تبلیغات
داستان های جذاب از دختران جذاب - قسمت 6 قصه عشق

داستان های جذاب از دختران جذاب

welcome ,Bienvenue,اهلا و سهلا ،خوش آمدید

قسمت 6 قصه عشق

سلام دوستای گلم عیدتون مبارك انشاءالله صدسال به این سال ها عید دیدنی رفتین؟چقدر عیدی گرفتین؟ دیدین چه خوش قولم گفتم امروز میام واومدم البته ببخشید اگه این قسمت چندان جالب نشد حالا برای خوندن این قسمت بفرمایید ادامه

كریسمس نزدیك بود مامانم برای دیدن مادربزرگ و پدربزرگم به ایران رفته بود خانواده ی سارا هم برای تعطیلات به تركیه رفته بودن سارا هم برای این كه تنها نباشه چند روزی اومده بود خونه ی من  رابطه من و پسرها  باهم فقط در حد معلم و شاگردی بود وفقط سركلاس فرانسه همدیگرو میدیییم وتمام مدت مدام از فرانسه صحبت می كردیم كم كم زندگی داشت كسل كننده می شد كه ......

سركلاس فرانسه بودیم و من داشتم صرف فعل travail (یعنی كار كردن ) رومی گفتم كه آقای كانگ وارد شد

آقای كانگ :ببخشید خانم كیم كه مزاحم كلاستون شدم  می خواستم اگه امكان داره چند دقیقه با پسرها صحبت كنم چون انتشار آلبوم  شون نزدیكه اما هنوز مشكلاتی وجود داره

الن:اشكالی نداره پس من میرم تا مزتحمتون نباشم .آقای كانگ :نه نیازی نیست كه برید كارم زیاد طول نمی كشه . من هم روی یكی از مبل هانشستم و به حرف هاشون گوش كردم .

آقای كانگ :هنوز كسی رو برای شریك رقص باله ی هیون جونگ پیدا نكردیم بالرین های قدیمی زیادی تكراری شدن وجدید ها هم یا خوب نمی رقصن یا چندان خوشگل نیستن خودتون كسی رو سراغ ندارین ؟كسی جوابی نداد اما هیون جونگ گفت :با این حساب سه راه بیشتر نداریم  یا باید تو اینترنت آگهی بدیم  كه این خیلی  طول میكشه و یا این قسمت رو حذف كنیم كه اون هم خیلی توی كل كار تاثیر میذاره و یا آخرین راه باید انتشار آلبوم رو به تعویق بیاندازیم كه فكر كنم بهترین راه همین باشه . ناگهان هیونگ جون فریاد زد :نه لازم نیست من یكی رو میشناسم كه هم خوشگله وهم خوب می رقصه . یونگ سنگ :اون كیه ماهم میشناسیمش ؟ هیونگ جون در حالیكه بادست به من اشاره می كرد گفت:بله اون مترجم خودمونه الن خیلی قشنگ باله میرقصه

باتعجب گفتم :كی ؟من؟ نه من نمی تونم .آقای كانگ :عالی شد خانم كیم لطفا قبول كنید وبذارید ماهم رقصتون رو ببینیم .

