود كه سارا بیدارم كرد .الن:چرابه این زودی بیدار شدی بذار یكم دیگه بخوابم .سارا :تنبل خانوم پاشودیگه نیومدیم اینجا كه تو همش بخوابی پسرا هم پایین منتظرن بدو .بازحمت بسیار حاضر شدم و رفتم پایین پسرا بادیدن من هم صدا صبح بخیر گفتن خنده م گرفت پرسیدم :پس هیونگ جون سونبه كجاست؟یونگ سنگ :خوابیده آخه دیشب  رفته بود اسكی برای همین هم دیر خوابید . طوری وانمود كردم كه انگار از هیچ چیز خبر ندارم . توی پیست اسكی جونگ مین مدام سربه سر سارا می گذاشت ساراهم مدام به من میگفت :مار از هویج بدش میاد تو پیست اسكی پیداش  میشه . به سمت راست پیست حركت كردم اونجامنطقه نسبتا خطرناكی بود اما من  نمی ترسیدم  با سرعت زیادی در حال جلو رفتن بودم كه ناگهان یه كنده  بزرگ رو جلوی خودم دیدم سارا داد زد:مراقب باش .اما هر چقدر سعی میكردم اصلا نمی تونستم خودم رو كنترل كنم  گریه م گرفته بود یعنی قراربود من اینطوری بمیرم كه ناگهان یه نفر از پشت من رو گرفت و هردو باهم خوردیم زمین سرم رو بلند كردم  هیون جونگ بود بالبخند ازم پرسید:حالتون خوبه بابغض جواب دادم :ممنون من خوبم شما طوریتون نشد هیون جونگ :نه خیالتون راحت  پسرا وسارا به طرفمون اومدن سارا :خوبی عزیزم ؟بغلش كردم ودر حالی كه گریه میكردم گفتم :آره اما خیلی ترسیده بودم بعد به سمت هیون جونگ برگشتم و ادامه دادم :خیلی ممنون شما جون من رو نجات دادین . در حال بلند شدن بودیم كه ناگهان صدای یه دختر كه ازپشت داد زد هیون جونگ اوپا رو شنیدیم همگی به سمت صدا برگشتیم هیون جونگ :یون هی تو اینجایی

پایان

منتظر قسمت بعدی باشین  ببخشید كه یه روز باتاخیر گذاشتم  دوستای خوبم تا قسمت بعد خداحافظ



طبقه بندی: قصه عشق،
[ جمعه 5 فروردین 1390 ] [ 10:49 ] [ الن ] [ دابل اسی پر و پا قرص () ]