تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - Part23-I dont know

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

Part23-I dont know

با سلام خوب هستید بابت تاخیر زیادم ولقعا عذر میخوام دیشب رفتم تایپ کنم برقا رفت نتم قطع شد و کلی دنگ وفنگ امروزم که برامون مهمون اومده با این همه درس  ولی زیر قولم نزدم و دو صفحه گذاشتم

بووووووووووس

اینم ادرس وبلاگ جدید خودم  www.ss501withss501.mihanblog.com   بفرمایید ادامه مطلب

23:

که یه دفه جونگ مین اومد داخل

جونگی: اف خسته شدم این هیون رو ندیدی پیداش نمیکنم

ملیسا: هیس الن خوابه دیوونه

جونگی: چی به من میگی دیوونه

ملیسا: نه به عمت میگم دیوونه

جونگی: مگه عمه من چشه

ملیسا:چش نیست

جونگی: باشه

اومد طرف ملیسا ملیسا میرفت عقب و جونگ مین جلو تر میرفت که یه دفه ملیسا رو تو اغوش گرفت بعد چند ثانیه بوسا ای به لباش زد

ملیسا هنوز تو شک بود که...........در اتاق باز شد

هیون: ااااااااااا زشته به خدا تو بیمارستان هم این جونگ مین از این کاراش دسن بر نمیداره زشته به خدا

ملیسا که از خجالت لبو شده بود

ملیسا: من میرم بیرون یکم قدم بزنم

هیون: ببین تقصیر توئه دیگه خانم خجالت کشید شما از رو نمیری

جونگی: برو بابا بیا پیش زنت یکم بشین حال کن فعلا بیخیالته

هیون: هان

جونگی: زیاد به مخت فشار نیار ولش کن

هیون: هان

جونگی: بیخیال من رفتم فعلا

هیون: کجا

جونگی: با خانم جان قدم بزنیم دیگه

هیون: ای زن زلیل

جونگی: دیگ به دیگچه میگه من ماکروفرم

هیون: نه من مارونی یم

جونگی: برو برو بشین بر دل الن برو پاشه نباشی میکشتت ها

هیون: هه هه هه هه

هیون: دلم برای یونگ سنگ میسوزه خیلی داره زجر میکشه

جونگی: یه احساسی بهم میگه هانا الان اینجاست

هیون: منم همین احساس رو دارم

با شنیدن این حرف دلم هوری ریخت نشستم رو صندلی و زار زار اشک ریختم خدایا منو از این بیزاری نجات بده به مرگ بیشتر مستحق ام بذار بمیرم تا خلاص بشم

سارا: نا شکری نکن شاید اینا هم یه امتحان الهی باشه

هانا: نههههههههههههههههههههههه نه

سارا: من میرم پیش یونگ سنگ

هانا: نه تو نزدیک یونگ سنگ هم نمیشی اون فقط مال منه

سارا: وا چه خود خواه باشه من میرم خونمون اصلا بای

هانا: نه سارا وایسا

سارا: نه من برم راحت تری

هانا: نه میخوام باهات حرف بزنم

سارا: خوب بگو میخوام برم

هانا: من فردا میمیرم

سارا: از کجا میدونی

هانا: یه احساسی بهم میگه و تو هم 4 روز بعدش زنده میشی

سارا: چی من

هانا: من امشب میرم تو خواب یونگ سنگ بهش میگم که..........

بقیه اش رو وقتی زنده شدی میفهمی

سارا: یعنی چی

هانا: اون یونگ سنگ اصلیه دیگه با تو نمیتونه ازدواج کنه ولی حالا برو نه فقط ادرس خونتون رو بده

سارا: برای چی

هانا: بگو حالا

سارا: شاهرود......................

هانا: اکی ایران بود دیگه

سارا: اره بای من رفتم

تا شب نشستم روی همون صندلی توی بیمارستان ساعت 9 و خورده ای بود که یونگ سنگ رفت تو اتاقم پشت سرش رفتم نشست رو ی صندلی دستام رو گرفت تو دستاش و بو سید سرش رو گذاشت روی دستام و چشاشو بست اماده شدم که برم تو تو خوابش چشامو منم بستم باز کردم درست رو بروی یونگ سنگ وایساده بودم

هانا: سلام

یونگ سنگ: هانا تو زنده ای

هانا: نه یونگ سنگ میخوام یه چیز رو بدونی

یونگ سنگ: چی رو

هانا: من فردا میمیرم

یونگ سنگ: نه شوخیت گرفته

هانا: ولی تو باید با یه دختر به نام سارا ازدواج کنی وگر نه هیچوقت نمیبخشمت

یونگ سنگ: چی

هانا: از کشور ایرانه ادرس رو یادت باشه خوب فراموش نکنی یونگ سنگ وگر نه نمیبخشمت فهمیدی

یونگی: نه فقط تو برای من به عنوان...

نذاشتم حرفش تموم بشه

هانا: همین که گفتم

یونگ سنگ اومد طرف و منو تو اغوش گرفت

نمیدونم چرا ولی نمیتونستم گریه کنم انگار انبار اب اشکام تموم شده باشه

یونگ سنگ: منم با تو میمیرم اگه بمیری

هانا: نه یونگ سنگ نه تو با سارا دوباره زنده میشی اون عاشق توئه با اون باش

یونگ سنگ : نننننننننننننننه

از خوابپرید هیون به طرف اتاق میدوید در اتاق رو باز کرد

هیون: چیه یونگ سنگ چرا داد میزنی

یونگی: نه نه فردا هانا میمیره

هیون: خواب دیدی

یونگی: خودش بهم گفت ایران شاهرود شهرک یازدهم اینا سارا کیان اینا همه عشق ازداواج نه من با سارا ازدواج نمیکنم نه هیون ولی اون منو نمیبشه اگه با اون ازدواج نکنم اصلا از کجا این دختر وجود داره اره اره یه خواب بیشتر نیست

هانا: نه یونگ سنگ

یونگی: هانا تو پیش من میمونی

دوباره سرش رو گذاشت روی دستم وخوابش برد منم باهاش رفتم تو خوابش

هانا: الان تو خوبی روح ما دارن با هم حرف میزنن یونگ سنگ جدی باش باور کن نمیبخشمت و تو عاشق اون میشی مثل من حتی از منم بیشتر دوسش خواهش داشت

یونگ سنگ : نننننننننننننننننننه

و باز از خواب پرید

یونگ سنگ: همه چی فردا مشخص میشه ه خوابم درسته یا نه و با مرگ هانا قلبم

و فردا.....................



[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 15:16 ] [ سارا یونگی ] [ نظرات() ]