الن:اما آخه من برای خودم میرقصم و تا حالا حتی كلاس رقص هم نرفتم .آقای كانگ :اشكالی نداره بذارید اول ما رقصتون رو ببینیم بعد تصمیم میگیریم .هیون جونگ در حالی كه حسابی متعجب شده بود بلند شد وگفت :پس بذارید  همین الان  امتحان كنیم چون وقت چندانی نداریم . بعد به سمت استریو رفت ویكی از آهنگ های بتهوون رو گذاشت  به طرف من اومد تعظیم كرد و دستش روبه طرفم دراز كرد آروم دستش رو گرفتم وبایك حركت چرخشی به طرفش رفتم  در تمام طول رقص به چشم های همدیگه زل زده بودیم مدام حس میكردم الآنه كه سكته كنم .  حركاتش خیلی آروم و منظم بود درست مثل شاهزاده های كارتون های باربی .این بار اولی بود كه بایك نفر باله میرقصیدم  تازه اون یه شخص معمولی نبود پس حسابی حواسم رو جمع كردم . وقتی تموم شد دیگه زانوهام طاقت نیاوردن همون جاروی زمین نشستم هیون جونگ دستم رو گرفت وكمك كرد تا بتونم روی مبل بشینم همه برامون دست زدن . كیوجونگ :خیلی قشنگ وتاثیر گذار بود . كاری هست كه تو نتونی انجامش بدی ؟ لبخندی زدم و تشكر كردم .آقای كانگ :بی نظیر بود و هم حسی روهم كاملا منتقل می كرد . لطفا پس فردا همراه با پسرا به محل ضبط بیاین تا این قسمت رو فیلم برداری كنیم . الن :اما من كه هیچ تمرینی نكردم وچون بار اولم هست ممكنه همه چیزرو خراب كنم . آقای كانگ :مطمئنم كه از پسش بر میاین .هیونگ جون :نگران نباش ماهم كمكت می كنیم . الن :خیلی ممنون ،خب دیگه حالا نوبت درسه تنبلی نكنین زود باشین .موقعی كه به آپارتمان خودم رفتم دیدم سارا هم اومده و داره شام رو آماده میكنه .سارا :خسته نباشین خانم معلم چه خبر؟الن :یه خبر جالب وبعد همه ی ماجرا رو براش تعریف كردم سارا كه حسابی هیجان زده شده بود گفت :حالا چطوری تا پس فردا آماده میشی ؟اول باید دوروز از دانشگاه مرخصی بگیریم  تا خوب تمرین كنی اصلا چطوره یه كلاس رقص ثبت نام كنی نظرت چیه ؟ الن :عزیزم اینقدر هول نشو بسپرش به من مطمئن باش ناامیدت نمی كنم .تازه پسرا هم گفتن كه كمكم می كنن .دوروز تمام باله تمرین كردم  واقعا خسته بودم . تو این دو روزفهمیدم كه پسرا در عین بی خیالی ظاهری كه نشون میدن موقع كار با تمام وجودشون كار میكنن .با این كه خسته میشن اما هیچ كدوم شكایتی نمی كنن وفقط لبخند میزنن  هربار كه یكی از اون ها اشتباهی می كنه به جای این كه عصبانی بشن ،می خندن درسته من حالا راز موفقیت و محبوبیت دابل اس رو میدونم اون چیزی جز صبر نیست .روز فیلم برداری هیون جونگ اصلا استرس نداشت كه البته این طبیعی بود اما من نزدیك بود قالب تهی كنم . سارای بیچاره هم كه این دوروزه به خاطر من دانشگاه نرفته بود و مدام به من رسیدگی می كرد با اجازه ی آقای كانگ با ما اومده بود از استرس دست هام می لرزید سارا بغلم كرد وگفت :دختره دیوونه چت شده ؟تو بالاخره داری به آرزوت نزدیك میشی پس با دستای خودت چیزی رو كه به سختی به دست اوردی از دست نده .یادت نیست اولین بار كه رفتی رو صحنه تئاتر مدرسه چقدر ترسیده بودی چون نقشت رو یك ساعت قبل از اجرا بهت داده بودن اماتو اجرا كردی ومقام اول رو كسب كردی پس حالا هم می تونی من بهت اطمینان دارم حالا پاشو برو لباست روعوض كن كه الان فیلم برداری شروع میشه .لباسی كه برام انتخاب كرده بودن مثل بقیه لباس های باله جندان باز نبود برای همین قبول كردم كه بپوشمش  یه لباس فید با تورهای صورتی گریمم هم خیلی ساده بود من خیلی زود آماده شدم و منتظر هیون جونگ شدم تا به صحنه بیاد . وقتی داخل شد نزدیك بود غش كنم یه لباس مدل لباس شاهزاده های فرانسوی پوشیده بود و موهای لخت وبلوندش رو هم مدل جیهوی پسران فراتر از گل درست كرده بود  و مانند یه شاهزاده واقعی  به سمتم اومد یه چرخ زد وبا لبخند گفت:چطور شدم . با لكنت گفتم :خ....خیلی ب..بهتون میاد . هیون جونگ :توهم خیلی خوشگل شدی . قند تو دلم آب شدوگفتم :متشكرم  لطف دارین . آروم دستم روگرفت و گفت پیش به سوی میدان جنگ با این حرفش خنده م گرفت و یكم از اضطرابم كم شد پرژكتورها روشن وفیلم برداری آغاز شد مثل آلیس در سرزمین عجایب شده بودم كه با یه شاهزاده ی رویایی در حال رقصیدنه . درطول رقص هیون جونگ لبخند ملیحی برلب داشت همیشه عاشق این لبخند ش بودم .موقعی كه رقص تموم شد ناگهان ایستاد بازوهام رو گرفت وتوچشمام زل زد وگفت :دوستت دارم .من كه خیلی شوكه شده بودم گفتم :چی ؟همون لحظه كارگردان داد زد :كات . همگی خسته نباشید عالی بود .هیون جونگ من رو ول كرد خندیدوگفت :ببخشید این پیشنهاد كارگردان بود كه این قسمت بدون هماهنگی قبلی باشه تا تاثیر گذار تر به نظر بیاد .سارا به همراه پسرا به طرفمون اومدن .حالم خیلی بد بود هیچ چیزرو نمی فهمیدم برای لحظاتی حس كردم كه تو خلا به سر میبرم پسرا تبریك می گفتن و شو خی می كردن اما هیچكدوم رو نمی شنیدم سارا پرسید :الن جان حالت خوبه ؟چرا اینطوری شدی ؟من كه به زور سر پا ایستاده بودم جواب دادم:چیزی نیست خسته ام لطفا بریم خونه . هیونگ جون :نكنه مریض شدی میخوای دكتر خبر كنم ؟سارا به جای من جواب داد :چیزی نیست دوروزه تمام بیدار مونده معلومه كه حالش بد میشه مشكلی نیست یكم بخوابه خوب میشه. از پسرا عذر خواهی كردم و با سارا اومدیم خونه. تمام طول راه در حال گریه كردن بودم وقتی به خونه رسیدیم سریع به اتاقم رفتم و در رو بستم سارا دنبالم اومدو گفت:چی شد یهو دختر ؟الن: هیچی همون كه به هیونگ جون گفتی .سارا :دروغ نگو من تورو می شناسم حتما به خاطر كاریه كه هیون جونگ كرد ،درسته ؟ جوابی ندادم . سارا :حتما همینه ،اگه منم به جای تو بودم حتما شوكه می شدم اما شنیدی كه این فقط یه ایده از طرف كارگردان بوده نه چیز دیگه ای پس الكی حساب دیگه ای روش باز نكن بعد در حالی كه بغلم می كرد گفت میدونم سخته اما نمیشه كاریش كرد.الن :میشه لطفا تنهام بذاری میخوام یكم بخوابم . پیشونیم رو بوسید وگفت:چشم گلم من رفتم اگه كاری داشتی فقط لازمه صدام كنی .بعد رفتن سارا خیلی فكر كردم و هردفعه به نتیجه ای رسیدم كه سارا گفته بود این فقط یه نقش كوتاه بود نه چیز دیگه ای .صبح زود از خواب بیدار شدم دیگه هیچ اثری از ناراحتی دیروز تو وجودم نبود درحال آماده كردن صبحانه بودم كه سارا درحالی كه چشم هاش رو می مالید وارد آشپزخونه شد و گفت :اینجا چه خبره چرا صبح به این زودی بیدار شدی تو كه دیگه كلاس نداری یادت رفته كریسمسه . تازه تو كه هیچ وقت صبحونه درست نمی كردی لبخندزدم و گفتم :بیدار شدم تا برای آبجی گلم صبحونه  درست كنم دلیل دیگه ای هم نداره . سارا :پس راجع به ماجرای دیروز چی ؟الن :هیچی اون فقط یه نقش بود و الن این رو خوب فهمید حالا هم اگه موافقی بعد از خوردن صبحانه وسایل مون رو جمع كنیم و بریم اسكی نظرت چیه ؟سارا :عالیه خیلی  وقت بود دلم می خواست برم حالاهم زود وسایلم رو جمع می كنم . در حال جادادن وسایل توی ماشین بودیم كه سر وكله پسراپیدا شد جونگ مین:به به سلام می بینم كه عازم سفرید كجا اونم بدون هماهنگی با من ؟سارا :اولا سلام دوما یه جایی سوما مگه شما بازرسید كه ما هرجا میریم باید به شما بگیم ؟جونگ مین :اولا منظورتون از یه جایی كجاست ؟دوما شما دخترا هنوز بچه این به یه بزرگتر نیاز دارین تا مراقبتون باشه سارا :ببخشید پدربزرگ اطلاع نداشتم جد باگزبانی كیه اما حالا شناختمش در ضمن فكر كنم از چوب های اسكی بالای ماشین باید متوجه میشدین  كجا می خوایم بریم نه ؟هیونگ جون :وای می خواین برین اسكی خوش به حالتون ما كه كل تعطیلات رو باید تو خونه بمونیم و از دست جونگ مین عذاب بكشیم .جونگ مین :بچه ی بد آدم در موردبزرگترش این طوری حرف میزنه همش تقصیر این كیوجونگه  صد دفعه بهت گفتم باهاش نگردمگه گوش میكنی بفرما یونگ سنگ خان این بچه ای بود كه من تحویلت دادم وبعد الكی زد زیر گریه وگفت از صبح تا شب زحمت كشیدم یه كلام تشكر نكردی كه هیچ دوروز كه بچه رو بهت سپردم نتیجه ش این شد . همه زدیم زیر خنده هیون جونگ :حالا گریه نكن تا عمو هیون جونگ اینجاست غصه نخور خودم ادبش میكنم بعد به سمت من برگشت وادامه داد :این روزها جاده ی كوهستان خطرناكه اگه مشكلی نیست بذارید ما5 تاهم همراهیتون كنیم .این طوری نه حوصله ی ما سر میره نه شما تنها رفتین چطوره؟الن :من كه مشكلی ندارم این جوری بیشتر هم خوش میگذره پس ما با ماشین خودمون میریم شماهم یكی تون میتونه با ما بیاد و بقیه هم بایه ماشین دیگه خوبه؟كیوجونگ :نه اینطوری چندان خوش نمی گذره به نظرم اگه همگی باهم بریم بهتره نه ؟یونگ سنگ :اما چه جوری ما كه توی یه ماشین جا نمیشیم .كیوجونگ :یكی از دوستای من یه اتوبوس گردش(از همونایی كه سونگجو وخانوادش توفیلم بوسه ی شیطانی باهاش رفتن كنار دریا ) داره میتونم اون رو ازش قرض بگیریم اینطوری خیلی خوش میگذره . هیون جونگ :عالیه پس ما میریم وسایلمون روجمع می كنیم .

پایان منتظر اتفاقات جالب تو پیست اسكی باشین همتون رو دوست دارم تا قسمت بعد خداحافظ





طبقه بندی: قصه عشق،
[ دوشنبه 1 فروردین 1390 ] [ 21:40 ] [ الن ] [ دابل اسی پروپا قرص() ]